مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

آخرین نظرات

  • ۱ آبان ۹۷، ۱۳:۱۶ - فرزاد عالی

پیوندها

برگی از زندگی

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۴۷ ق.ظ

سلام


فرمایشات یکی از بزرگواران در کامنت های پست قبل وادارم کرد به نوشتن این پست!


لذا طبعات خوندن این پست بویژه اتلاف وقت به عهده ی شخص شخیص خواننده محترم می باشه!

صرفا قسمتی از زندگی بندست...

شاید برای بعضی ها نکته ای توش باشه. شایدم نه!


+

اگر چه برگ هایی زرد دارند

ودر دل شعله هایی سرد دارند

کسی اما نمیفهمد که یک عمر

"شقایق" ها دلی پردرد دارند...

(شعر از حقیر)


سال 90 بود
داشتم روی پایان نامه کارشناسیم کار میکردیم. مدتی بود که حاج خانوم گیر داده بود واسه ازدواج.
اون زمان مشکلات خاصی برام ایجاد شده بود تو دانشگاه و بر خلاف میل باطنی این اواخر بجای مخالفت با درخواست های مادرم درباره ازدواج و پیدا کردن یه دختر خوب صرفا سکوت کردم و ایشون هم متخصص در امر سکوت علامت رضا و این صوبتا...
چند ماهی بود که بنده خدا دنبا کیس های مختلفی بود و پیدا نمیکرد.(البته حق هم داشت. با اون شرطایی که ما گذاشته بودیم!)

ما دو تا شرط گذاشته بودیم اوایل!
یکی اینکه طرف اهل فهم و درک و این صوبتا باشه! دوم اینکه بتونه مارو تحمل کنه!
(خلاصه بقول استادمون فرستادیم دنبال نخود سیاه ولی از اونجایی که حاج خانوم رو هنوز نشناخته بودیم، فکرش رو نمیکردیم که ایشون نخود سیاه رو هم پیدا کنن!)
همون اول کار مادرمون خندید و گفت چه شرایط محالی!
خب اگه اهل فهم باشه که معلومه نمیتونه با تو کنار بیاد (اینجای قضیه ی قهقهه های پدر بزرگوارمون رو اضافه کنید به متن)

خلاصه تابستون همون سال 90 که داشتیم پایان نامه مینوشتیم حساب کردیم که بعد از فارق التحصیلی شیش ماه وقت داریم واسه سربازی!
چهار پنج ماه هم فاصله تا کنکور ارشد.
لذا به حاج خانوم گفتیم فرآیند خاستگاری رو بیخیال شن تا یه سال دیگه که ما به برنامه هامون برسیم.

سرتون رو درد نیارم! همین که ما این رو گفتیم دقیقا دو روز بعدش حاج خانوم اومد خونه(بنده در حال تایپ پایان نامم بودم) و بدو بدو که پیدا کردم اونی که میخواستم و زور که باید بیای بریم فردا شب ببینیم.
مام بر خلاف همیشه که مقاومت میکردیم هیچی نگفتیم و رفتیم و چندین جلسه حرف زدیم و ته تهش رسیدیم به عقد(فرآیندش رو فاکتور گرفتیم)

7 مهر سال 90 عقد کردیم. منزل پدر خانوم ما اصفهان نبود. روز بعد از عقد رو اونجا موندم و از روز بعدش برگشتیم خونه و نشستیم سر درس.
خلاصه حسابی خوندیم تا کنکور.
28 بهمن کنکور ارشد مهندسی شیمی بود. کنکور رو که دادیم دو روز فرصت داشتیم. این دو روز رفتیم لباس عید خریدیم واسه خانوممون(این لباس عید درواقع با خرید عقد و خرید عروسی و همه این چیزا یکی شد!)

1 اسفند اعزام شدیم خدمت منحوس سربازی!!!!
همزمان هم کار میکردیم واسه مخارجمون هم سربازی.

روزهای سختی بود علی الظاهر.
بنده قبل از ازدواج پنج تا برنامه برای شغل و تامین مخارجم رو داشتم. یکیش معلمی و تدریس بود. سالها تدریس کرده بودم و مطمئن بودم هر وقت اراده کنم دوباره میتونم برم سر کلاس و هزینه هام رو تامین کنم.

نکته اینجاست. خیلی وقتا اونجور که ما میخوایم کارها جلو نمیره!!!! (این نکنه خیلی خیلی خیلی مهمه)
میتونم بگم تمام اون برنامه هایی که داشتم ریخت بهم. در کمال تعجب حتی تدریس هم نتونستم بکنم به دلایلی!

از طرفی اعصاب خوردیای سربازی از طرفی مخارج داشت حسابی اذیتمون میکرد.
خانمم رو هم دو هفته یه بار میدیدم اونم فقط در حد یکی دو روز!

ناچار شدم یه کارگاه  گلسازی بزنم تو خونه! گل کریستال!
انواع و اقسام گل کریستال رو میساختم و میفروختم تا خرجم در بیاد.
روزها تا ساعت 3 و 4 پادگان بودم. تا میرسیدم خونه میرفتم تو اتاق کار میکردم تا 12 حتی بعضی وقتا تا 2 نصفه شب کار میکردم.

تو اوج بیکاری یه بار هم نشد پدر بزرگوار ما بگه میخوای برات یه جا کار جور کنم؟ با وجود اینکه ایشون خیلی دستشون باز بود تو این قضیه و افراد زیادی رو میشناختن!
البته این رسم بود بین بنده و پدرم و ازین بابت همیشه دست بوس ایشون هستم.
از دوره دبیرستان و حتی قبل ترش تو تصمیم گیری و کارهای شخصی و تا اونجایی که میشد حتی تو بحثای مالی مستقل بودم.
دبیرستان هم که بودم پنجشنبه جمعه ها کار میکردم. تابستونا هم که رو شاخش بود!

لذا با وجود همه مشکلات پدر ما کاری به ما نداشت و ما باید خودمون مشکلات رو حل میکردیم.
یه بار با خنده به مادرم گفته بودن: من که زن نگرفتم! خودش گرفته! خودش هم باید زندگیش رو مدیریت کنه
و این دقیقا چیزی بود که من از ته دل میخواستم!
حتی گاهی وقتا میومد بنده خدا تو اتاقم مینشست تو گل سازی بهم کمک میکرد ولی به تصمیمی که گرفته بودم و کاری که داشتم میکردم احترام میذاشت.

لازمه همینجا بگم که این کار جزو سخت ترین کارهای عمرم بود. نه بخاطر اینکه همه دست و انگشتام سوراخ سوراخ و زخم بود. نه!

