مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

آخرین نظرات

پیوندها

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

سلام


مدتها بود که همسر محترم خواهش و التماس میکردن که بریم سینما!

ما هم موافقت کردیم که تا چند تا فیلم بدرد بخور(منظور قابل دیدن با خونواده اس) روی پرده هست ایشون رو ببریم.

خلاصه بعد از یه ماه این ور اون ور کردن و وقت خالی کردن هفته پیش یه فرصتی پیدا شد که بریم سینما دوتایی به یاد جوونیا!!!


ساعت4و نیم رفتیم که یعنی خلوت باشه.

اما چشمتون روز بد نبینه! تا رسیدیم دیدیم سر در سینما عوض شده. شده بود مدرسه موشها2!!!!



ما میخواستیم بریم "فرشته ها با هم می آیند" رو ببینیم ولی انگار رکب خورده بودیم و زمان اکرانش تموم شده بود.

خلاصه یه نیگاه به خودمون انداختیم. از یه طرف این همه راه اومده بودیم. از طرف دیگه واسه ما شت بود بریم فیلم بچه ها ببینیم!

بالاخره بعد از کلی تحلیل و بررسی به علت اینکه این همه راه اومده بودیم و با توجیه اینکه که بالاخره بنده یه کارشناس کودک هستم(شغل سوم!) و باید از فضای موجود خبر داشته باشم تصمیم گرفتیم بریم داخل!


(بماند که ناچار شدیم چیپس و اینا.....)


چند وقت بود میخواستم دربارش بنویسم ولی وقت نشده بود تا اینکه تو وب یکی از عزیزان مطلبی رو دیدیم که دقیقا همون چیزی بود که میخواستم بگم.

خب واسه چی من بگم وقتی یکی بهتر از من گفته!

پس شمارو دعوت میکنم به خوندن در ادامه مطلب.


ممنون میشم نظر بزرگواران رو بدونم.

یاعلی


مردی به نام شقایق
۲۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ نظر

زنگ تفریح بود. بچه ها تو حیاط مدرسه داشتن بازی میکردن.

خیلی وقتا زنگای تفریح بجای موندن تو دفتر و شنیدن چرندیات برخی معلم نماها!!!!! میرفتم بیرون و با بچه ها خوش و بش میکردیم.

خسته بودم اون روز. چند ساعت تدریس پشت سر هم، اون هم ریاضی ، اون هم به اون بچه های شیطون...

شب قبلش هم تو اتوبوس بودم که بیام اصفهان.

چاییم رو که خوردم دلم نیومد بیرون نرم و از شادی بچه ها لذت نبرم.

بچه های کمیته امداد بودن. تو یه مدرسه پسرا تو یه مدرسه دیگه دخترا. عجیب بودن. عجیب در عین عادی بودن ، عادی در عین عجیب بودن!

آروم از دفتر مدرسه زدم بیرون. کریدور رو طی کردم رسیدم به در حیاط. بالای پله ها وایساده بودم و بچه هارو نیگاه میکردم و ازین که شادن و دارن بازی میکنن غرق لذت میشدم.

دو تا از بچه ها نشسته بودن روی پله ها رو به حیاط و پشت به من. نمیدیدن من رو.

یکیشون راهنمایی بود یکیشون دبستان. باهم داداش بودن. سه تا خواهر هم داشتن.دخترا بزرگتر بودن. اونا هم شاگردای خودم بودن. واقعا دخترای ماهی بودن از همه نظر بسیار مودب و با شخصیت و درس خون. مادرشون تو خونه های مردم تمیز کاری میکرد که خرجشون در بیاد ولی.....

داشتن با هم حرف میزدن. داداش بزرگه که اسمش قاسم بود، دستش رو انداخته بود گردن داداش کوچیکش،سعید. (مرد خونه به حساب میومد یه جورایی! ته غیرت و اینا هم بود. اصن یه وضی...)


همینجوری که داشتن با هم حرف میزدن بحثشون کشید به کلاسا. سعید پرسید چی داشتین الان؟

قاسم گفت: ریاضییییییییی

سعید: با آقای حیدری؟

قاسم: اوهوم...

سعید: حال میکنیا... الهه که خیلی تعریف میکرد. میگفت سر کلاس اینقدر میخندیم که دلمون درد میگیره.

قاسم: راس میگه! تازه خودش میگه سر کلاس دخترا راحت نیستم. معذبم. سر کلاس ما هر روز مدیر میاد تذکر میده که آروم! اصن خودش پایه تر از همه اس!.....


همینطور که قاسم داشت حرف میزد نیگام افتاد به سعید که زل زده بود تو چشای قاسم. نیم رخش رو میدیدم و برقی که تو چشش بود.

قاسم همینطور داشت از جو و شوخی های سر کلاس میگفت...

آروم نگاهش رو از قاسم دزدید. سرش رو انداخت پایین...

قیافه معصومش ریخت به هم. نمیدونم یاد چی افتاد. نمیتونستم درک کنم الان به چی داره فکر میکنه ولی شدیدا رفت تو فکر. اونم یه فکر عمیق.


قاسم هنوز داشت حرف میزد(سر کلاس هم پرچونه بود کلا!) وسط حرفای قاسم یهو سعید پرسید:

قاااااسم... میگم بابا چی جوری بود؟!

چشای قاسم گرد شد یهو! اولش تعجب کرد. بعدش اونم رفت تو هم. سرشو انداخت پایین. هیچی نگفت. هیچی هیچی هیچی...


