مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

آخرین نظرات

پیوندها

دیالوگ های پدر-دختری 3

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۲۲ ب.ظ

سلام

در ادامه پست دیالوگ های پدر دختری 2



9

(بهش آدامس داده بودیم. عادت داره آدامسو قورت میده زود)

+حنانه جون بابا نباید قورت بدی آدامسو ها! باید بجوی!

-باشه چشم! قول میدم... می جوم!


(دو ساعت بعد حین صحبت کردن با همسر یه چیزی جواب داد در حد نیم متر زبون!!!)

+به خانومم گفتم: این دو روز دیگه درسته قورتمون میده ها!

-(با چشای کوچیک شده و لبخند!) قورت نمیدم بابا! می جوم! قول دادم...


10-

(دو تا دستشو مشت کرده و گرفته جلوم! ینی گل یا پوچ میخواد بازی کنه!)

-بابااااا...

+جانم عزیزم؟

-تو تودومِشه؟

+اینه! (زدم رو دست چپش!)

-سوختیییییییییییییییییییییی (با خنده و برق چشم و دست و جیغ و هورا!)

-بابا حالا تو تودومشه؟ (دوباره همون دستاشو گرفته جلوم و با دست چپش که خالیه اشاره میکنه به دست راستش و آروم میگه اینو بگو! اینو بگو!)

+اینه! (زدم رو دست راستش!)

-آآآآآفففففففففففرییییییییییینننننننننن  (دقیقه عین این خاله های مهد کودک!)

-مامان برا بابا دس بزن!!!



11

(خانومم شروع کرد بلند بلند صحبت کردن چون فکر میکرد من هنوز توی اتاقم و ندید که من اومدم بیرون و نزدیکشم! بدو بدو اومده به مامانش میگه:)

-مااامااان! دعبا کردی بابامو؟؟!!! (با تعجب و کمی دلخوری!)

× نه مامان جون! بلند صحبت کردم صدامو بشنوه!

-دعبا نکنین! دوس باشین با هم! (تیریپ پیرزنای فامیل در حال نصیحت کردن نوه ها!!!)

×چشم ننه جون! :))


12

(داریم با هم شعر میخونیم و بازی میکنیم! بهش میگم:)

+نباتی و نباتی، تو دختره؟ (قرار بود بگه تو دختره باباتی!)

-بابامم!!!



پ.ن:

دیالوگ ها مربوط به بیش از یک سال پیشه

الان دیگه باید حرفاشو سانسور کرد! نمیشه اینجا گذاشت :)))

۹۷/۰۵/۲۰ موافقین ۷ مخالفین ۰
مردی به نام شقایق

نظرات  (۴)

نه بذار :)
پاسخ:
چشم
چون شما فرمودین فقط :)
بازهم به وفای دختر!
پاسخ:
وفای دختر؟
هوووم :)))
والا ته ارشیو من 
همسر جان فسقل جان رو از شیر گرفته بودن
تب کرده بود
با شما دوست بود
مامانو ندوست

هنوز درحال هضمم مورد دومم

عین سربازی که از جنگ میاد میبینه خانومش 2قلو زاییده
:))))))
پاسخ:
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

سربازو خیلی عالی گفتین :)


روزگار خیلی زود داره میگذره و شوخی شوخی داریم پیر میشیم و موها سفید و بدن خسته و ذهن کهن!

بچه ها هم مثه برق دارن بزرگ میشن و یکی یکی مراحل رو پشت سر میذارن و همین روزا هم به بهانه دانشگاه و ازدواج و اینا از خونون میرن و باید آماده بشیم برای استقبال از فرشته مرگ...
چقدر بچه خوبه😊
پاسخ:
خصوصا دومیش و سومیش و چارمیش

خصوصا دختر :)))))


بعضی وقتا دلم میخواد بعضی لحظه ها اندازه کل عمرم کش بیاد



چند وقت پیش بعد از ماهها تونستم عصر یه نیم ساعت بخوابم.

تا اومد چشام گرم بشه یه چیز نرمی رو صورتم حس کردم
لای چشامو باز کردم دیدم زهرا چاردست و پا اومده نشسته رو متکایی که زیر سرم بود و خم شده بود صورتشو گذاشته بود رو صورتم...
از نرمی گونه هاش و صدای نفس هاش بیدار شدم...

تا چشام باز شد شروع کرد خندیدن...
بغلش کردم حسابی چلوندمش...

بعشم دیگه نذاشت بخوابم. بازی میخواست...

خلاصه اینجوریاس :)))


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">