فشارهای روحی زیادی برام داشت.
همون سال به عنوان پژوهشگر برتر استان انتخاب شدم. پنج تا مقاله آی اس آی با ایمپکت نامبر بالای 2 به چاپ رسونده بودم. پژوهشگر بسیجی برتر شناخته شده بودم. کلی کارهای علمی و تحقیقاتی کرده بودم و چیزی که اذیتم میکرد همین قضیه بود!
شیطون مدام دم گوشم میگفت این کار در شان تو نیست!

ولی چاره ای نبود. باید خرجمو خودم در می آوردم... پس همچنان کار میکردم...
گذشت تا عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون...
هنوز سرباز بودم . یه ماه اول رو هم گل سازی میکردم تو خونه. تا اینکه رفتیم اعتکاف!

اونجا به امام رضا(ع) عرض کردم آخه نوکرتم! ما به پشتوانه شما رفتیم جلو! رسمش نیست اینجوریا...
شاید باورتون نشه ولی دقیقا روزی که از اعتکاف برگشتیم از طرف شفا(شبکه فعالین ازدواج) یکی از دوستان تماس گرفت باهام که فردا بیا اینجا کارت داریم....

رفتن همانا و مشغول شدن به عنوان معاون شفا و سامانه ملی ازدواج و خانواده همانا!
چند ماهی اونجا کار کردیم. حقوق 300 هزار تومن!!! ولی زندگی خوبی داشتیم. گاهی وقتا یه هزار تومانی نداشتیم! ولی بازم خداروشکر بود و خوشی تو زندگی...
نتایج ارشد اومد! متاسفانه تبریز قبول شده بدم. نه خوب بود و نه میتونستم برم!!! و این خبر یعنی شکست یه سال زحمت و زجر کشیدن با وجود هزار تا فشار اون هم از همه طرف!!! و این یعنی یه سال دیگه درگیری با کنکور و بیچارگی و ....

بخاطر همین چیزایی که تا الان گفتم  تقریبا میتونم بگم از دوران عقد (که میگن بهترین دوران زندگی یه ادمه) هیچی نفهمیدم! هیچی هیچی ها!

بگذریم.
پدر ما روی درس نظر ویژه ای داشتن و همیشه میگفتن شما باید تا اونجا که میتونی ادامه تحصیل بدی و این بدلیل این بود که خودشون ازین قضیه یه بار ضربه خورده بودن(اون زمانی که میتونستن آزمون تخصص بودن و فوقدکترا و تخصصشون رو بگیرن درگیر کار شدن و بعدش دیگه نتونستن ادامه بدن)

ایشون منو کشیدن کنار و گفتن میخوای چیکار کنی؟ گفتم تبریز فایده نداره. منم نمیتونم برم. میخوام دوباره بخونم.
گفتن مطمئنی؟ گفتم چاره ای دیگه ندارم (اینم بگم بر اساس علاقه شخصیم خط زندگی و هدفگذاری روی دانشگاه بود. لذا هیچ وقت ولش نکردم)
گفتن پس کارو بیخیال شو. این چند ماهه که وقت داری رو وام بگیر و خرج کن! بعد کنکور هرچی خواستی کار کن!

مام که روی حرف حضرت پدر هیچ حرفی نداریم گفتیم چشم و استعفا دادیم!

شاید باورتون نشه ولی یه ماه بیشتر ازین استعفا نگذشته بود که عسلویه شرکت نفت قرار داد امضا کردم!!!!
(ینی خودمم نمیدونم چجوری جور شد!)

رفتیم عسلویه برای کار. اونجا هم درس میخوندم هم کار میکردم تا اینکه رسید به کنکور و امتحان دادم.
تقریبا یکسال و خورده ای عسلویه کار میکردم. دو هفته اونجا بودم یک هفته اصفهان. یک هفته ای هم که اصفهان بودم درگیر کلی کار فرهنگی و خونوادگی و این چیزا...
اون زمان تقریبا توربولنسی زندگیم کمتر بود(ریز لرزه مثل همیشه زیاد بود ولی زلزله بزرگ خیلی نبود) هرچند خیلی شرایط سختی بود. خصوصا از طرف خانومم فشار زیادی می اومد(هرچند ایشون غر نمیزد ولی خودم خوب میفهمیدم اذیت میشه. خودمم همینطور. عسلویه همه زندگیم رو ریخته بود به هم! هم اخلاق هم سلامت هم زندگی خونوادگی. فکرش رو بکنید خانوم ما باید دوهفته تنها میموند تو خونه تا ما یه هفته بیایم!)

تا اینکه نتایج کنکور اومد!
قبول شدیم صنعتی اصفهان!!!!!!! اونم هسته ای!!!
همون اول کار به مشکل بر خوردیم. نه دانشگاه با کار ما کنار می اومد نه کار ما به دانشگاه...

و باز هم بخاطر رسیدن به هدف ناچار شدیم کار رو ول کنیم و برگردیم اصفهان!
اینجا یه کار پاره وقت پیدا کردیم ولی خودتون فکرش رو بکنید که یهو حقوقتون یک پنجم بشه!
شروع شد! مشکلات مالی حسابی لهمون کرد و این قضیه همچنان ادامه داره...

بهترین روزهای سال 92 روزایی بود که رفتیم کربلا... شاید تنها دلخوشیمون همین بود.

بعدش متوجه شدیم خانومم بارداره!
سه ماه نگذشته بود که بچمون از دنیا رفت.
یک ماه بعدش متوجه شدیم خانومم سه بیماری ناجور داره که تقریبا قابل درمان نیست و فقط میشه کنترلش کرد.
هزینه دارو و درمان یه طرف ، مشکلات و فشارهای روحی این چند تا قضیه اخیر هم از یه طرف ، درسای سخت دانشگاه اون هم تو صنعتی اصفهان از یه طرف ، بی پولی هم از یه طرف...

خلاصه روزای خیلی سختی بود.

یادمه یک هفت قبل از امتحانا بود که فرجه داشتیم واسه درس خوندن. خانومم بستری شد!
من فقط میرسیدم برم سر جلسه امتحان و برگردم! همین!
با هر بد بختی بود معدلمون رو رسوندیم به 16!

باز هم یه مدتی با همین شرایط تو همون موسسه کار کردم. موسسه فرهنگی پژوهشی. تقریبا همه کاری میکردم اونجا.
اسما معاون پژوهشی بودم ولی هرکاری که بود میکردم. هر چند ماه یه بار هم حقوق میگرفتم.اوضاع خیلی خراب شده بود.