قلبم داشت وامیساد! نمیدوم چرا این صحنه اینقدر برام سنگین بود. هرچند کارم سر و کله زدن با این بچه ها بود و خیلی خودم رو بهشون نزدیک میکردم ولی هیج وقت نمیتونستم نگاهشون رو ترجمه کنم. تو نگاهشون حرفایی بود که نمیشد فهمید!

نمیدونم چرا ولی منم داشتم تو ذهنم به همین فکر میکردم که باباشون چی جوری بود؟!

تو فکر بودم که یهو سعید یه حرفی زد که بند دلم پاره شد...


دوباره زل زد تو چشای قاسم و گفت:

کاش آقای حیدری بابامون بود!!!!....


دیگه نفهمیدم چی شد. ناخودآگاه چشام پر اشک شد.

عقب عقب اومدم تو کریدور که نفهمن من اونجام...

نفسم بالا نمی اومد. انگار همه کوه های دنیا رو قلبم بود. انگار همون لحظه داشتن جونم رو میگرفتن...

اومدم خونه.

مادرم داشت زمزمه میکرد:

یتیمی درد بی درمان یتیمی...

الهی طفل و بی بابا نباشه...

پ.ن:

از آن روز

پدر شدم...


و فهمیدم

پدر بودن

سخت است.

سخت...



+

حضرت بابا(عج)

بی پدری درد بی درمانیست...

میفهمم.

با همه وجود...


مردی به نام شقایق
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۲۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۴۲ نظر

تازه عروسی کرده بودن. با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و شیرینی بخریم و یه سری به شان بزنیم.

خانه شان کوچک بود. یک پذیرایی دوازده متری داشتند. روی دیوار بالای پذیرایی عکس امام خمینی و عکس امام خامنه ای را چسبانده بود.

بین عکس های آن دو بزرگوار یک قاب بزرگ خالی هم بود. برای همه مان سوال شده بود. تا حالا ندیده بودیم کسی قاب خالی به دیوار پذیرایی خانه اش بچسباند
.



عاقبت من طاقت نیاوردم و به نمایندگی از همه پرسیدم: این قاب خالی چیه!؟ نکند به زودی در این مکان عکس عروسی تان نصب می شود!؟

بچه ها خندیدند. خودش هم لبخندی زد و جواب داد:نه. . . این قاب جای خالی عکس امام زمان است

. می خواهیم وقتی حضرت مهدی ظهور کردند و چهره شان را همه دیدند عکس شان را به دیوار خانه مان بچسبانیم.

همه مان مات و مبهوت شدیم. یکی پرسید: پس چرا از حالا قاب خالی زده ای به دیوار؟ هنوز که آقا ظهور نکرده اند.

فوری جواب داد: همین دیگر. . .

می خواهیم همیشه یادمان باشد یک چیزی توی زندگی مان کم داریم.

هر لحظه که این قاب خالی را می بینیم یادمان می افتد که منتظر ظهور باشیم. . .



پ.ن:

یک نفر مُرد...

و چشمش به دری دوخته بود...


(+)

کاش صاحب برسد

این جوانان همه را در ره خود پیر کند

هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی

چشم بر در بُود و دلبر او دیر کند ...


ادامه مطلب:

سر خم می سلامت...


مردی به نام شقایق
۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۵۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ نظر

جان من آقا مرا سرگرم کاشی ها مکن

من حواسم جمع صاحب خانه باشد بهتر است


گنبدت مال همه باب الجوادت مال من

جای من پشت در میخانه باشد بهتر است



صحنتان را میزنم بر هم جوابم را بده

میهمان گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است



پی نوشت:

بنده نوازیت همه میگن محشره سلطان

تو این شلوغی مارو یادت نره سلطان...


+

حضرت رئوف

میلادتون مبارک عزیز دلم.


برای پیش کشی دفتر شعرم رو زیر و رو کردم

فقط یه غزل کامل به نام شما بود و ده ها غزل نیمه کاره!

هرچند تکراری ولی برگ سبزیست تحفه درویش

چه کند بی نوا ندارد بیش...


شعر در ادامه مطلب

مردی به نام شقایق
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۳۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

سلام


فرمایشات یکی از بزرگواران در کامنت های پست قبل وادارم کرد به نوشتن این پست!


لذا طبعات خوندن این پست بویژه اتلاف وقت به عهده ی شخص شخیص خواننده محترم می باشه!

صرفا قسمتی از زندگی بندست...

شاید برای بعضی ها نکته ای توش باشه. شایدم نه!


+

اگر چه برگ هایی زرد دارند

ودر دل شعله هایی سرد دارند

کسی اما نمیفهمد که یک عمر

"شقایق" ها دلی پردرد دارند...

(شعر از حقیر)


مردی به نام شقایق
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۴۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۴۶ نظر
میشه آسون باشه و پر از عشق...




یک جلد کلام الله مجید و یک جام آینه و یک جفت شمعدان بانضمام
تعداد چهارده عدد سکه بهار آزادی تمام.


*
تصویر سند ازدواج حقیر

پ.ن:
هر کسی به هر طریقی مانع ازدواج جونا بشه
 تو گناه همه اونایی که منحرف میشن شریکه بی شک!

هر طریق=بی دلیل عقب انداختن، چشم و هم چشمی ، مهریه بالا،
 بی پولی و فقر ، درخواست کار و خونه و شغل و ... ، گیردادنای بی خودی، ادامه تحصیل! و...
مردی به نام شقایق
۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۲۳ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۶۳ نظر