رسید به خرداد امثال!
وسط امتحانا حتی یه هزار تومنی هم پول نداشتم!
از طرفی کلی درس و امتحانای سنگین دانشگاه اونم صنعتی. از طرفی خرج خونواده که حالا دو برابر حقوقم شده بود!

دقیقا وسط امتحانا با ناراحتی از خونه زدم بیرون.
تو این مشکلات و امتحاناتی که تو این چند ماهه برام افتاده بود حتی با یه نفر درد دل هم نکرده بودم!
همیشه خندیده بودم که خانومم فک نکنه دنیا به آخر رسیده... خصوصا تو قضیه بچه.
تکیه گاه بودن تو زندگی سخته! و این سختی رو فقط یه مرد میفهمه.
نه حق اعتراض داری نه حق جا زدن نه حق شکایت نه حق گریه نه حتی حق درد دل!

تو خیابونا راه میرفتم...
کاملا بی دلیل...

از دست کارم تو موسسه حسابی شاکی بودم چون حقوق رو به موقع نمیدادن با وجود کارهای عجیب و غریبی که اونجا باید انجام میدادم.
تصمیم گرفتم شغلم رو عوض کنم.

برای یه مرد خجالت کشیدن جلوی خونوادنش تعریف نشدست...
رفتم یه جا به عنوان پیک موتوری و بازار یاب!!!
دیگه برام مهم نبود پژوهشگر برتر بودن و اونهمه دبدبه کبکبه و کارشناسی ارشد مهندسی هسته ای و ...

فقط میخواستم داروهای خونوادم رو تهیه کنم...

یه مدت کوتاهی نگذشته بود که یه کار جدید جور شد.
اومدم اینجا
یه شرکت دانش بنیان مهندسی تو شهرک علمی تحقیقاتی صنعتی اصفهان که مال یکی از اساتید دانشکده خودمون بود.

سه روز تو هفته اینجا کار میکنم. سه روز تو هفته همون موسسه فرهنگی پژوهشی...


حرف آخر:
خدا هیچ وقت نمیذاره کسی که بهش توکل کرده در بمونه
همه چیز یه روز میگذره و فقط خاطرش میمونه.

+
در همه این لحظات و تو سخت ترین ثانیه ها(که خیلیاش رو نگفتم!) از زندگیم لذت بردم و معتقدم بهترین زندگی رو داشتم.

الحمدلله
خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر

همین که هنوز هر هفته شب جمعه حضرت ارباب صدامون میکنه و میکشونتمون هیئت یعنی خوشبختی...
بقیه چیزا مهم نیست.
۹۳/۰۶/۱۰ موافقین ۷ مخالفین ۰
مردی به نام شقایق

نظرات  (۴۶)

سلام؛
کامل خوندمش؛خیلی خوب بود.
خدا قوت؛پشتکار یعنی این...
یاعلی
پاسخ:
سلام

خسته نباشین واقعا...

من خودم حالشو نداشتم بعد از نوشتنش یه بار بخونمش ببینم غلط تایپی نداشته باشه.

پشتکار یعنی این...!

ینی همه متن رو کامل خوندن!
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۳۴ واقعیت سوسک زده
خدا را شکر اخرش خوب تمام شد, ان شاء الله این روحیه حفظ شود ...
دلم نمی خواهد فرض شود دارم مقاومت می کنم تا حرف حرف خودم باشد ...
ولی همه این زمینه را ندارند که آخرش خوب شود , گاهی این وسط چیزهایی از دست می رود که نمی شود جبرانش کرد ... گاهی صبر چیزی را از انسان نمی گیرد ...
موید باشید ...
پاسخ:
سلام

اختیار دارید

بنده فرمایشات شما رو به خوبی درک میکنم و قبول دارم.

موفق باشید ان شالله

یاعلی
سلام
تکبیر...
من باید جلوی شما لُنگ بندازم
نگاه ارباب همیشه همراه لحظه لحظه زندگیتون باشه ان شاء الله
پاسخ:
علیک سلام

اختیار دارید این چه حرفیه


ممنون از دعای خیرتون
واسه هممون مستجاب
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۲۹ پلڪــــ شیشـہ اے
شما با وجود توکل و توسل بسیارتون ،آدم ثروت مندی هستید.
اینکه کسی تن بده به سختی های زندگی، باید مرد باشه.منظورم به مذکر بودن نیست، باید آدم زندگی باشه.
نحوه تربیت هست که این رو تعیین میکنه. خداوند والدین هر دو طرف رو عاقبت بخیر بکنه بابت تربیت شون ...

حضرت زهرا سلام الله پناه لحظه های سخت و آسون تون ان شاءالله
پاسخ:
سلام

ثروتمندو موافقم واقعا!

هی این همراه اول اس میده بیا میلیونر شو.
ولی من نخونده پاکش میکنم.

یه همچین آدم ثروتمندی هستم من!


+
الان گاهی میفهمم پدر و مادرم چرا بعضی کارهارو میکردن اون موقعا.
کاش همون موقع میفهمیدم...

ولی خب الان دست بوسشونیم حسابی
هرچی هم موفقیت تو زندگی داریم مدیون دعای این عزیزانیم. خصوصا مادربزرگوار ما که الحق اگه دعای نصفه شبای ایشون نبود ما الان یه قاتلی جانی چیزی شده بودیم...

همیشه دلمون به خود خانوم حضرت زهرا سلام الله علیها خوشه...
کاش ایشون هم ازمون راضی باشن.
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۵۲ **انسان غریب**
آقا من شرمنده شدم بخدا:(
پاسخ:
سلام

وا!

واس چی آخه؟!
سلام
تا وسطای حرفاتونو خونئم دلم نیومد نظر ندم بعد باقیشو بخونم

اولا خدا وقت به این همه اراده
دوما تجربه های زندگی به بنده ثابت کرده خیلی جاها اراده الهی با خواست ما متفاوت میشه-- و دونستن اینکه اراده الهی بهتر از خواست ماهست باعث شده کمتر غر بزنم-فهمیدم "اگر مسیر زندگیم جبر هم باشه،این شییییرین ترین جبر ممکنه"


پاسخ:
سلام

خسته نباشید واقعا.
شرمنده بابت طولانی بودن.

اولا ما اراده ندیدیم هنوز تو زندگی!
یه بنده خدایی تو بیست و پنج سالگی مجتهد شده بود! اونوقت ما..........

دوما درست میفرمایید
مطمئنن خدا واسه بندش بد نمیخواد

قدیما که پیش پدربزرگمون کار میکردیم موقع برداشت گندم همه بدن و لباسامون پر از پوشال های گندم میشد. پدر بزرگمون میبردمون حموم(ازین حموم عمومیای قدیم که یه دونه بیرون روستا بود و عین زندان های گوانتالامو بود و پر از سوسک!)

خلاصه اینقدر کیسه میکشید که تا دو سه روز روی کمر نمیتونستیم بخوابیم. زخم میشد حتی !

ولی به جاش حسابی تمیز میشدیم.

حالا بعضی از کارهای خدا هم مثه همون کیسه کشیدنای آقاجون خدابیامرزمونه!

تهش خیره مطمئنن.

+
درباره جبر:
قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی
همین که از قفست پر زدم زمین خوردم
برای مردها خیلی چیرا سخته-اما سختتر از اون اینه که زن باشی و تو شرایط مردونه قرار بگیری وبخای مردونه رفتار کنی -بگذریم-

(بعد ار ذو مورد قبل)
-سوما:خیلی سخته ادم دلش گرفتته باشه-سنگین باشه اساسی-اما نتونه باکسی راحت حرف بزنه
این جور مواقع یه جای خلوت ویه سجاده و یه درد دل باخدا عجیب آروم میکنه
موقع درد دل با خدا تنها جاییه که باید غرور رو راه نداد و گذاشت اشکها راحت بریزن و....خلاصه عجیب غریب بعدش ادم اروم میشه
 " یا من دعی لکشف الضر"

ان شاءالله همیشه محکم و قوی باشید و
ان شاءالله خداوند کمک کنه راه حلی برای مشکل خانواده بیدا شه
یاعلی

پاسخ:
کلا زن بودن سخت تره! تو هر شرایطی (اینو جدای از همه شوخیا میگم)


سوما:
کسی که به روضه و هیئت عادت کرده باشه برای خودش دیگه نمیتونه گریه کنه...

یعنی حیفه اشکه که خرج خالی شدن فشارها و عقده های درونی بشه.

اشک ارزشش بالاتر ازین حرفاس.

تو اوج سختیا همین که یه شب خواب کربلا آدم ببینه بسه.
مثلا ضریحو بغل گرفته باشه و تا خود صبح گریه کنه...

همه مشکلاتو حل میکنه و آدمو آروم میکنه.

+
ممنون از دعاهای خوبتون
در حق خودتون مستجاب ان شاالله
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۹ ح.ه * سید فریاد*
بنام نامی الله
سلام
دوست عزیزم حرف ها دارم برای گفتن البته راجب کامنت هایی که براوت می زارن
و پاسخ های شما

اما دهان در این مورد خیلی وقت هستش که مهر شده
متحم میشم به دخالت و ...

ولی در کل من با نظر شما بیشتر موافقم
دیدی که به زندگی دارید رو میپسندم
پاسخ:
سلام

اینجا همه آزادن که حرفشون رو بزنن و چون همه بزرگواران موارد اخلاق و ادب رو رعایت میکنن هیچ وقت مشکلی ازین جهت نیست.
لذا شما بفرمایید ما استفاده میکنیم.

دعا بفرمایید دیدمون به زندگی خدایی باشه.

یاعلی
1  واقعیت همیشه دوست داشتم داستان زندگیت رو بدونم و الان خوشحال که رفیق دارم مث شما، آدم اگه قراره به لطافت ابرا باشه، رفیقاش کوه باشن میتونه یه وقتایی صاعقه بزنه و خودشو به رخ کوه ها بکشه.

2  امیدوارم خانومت خدای نکرده بیماری MS نداشته باشه. که ما سال ها قوم و خویشیم با این مرحمت. و هر بیماری دیگه هست به حق کریم اهل بیت مورد عنایت و شفا قرار بگیره.

3 روزها دارن عجیب غریب میشن. امیدوارم آخرین روز برآیند خیر باشه.


پاسخ:
سلام

1- جدن؟ خو از خودم میپرسیدی تا کاملش رو برات بگم! این سانسور شده بود...
سعیدجون داداش زیر دیپلم واسه ما حرف بزن. کوه و صاعقه و این چیزارو ما نمیفهمیم!!!

2- متاسفانه همینه که فرمودید. ولی خب خداروشکر. حتما خیری هست توش.

3- آخریرو حسابی موافقم.
کاش وقتی میخوایم بریم با حسرت نریم.

+
یاد روزای خوبی که با هم بودیم بخیر
واقعا یادش بخیر. 
-

ناراحت شدم. نه برای شما، برای همه کسایی که این بیماری رو دارن. برای مامان جون خودم. برای خانوم شما.
چند تا چیز بهت میگم آویزه گوشت کن. این نصحیتای کسی که 15 ساله داره با این بیماری گل کوچیک بازی میکنه! از اون وقتایی که کلاس دوم ابتدایی بوده. از همون روزایی که بازیگوشی رو کم میکنه تا 19 و 20 بگیره مامانشو خوشحال کنه. خیلی از فعالیتهای جانبیش رو کم میکنه تا مبادا مامانش استرس بگیره و هر روز خدا رو شکر میکنه به خاطر این روزای خوبش

1- داداش کم نیاری یه وقتا. اینقدر زندگی معنویت قشنگ میشه که خودت باید حسش کنی. بعضی روزا که اوج سختی میشه، خدا رو به عباس بن علی قسم میدی. اونوقت می بینی یه با معرفت مشک آب رو کنار گذاشته با دستای بی دستی دست تو رو گرفته. شرمنده میشی چرا قسم دادی (اعتقاد پا روضه ای ما اینه که عباس (ع) همه زندگیش مشکش بود)

2- از فعالیتایی که ممکنه استرس زا باشه برای خونوادت دوری کن. خانوما بعضی وقتا به روی آدم نمیارن که دارن چی میکشن و ما مردا اینقدر شوتیم که نمیدونیم داریم چه میکنیم!!!

3- میشه کلاس زبان رو با مراجع آموزشی تو خونه پیش همسر برگزار کرد و محبت بیشتری رو حکمفرما کرد توی خونه!!!

4- هرجا کم آوردی به خانومت بگو دعات کنه. شک نکن جواب میده. 

5- برای مادیات نگران نباش. این بیماری به بیماری با کلاسا معروفه. به این دلیل که یا پولدارا نصیبشون میشه و یا فقیرایی باهاش قوم و خویش میشن که خدا زندگی مادیشون رو تامین میکنه.

6- چالش فکری برای خونواده درست نکن. چون که آدم چالشی هستی بهت میگم. زندگی رو معمولی تر نگاه کن.

7- یه وقتایی از شهادت صوبت میکردی. امیدوارم هیچ وقت نصیبت نشه دلیلش رو یا می فهمی یا نمی فهمی ولی اشکال نداره!

8- ان شاء الله که زندگی شما مورد عنایت حضرت قرار بگیره.

...

پس نوشت
این کامنت رو اگه نخواستی نمایش نده.
پاسخ:
سلام

آره خدایی
یادش بخیر

منم ناراحت شدم. واسه همه اونایی که دارن علی الخصوص مادر شما. خدا به همشون شفای عاجل عنایت کنه

1-من و کم آوردن؟!!!
شوخی میکنی....

والا ما جرئت قسم دادن به قمر بنی هاشم رو نداریم!

2-خب ما کلا همه فعالیتهامون استرس زاس! خانوممون بی خیال ما شده دیگه!
البته این شوت بودنه مشترک نیستا! قبول؟  :)

3-خب اگه میشد که خوب بود که! اوضاع بغرنجه داداش! بغرنج!

4-من جایی کم نمیارم. ولی خب ایشون هم بصورت دیفالت دعا میکنه!

5-مادیات؟ چی چی هس اصن؟ خوردنیه؟!

6-من؟! خدایی من چالشی ام؟! کاهشی شاید باشم ولی چالشی نیستم خدایی!
زندگی معمولی هس.
لذا اصن حال و حوصله نیگاه کردن بهش رو هم ندارم.
آرمانگرایی امثال ما هنوز سر جاشه ولی خب با زندگی معمولی هم یه جورایی کنار اومدیم.
دیگه اون ادم برونگرایی که میشناختی نیستم.
درون گرایی رو یاد گرفتم این سال ها.
شاید این خودش یه نعمت باشه.

7-عجب آدمیه ها! خب چیکار داری به شهادت ما آخه!
خب همین حرفارو میزنین خدا هم جدی میگیره بدبخت میشیم میریم! من مُردم شما میای جواب بدی اون دینا؟ نه بگو دیگه؟!

8-زندگی اگر مورد عنایت حضرت نبود که تا حالا چیزی ازش نمونده بود دیگه!

+
مگه چیه؟! (با لحن پسر خاله خانده شود)
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۲۰ ح.ه * سید فریاد*
بنام نامی الله 
شاد کن جان من که غمگین است 


شما هم دعوتید به یه سفر . . .

پاسخ:
یا ابا عبدالله

غمت از هر چه شادی دلرباتر...
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۵۱ پلڪــــ شیشـہ اے
عذرخواهی میکنم ان فایل اونی نیست که من فکر میکردم. فعلن اون رو بر ندارید تا درستش کنم و بعد بگذارم.
پاسخ:
سلام

خواهش میکنم.

واقعا ممنون

منتظر هستم
هر وقت آماده شد لطف بفرمایید خبر بدید که به دوستان برسونیم

یاعلی
سلام/راجع به این پست که نمیتونم چیزی بگم اصلا ولی حالا با این اوضاع بازم دیگران رو به ازدواج ترغیب میکنید؟!
پاسخ:
سلام

بله حتمن!

اوضاع خیلی هم خوبه.

:)
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۱ خـــــادم الرضــــا
سلام علیکم

راستش دفعه اولی که این متنُ خوندم جرئت نکردم و نتونستم کامنت بذارم!  یه نهیب زدم به خودم که اگه تو موقعیتی  شما بودم واقعا کجای خط ایستاده بودم؟!

الان که تو شرایط سختی هستم این پست شما دلگرمی خوبی بود برام!
من به حال شما غبطه میخورم ... صبر و تحملتون ستودنیه!

همه این قصه ها برمیگرده به اینکه تو زندگی یه همسفر بهشتی داشته باشی! کسی که تو همه شرایط سخت با وجودش بهت دلگرمی بده و ...!

عالی بود
یاعلی
پاسخ:
علیکم السلام

وا!
یه جوری میگید آدم حس میکنه آدم فضائیه!

خب یه زندگی کاملا عادی همینه دیگه! زندگی همه پستی و بلندی داره. حالا واسه هرکی یه جوره.


همسفربهشتی بودن شرایط سختی داره...
خدا امتحانای سخت میگیره

ما که هنوز کلاسمون به امتحان دادن واین صوبتا نرسیده...

فعلا حرف اول الفباییم...

خدا دلتون رو به نور خودش خوش کنه

یاعلی

آقا ما خاک پای شماییم،آقا ما بند کفش شماییم.

+

ولش کن کلا ما کف کردیم

پاسخ:
آقا شما تاج سرید

خدایی نفرمایید اینجوری!

قاطی میکنم جف پا میرم تو شیکم لپ تاپا!!!

+

کف کنی طوری نیس داداش!
تو کف نمونی الهی....
سلام
خوندم...
واقعا جای تبریک داره این توکل... این ایمان... این اراده... این نگاه...
نگاه حضرت امیر متوجه شما و زندگیتون باشه ان شا الله
خداروشکر که شما و امثال شما برادر عزیزم هستین
یا علی
پاسخ:
سلام

خدای اینجوری میفرمایید پشیمون میشم از نوشتن این پست!

هرچی داریم به برکت نگاه حضرت امیره.

خداروشکر که امثال شما برادر ما هستین عزیز

یاعلی
سلام علیکم

خوبین ان شاءا...؟

راست و حسینی هنگم هنگه هنگ...

کارو تلاش که جوهره ی مرده مهم نیست هرچی باشه یادتونه گفتین سبزی فروش بخدا مرد یخمک فروش هم باشه چیزی نیست فقط نونش حلال باشه

در مورد از دست رفتن اولاد هم همه از  او زنده ایم میل اون بالایی نبوده ماهم شاکریم....

در مورد بیماری همسرتون اصلا جای شما نیستم نمیتونمم باشم ولی خدا رو داریم و لطف اربابی که یک گوشه چشمش همه دنیاست...
ان شاءا... سلامتی کامل بدست بیارن و شفاء عاجل

داستان زندگیتون بیشتر دلگرمی توش هست درد هم هست اگه نباشه که ادمو چطوری بمحبتش به عملش بسنجند

به این نتیجه رسیدم که چقد ناشکرم

به شکرگذازیتون غبطه خوردم

سلام مارو به همسر محترم برسونید و بگید که بچه های امام جواد هم قطاراشونو فرامئش نمیکنن

یاعلی

التماس دعا
پاسخ:
سلام

فرمایشاتون حق

ما همیشه مدیون لطف بچه ها ی امام جواد (ع) هستیم.

پایدار باشید ان شاالله همیشه

یاعلی
عکس از قوی ترین گیاهان...
:)


به قول حاجی
تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست...
پاسخ:
سلام

بله خب!

که با این در اگر در بند در مانند در مانند...
خدا بهتون برکت بده
ایشالا بانو هم خوب خوب بشن
پاسخ:
ممنون

ان شاالله


۱۲ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۷ علی آشنای قدیمی

عزیزم دمت گزم خدایی

ولی خانومت هم به این وبلاگ سر میزنه؟

نکنه یه بار بخونه چقدر داری اذیت میشی بخاطرش؟

میدونی خوش بحالت که هیئتی هستی از اون داغوناشم هستی

واقعا من از اوناش نیستم که همیشه هیئت برم ولی داداش جون اگه این بار و دفعه های بعدش رفتی هیئت، اون جایی که دلت یه طوری شد از صاحب هیئت بخواه دل منم ببره

ان شاالله خدا سلامتی به خانومت و خودت بده برادر

 


پاسخ:
سلام

قربونت داداش

بله گاهی

اذیت؟!
مگه اذیت میشم؟!!!

هیشکی مثه من از زندگیش لذت نمیبره

+
ما فقط اسم بچه هیئتی هارو یدک میکشیم داداش!

شب جمعه جشن میلاد حضرت رضا(ع) به یادتون بودم و دعاگو

ممنون

یاعلی

سلام علیکم

خدا کمک کند انشاءالله مثل همیشه

یا علی ع

پاسخ:
سلام

خدا کمک میکند مثل همیشه


یاعلی مدد را شدیدا عشق است!
سلام
فقط باید بگم خیلی متاسف شدم برای خانومتون
امیدوارم حالشون خیلی زود بهتر بشه و زندگیتون پر نشاط بشه
مطمئن باشید خدا همیشه پشتیبان و کمکتون هست
التماس دعا
پاسخ:
سلام

تاسف نداره که!

مگه چی شده؟!

زندگی همینه دیگه...

ممنون از لطفتون بزرگوار

مطمئنیم. تا حالا هم فقط همین بوده.

یاعلی
۱۳ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۲ ح.ه * سید فریاد*
بنام نامی الله
سلام
از مادرتون این دعا رو طلب کنید
. . .
الهی به دعای مادرتون دچار بشید . . .

برای امسال خودمون  دعوتید
پاسخ:
سلام


سیدجون صفا اوردین

مرم امسال ان شاالله ویژه باشه واسه هممون

ان شاالله شهادت.
چقدر قشنگ.
ایول داری خدایی

دمت گرم :-*
کار ت درسته مــــرد :)
پاسخ:
سلام

قشنگی از خودته داداش :)

ممنون عزیزم

یاعلی
توی این شرایطی که دارم
نوشته های شما بهم امید داد
گرچه اگر سه ماه قبل این رو نوشته بودید بیشتر به دردم میخورد! و کمکم میکرد
اما الان بیشتر برام شبیه یادآوری یک سری مشکلاتی بود که داشتم و اینکه خدا چطور کمک میکنه!

برای شما و همسرتون آرزوی پایداری و سلامتی دارم
پاسخ:
سلام

خب اگه زودتر میگفتید همون سه ماه پیش مینوشتم!

+
قشنگی زندگی اینه که همیشه خدا هست.


ممنون از لطفتون
یاعلی
هرکه در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند.
به قول خودتون شاید این حکایت همون کیسه کشیدن هاست. عسی عن تکرهوا شیئا...

ان شاءالله هر چه زودتر مشکلاتتون حل بشه.
پاسخ:
سلام

قربونت داداش

ابته این حرفا در سطح بنده نیست!

کاش لایق کیسه کشی بشیم! کاش برای محبوب ارزش این رو داشته باشیم که امتحامون کنه!



ممنون بزرگوار
قدمتون به چشم

یاعلی
شقایق
داغ دارد
این که دیگر واژه نمی خواهد
کمی نگاه کافی است
پاسخ:
داغ
دیدنی نیست عزیز

چشیدنیست...

آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود

+
این داغ و آتش و اینها اصلا ربطی به این پست نداره ها

امان از عشق و دوری از محبوب واقعی...
سلام
ان شاءالله که بند توکلتون هر روز محکم تر بشه 
واسه خانومتون دعا می کنم. ایشالا که خدا به بدی من نگاه نکنه و دعام رو قبول کنه
پاسخ:
سلام

واقعا ممنون. لطف دارید به حقیر

الحمدلله که سر و کار ما با خوبان جامعست.

خدا حفظ کنه همه بزرگواران رو

یاعلی
 همیشه گرفتاری ها هست ...ولی ان شا لله وقتی داریم میریم ..لبخند رضایت هم روی لب های ما باشه ..هم روی لب های اون کسی که میگن میاد بالای سرمون ...صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا ....عیدتون مبارک
پاسخ:
سلام

به این چیزا نمیشه به دید گرفتاری نیگاه کرد. این چیزا طبیعیات زندگیه...

قسمت دوم فرمایشتون خیلی آرزوئه!

+
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...

 شرمنده این سوالو میکنم ...بیماری خانومتون دقیقن چیه ؟

رو به بهبودب هستن ؟

اینو میگم چون یسری اشتراکات داشتم با این موضوع ها

پاسخ:
سلام

بین کامنت دوستان بود.

خداروشکر

+
ان شاالله همه بیماری های روحی و جسمی و دلی به نگاه حضرت رضا علیه السلام شفا پیدا کنه

یاعلی
سلام 
خوبید؟؟؟
سایت بسیار جالبی دارین خوشم اومد.ایوالله..عالی بود.
مطالب بسیار ناب و عالی داریم 
لطف کنید سایت زیر رو لینک کنید و به تمامی دوستان خود ادرس بدهید که ازسایت ما دیدن کنند و با نظرات خودشون موجب پیشرفت روز افزون ما باشند..
لطفا پس گوش نندازید .
مطالب جدید داریم که خیلی مهمه و باید کل جوانان و تمامی مردم ایران با خبر بشوند ..
اجرتون با حضرت زهرا (س )
به وبلاگ خودم هم بیاید و نظر بدید  لطفا....
یادتون نره ها این سایت رو پخش کنید گردنتون هست اگر کمک نکنید..
جان امام حسین (ع) کمک کنید 
ما یه سازمان هستیم که داریم یه کار گسترده انجام میدیدم برای نشر فرهنگ شیعه و مبارزه با ادیان نو ظهور شیطانی و وهابیت و بهاییت و انجمن هایی مثل انجمن حجتیه و....
سایت :nedayemobin.ir
چهارده نور
پاسخ:
سلام

الحمدلله عالی.

ممنون

اگر هر وب یا سایتی مطالب خوبی داشته باشه بصورت خودبخود لینک خواهد شد!
هیچ نیازی به قسم خوردن و این صوبتا نیست و بنظرم این کارتون صحیح نبود!

جزو فرهنگ شیعه نیست اجبار کردن دیگران با دادن قسم اون هم به جان کسی که عزیزتر از ایشون نیست.

یاعلی
۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۹ کنیز زهرا(س)
خداییش بادیدن دغدغه های ارزشمندتون درباره ی اسلام وانقلاب ووقت گذاشتنتون دراین مقوله,پذیرش وباوراین مطالب برام سخت بود!کاش بتونیم مثل شمالحظات رواهم ومهم کنیم..خداقوت به بازوتون بده جوون مرد!حضرت زهرادعاگوی زندگیتون باشه ودراین عیدمیلادامام غریب,آقاشفابخش بانوی مکرمتان باشد..ان الله مع الصابرین.یاعلی
پاسخ:
سلام


ما میخواستیم مثل شهید چمران بشیم این شدیم!!!!

وای به حال شما که میگید کاش مثل ما بودید!!!
چه شود!

+
ممنون بابت دعاهای خوبتون
برای خودتون و باقی دوستان مستجاب ان شالله

یاعلی

سلام

این پستتون خیلی عالی بود

همش رو خوندم، بسیار لذت بردم و درس گرفتم

فیلم داستان زندگیتون رو باید بسازن به یه سری از جوونا نشون بدن تا خودشونو پیدا کنند.

 

 

پاسخ:
سلام

فیلم مارو بسازن که میشه برنامه راز بقا!!!

شبکه مستند باید پخش کنن!

چه شود.....
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

+
لطف دارید شما

بله بنده دانشگاه خمینی شهر هم سخنرانی داشتم.

ممنون

یاعلی
سلام.اقا این مرد که میگن شمایین؟؟؟؟؟
خدا همه مریضا و مخصوصا خانم شما رو شفای عاجل وخیر بده ان شا الله بحق مقربین درگاهش
پاسخ:
سلام


نه ما نیستیم.
مرد اونیه که تو گلستان شهدا زیر خاک خوابیده

ما صرفا مذکریم! تازه با ارفاق!

ممنون

بویژه مریضای روحی و دلی رو

یاعلی
سلام آقا
ماشاالله به این همه استقامت
خدا همیشه پشتیبانتون باشه انشالله در همه زمینه ها
من برعکس شمام
تا تقی به توقی میخوره آه نالم از آسمون میشه که ای خدا آخه مگه چکار کردم که این طوری میشه


با اجازتون نوشتتون رو لینک کردیم تو سایتمون
پاسخ:
سلام بر شما

لطف دارید

ولی متنی که در کنار لینک گذاشته بودید رو نپسندیدم.

اگر زندگی بنده هنوز پابرجاست به برکت اسلامه و رعایت قواعد و احکام و قوانین اسلام.

پس اینکه نوشتید زلال احکام و گلبرگ رو رها کنید کاملا اشتباهه!!!

اونی که باعث استقامت میشه همین قوانین اسلامه که بعضا تو همین برنامه ها گفته میشه

ممنون میشم اصلاح بفرمایید

یاعلی
خواهش میکنم

اختیار دارین
هر متنی که به عنوان تیتر شما میپسندید تا قرار بدیم
به هرحال این نوشته ی شماست ....و اختیارش با خود شماست
من صرفا به دلیل اینکه توجه دوستان رو جلب کنه و ترقیب به خوندن بشن نوشتم
و دلیلشم این هستش که واقعا واسه من و امثال من درس محسوب میشه
خودتون  بهتر در جریانید که جوانان امروز خیلی زود جا میزنن یکیش خودم
و یا خیلی زود میخوان به همه چی برسن
و خیلیییییییییییییی زود ناامید میشن
پاسخ:
فرمایشتون متین

ولی نباید برنامه هایی که احکام و مسایل اسلامی رو بیان میکنن تضعیف کنیم که توجه جلب بشه.

مطمئنن خودتون بهتر از حقیر در جریانید

هر تیتر یا نوشته ای که میخواید بنویسید ولی جوری نباشه که باعث ضعیف نشون دادن قواعد اسلام باشه.
یاعلی
۰۵ مهر ۹۳ ، ۲۳:۲۴ باید مراقب بود ...
خدا خیرتون بده 
ازین بیشتر 

پاسخ:
موچکککککر
سلام
 مرحمت مولا امشب عجیب شامل ما شد.اول که بعد چند وقت دلمون فقط برای آقا شکست بعدم که این متن شما...خیلی وقته میخونمتون اما هیچ وقت کامنت نذاشته بودم.جالبه که خودم عین به عینشو جز بیماری همسرتون تجربه کردم.همیشه هم جیره خوار ارباب بودیم اما چند وقتی بود کمر خم کرده بودیمو کمی هم ....شرمنده ارباب ....نا فهمی و....شاید...ناشکری.کمی شیطان چیره شده بود این مدت...
همیشه زیر نگاه ارباب باشید که منو با این متن متوجه نافهمیم کردید.ایمان دارم امشب بعد چند وقت اینجا اومدنو این پست رو باز کردن اتفاقی نبود از عنایات خود ارباب بوده..  ما کم طاقتیم دعاتون میکنیم دعامون کنید .
پاسخ:
سلام

نگاه مهربون ارباب همیشه پشت و پناهتون برادر/خواهر عزیز

خداروشکر...
سلام
سوالی ازتون پرسیده بودم و کمک خواسته بودم
لطفا اگر قابل پاسخگویی نیست بنده رو از چشم براهی نجات بدید و بگید که زیادی پررو شدم و وارد حریم خصوصیتون شدم.

پاسخ:
سلام

اتفاقا همین امروز پاسختون رو ایمیل کردم خدمتتون و البته عذرخواهی هم کردم بابت تاخیر

هر کمکی از بنده بر بیاد در خدمتتون هستم

یاعلی
سلام

من هنگم کلا
پاسخ:
سلام

عه!

واس چی خب؟
قدر خانم تون رو بدونید
خیلی خیلی همراه هستن
خدا حفظشون کنه

من حتی تحمل لحظه ای از سختی های شما دو نفر رو نداشتم
از گریه و بی تحملی یا خودم دق میکردم و یا همسرمو دق می دادم
:))
پاسخ:
خانوم باید قدرمارو بدونن!

والا... شوور به این خوبی!!!! :)

+
اینطوری نیست.
شماهم وقتی تو موقعیت سختی ها و امتحانای خدا قرار بگیرید هم صبور میشید هم قوی.

سختی واسه همه هست. قیافش فرق داره باهم.

ان شاالله که تو امتحانای خدا سربلند بشیم

یاعلی
سلام برادرم
 من تازه دارم وقت می یابم برم وبلاگهای آدم های آدم رو بخونم... و نرم بچرخم بیخودی تو نت.چرند ببینم تایه مطلبی شااید از توش پیدا شه یا نشه ....
خوندم ماجراهاتون رو.............
از چادر خواهرتون تا  صبرتون تو امتحانای خدا و....

سخنرانی های آقا پناهیان برا محرم امسال که کانال دو نشون میداد مخصوص شما ست.

میگفتن وقتی میبینی یکی داره حساااابی رنج میکشه بزن پشتش  برو جلو و (حالا البته این یه تیکش برا هم جنس هاست ها اشتباه نشه) در آغوشش بگیر وبگو بارک ا... ماشا... به این صبر و تحملت آفرین شاگرد اول کلاس صبروامتحانای خدا....خوش بحالت خدا چقد دوستت داره همش داره تورو نگا میکنه به بالایی ها(اسمونی ها ها نه ازون بالایی ها) میگه نگا کنید چطور با هرچی باهاش میکنم کنار میاد....داره صیقل داده میشه برا خودم...
مثل الماس که طاغت میاره تا بشه الماس
آره داداش ما بقول ایشون امتحانی بدنیا اومدیم هرکس باتوان خودش امتحان میشه.... چه خوبه بتونیم تلاش خودمون بکنیم بهترین باشیم تو جای خودمون ... هی خدا میبینه کیف میکنه از بنده شاکرش...
از کتاب هایی که از آثار اون نویسندس که معرف حضورتون هست خوندم که میگف خدا شکرمیکنه بنده شکر گزارش رو....بخصوص وقتی تو این جور موقع ها گیر میفتید سجده شکر بجا بیارید.
خدا کمک تون کنه همواره برادرم

یه حکایتی هس
اگر حال دارید بخونیدش.

روزی موسی به خدا عرضه داشت شکر گزار ترین بنده توکیست؟
جواب آمد به بیابان برو به نشانی ...
موسی به بیابان رفت ... سراغ همان نشانی  چوپانی را دید وسط بیابان درحال چراندن گوسفندان و همواره لب به شکرمیگشود و بس
چند دقیقه بعد موسی گفت خب این که چیزی نیست ....
پس از چند لحظه مرد بینایی اش را از دست داد مرد چوپان در این حال آرام سربر چوب دستی اش گذاشت و سجده شکر بجا آورد روی نوک چوب دستی...
موسی با تعجب جلو رفت و  گفت خدای تو که او را شکر میکنی چشمت را گرفت باز هم شاکری؟
گفت آن لحظه که چشمم را گرفت مطمئن شدم که خدا مرا دیده و بمن نظر کرده و تصمیم گرفته امتحانم کند خدارا شاکرم... شاکرم که  مرا برای امتحانش انتخاب کرد.
این یعنی توجه خدا به من چه چیزی از این زیباتر؟
.
.
.
.

نه برای قوت قلب بلکه برای دس مریزاد گفتن اومدم نوشتم حرفامو... برای اینکه وقتی اول وبلاگتون دیدم گفتم خب یه بچه ولایتی باحال که در کمال آسایش البته با دید کوتاه برد دنیوی خودم نشسته یه وبلاگ ساخته کارش هم جالبه....خب میشه به وبلاگش سر زد... ولی الان کلا فهمیدم با نظر کرده خدا طرفم...
التماس دعای فراوان
دعاگو هستم همواره برا سلامتی خودتون و همسرتون و همه بچه مذهبی های دنیا...اگر دعام بجایی برسه ... کم آوردم ... شدیدا
همه یاران امام زمان سالم باشند با دعای امامشان
و البته بسلامتی امامشان و نائب ایشان

یازهرا

سلام

امیدوارم دیر نشده باشه, طب سنتی درمانهای خیلی خیلی خوبی برای ام اس و خیلی دیگه از بیماری ها داره که هم هزینه هاش و هم عوارضش کمتر از درمانهای طب جدیده
پاسخ:
سلام

بله داریم استفاده میکنیم

عوارضش کمتره ولی هزینه هاش بیشتره ها!
هومممممم
فوق العاده بود...
صبرو توکل و انرژی و ایمان ستودنی تون رو دوستان ستایش کردند, بنده نیز هم.
ولی یه سوال, ببینید, شما واقعا ادم قابل اعتمادی هستید, تکیه گاه واقعی(باتمام کاستی هایی که هیچ کس ازش مبرا نیست) ولی مرد زندگی هستید و واقعا ارزش داره بخاطر همچین کسی ادم از خیلی چیزا بگذره, اما 
اینو الان بعد از ۴-۵سال.میشه فهمید, خوب کسی که میاد خواستگاری و ادم اشنایی قبلی باش نداره  از کجا باید بفهمه؟؟؟؟؟
الان که ایییییین همه بی وفایی و بی معرفتی ادم میشنوه.  ...
من فکرمیکنم بعد ازدواج هرمشکلی خصوصا جسمی پیش بیاد, همسرم فکر جدایی میکنه, یاحداقل یرد میشه... این
میدونم کمی بدبینی هست, ولی خوب.... چه کنم
پاسخ:
سلام

لطف دارید شما.

والا میتونم یه لیست ازین چیزایی که روانشناسا میگن رو براتون ردیف کنم واسه شناخت طرف و این صوبتا ولی خب تهش کاربردی نیستن!!!

لذا تنها را مطمئنی که میتونم پیشنهاد بدم توکل و توسله!

ما هر کاری کنیم آخرش نمیتونیم یه نفر رو تو چند جلسه خاستگاری و یا حتی چند سال دوستی بشناسیم!
اما خدا هم مارو میشناسه هم طرف مقابل رو.

باید سفت و سخت ازش بخواهیم که اونی که به صلاحمونه رو سر راهمون قرار بده.
البته بعد هم پای مشکلاتش باید بمونیم چون که به صلاحمونه!

ممنون از پاسختون
پاسخ:
یاعلی
این مطلب فقط یک برگ نبود از زندگی،برگ زرینی بود از زندگی شما...
هرچی که بیشتر مطلب رو میخوندم لبخندم پررنگ تر میشد و اخرش واقعا فقط شگفت زده بودم از این همه صبوری و تلاش شما...کاش نسل جدید همینطور باشه و اینجوری پای زندگیش و ارمان هاش وایسه
پاسخ:
ممنون

این مال خیلی وقت پیشه :)
اصن خودم یادم نبود...

ماجراهای سالهای بعدش جالب تره... در حد یه فیلم سینمایی :))

ممنونم از لطفتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">