مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

آخرین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

پیوندها

اشعث ابن قیس خطاب به امیرالمومنین (علیه السلام) پساز ماجرای ابوموسی اشعری و حکمیت:


-علی! مافریب خوردیم... تو چرا پذیرفتی؟



روحانی:‌ ما هیچ قدمی در مسئله برجام برنداشتیم مگر آنکه با مقام معظم رهبری مشورت کردیم، جلسه گذاشتیم و ایشان نامه‌های مکتوب‌شان است نامه‌هایی که به بنده خطاب کرده‌اند و دستوری که بنده بر روی نامه‌های ایشان داده‌ام



#نقض برجام

مردی به نام شقایق
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

37 سال پیش به صلای الله‌ اکبرها مردمانی هوای پر زدن در افقی تازه برداشتند. 

پیرمردی با لباس اساطیری از دل دی‌روز آمد و با دست خالی دوره‌ای از جاهلیت را شکست 

و مشتی مفاهیم متروک و غریب را از زیر قبر و غبار بیرون کشید 

و دوباره بر سر زبان‌ها انداخت از قبیل معنویت و ساحت غیب و چه می‌دانم همین کلام‌های کهنه‌ای که زیر آوار اعداد و علم دفن بود 

یا تحت سلطه‌ی حساب‌گری و سلطنت شهوت اسیر.

روح‌الله بود در کالبد زمان.

انقلابش باز پای آسمان را به زمین باز کرده بود. بی‌نظمی‌‌ای در نظم نیهیلیستی افتاده بود. انقلابش اسلامی بود نه صنعتی.

افق‌ش تمدن تکنیکی نبود. غایت‌ش تکنولوژی نبود. حرف‌ها همه حول الله بود.

 الله اکبر آن‌روزها شعاری فقط زبانی نبود. خدا در نظرها راستی‌راستی بزرگ‌تر از آن بود که وصف شود. بزرگ‌تر از علم. بزرگ‌تر از سلاح. بزرگ‌تر از پول. بزرگ‌تر از هرچیزی که بزرگ به نظر می‌رسید. و آزمون بزرگ از راه رسید. جنگ.

نه یک‌بار و دوبار؛ چند ده‌هزاربار فرزندان خمینی مرگ را میراندند و معلوم شد آن الله‌اکبرها لغلغه‌ی زبان نبود. شمس گفته بود: چنان دنبال مرگم که شاعر دنبال قافیه. بی‌دل می‌گفت:

مردان نفس به یاد دم تیغ می‌زنند. این دو تا را نوشتم تا فرهیخته بودن من دست‌تان بیاید و الّا سرتاسر این تقویم مندرس می‌بینی شاعر و عارف را که دربه‌در دنبال مرگ بوده‌اند.

و آنچه در چند قرن فقط گفته‌ می‌آمد حالا راستی‌راستی به چشم می‌آمد: مرگ‌آگاهی.

جنگ که تمام شد، انقلاب هم تمام شد. انقلابی که برای بسط خود برنامه‌ای نداشت افتاد در دام فتنه‌ی توسعه.

انقلاب اسلامی بود یا صنعتی؟ در انقلاب اسلامی هدف بقا و به روز شدن است؟

یا حکومت ارزش بر تاریخ؟ امیرالمومنین عمروعاص را گردن نزد درحالی که می‌دانست خدعه می‌زاید و بودنش شر. چرا؟ اگر هدفش اصلاحِ آنی و بقا بود که باید می‌کشت.

اما در مرام علی کسی که آن‌طور اظهار ذلت کرده بود حتی ارزش تعقیب نداشت.

علی شمشیر می‌زد تا ارزش بر تاریخ حکومت کند. اباعبدالله به مسلخ رفت و قبلش وعده داده شده بود که ان‌الله شاء ان یراک قتیلا. هدفش فراتر از بودن و بقای مقطعی بود.

رفت و با رفتنش ماند و بر تاریخ حکومت کرد.

انقلاب خودش را جدی گرفته. انقلابی که در 37 سالگی از عاشورا درس مذاکره می‌گیرد

تابوت می‌خواهد نه تولد.

مساله روحانی و احمدی‌نژاد نیست. مساله این دولت و آن دولت نیست.

مساله جهل جوانی‌ست که نمی‌فهمد انقلاب برای چه بود؟

برای ساخت موشک و فتح فضا و اقتصاد؟ آوینی می‌گفت:

«ما بر خلاف تمام دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان»

راستی که خاک سرد است و هوای زمانه‌ی نیست‌انگار از خاک سردتر.

مساله جهلِ جوانِ تمامیت‌خواهی‌ست که جای شرافت و انسانیت را در سیاست گم کرده، هدف غایی انقلاب را نمی‌داند.
     
به من گفتند «تو احمدی‌نژادی هستی! تو احمدی‌نژادی هستی!» گفتم برادر!

من احمدی‌نژادی نیستم. من از نژاد غربت‌م. نمی‌بینی آدم را که غریب است؟

که از یار و دیار دورافتاده؟ که وطن ندارد و هیچ‌کجا امان ندارد؟

آدمی که درد و دغدغه‌ی فراق دارد و قرار ندارد انقلاب 57 را طور دیگری می‌فهمد.

 

گفتند: «این حرف‌ها مزخرف است. مملکت باید پیش‌رفت کند» گفتم برادر!

پیش کجاست؟ پس کجاست؟ این بی‌راهه‌ای که انقلاب در آن پا گذاشته همانی‌ست که صدسال قبل غرب رفت و نمی‌بینی سرنوشت فضیلت‌ها را؟
نمی‌بینی سرنوشت عشق و عدالت را؟
 ذبح صداقت و ادای شرافت در مجامع بین‌المللی را؟

نمی‌بینی عفونت تمدن تکنیکی را؟ که چطور فطرت بشر را به ستوه آورده؟

گفتند:«شاعرانه حرف می‌زنی! آدم از زندگی ناگزیر است و باید خوب زندگی کند.»

گقتم برادر! به هر بالاوپایین‌پریدن و چریدن برای دو روز فعالیت بیش‌تر سلول‌ها می‌شود گفت زندگی؟

اختلاط دنیای عرفی و قدسی بیش از هر زمانی نظم و نظام زندگی را به هم ریخته.

تجدد در بستری از تعلق سیر کرده، عالم تجدد عالم تعلقات است و ما در این بستر اسیریم.

مرگ|شهادت، نسبت وجود آدم است با هرچیزی که به آن قید خورده و متعلق شده.

من انقلابی که از عاشورا درس مذاکره بگیرد دوست ندارم.

من انقلابی که به زندگی در این کثافت‌کده دعوت کند و نامردهای غرب و شرق را

به رسمیت بشناسد دوست ندارم. من بدجنس و بدخواه ملت نیم.

من آن کودک کودن کلاس سال‌های پسینم که پیش پنجره می‌نشست و همیشه در آسمان

دنبال چیزی بود که نبود.


منبع:

وبلاگ وزین صدرالمتوهمین*


*

وبلاگی به غایت مردانه

مردانه ی مردانه.


جدای از همه ی اشتراکات فکری، شخصیتی، خاطراتی، تجربی، آرمانخواهی و...

ازمعدود وب هاییست که منتظر پست های جدیدش می مانم

و با اشتیاق می خوانم.


بدور از لوس بازیهای معمول و مرسوم این فضا

همیشه حرفی برای گفتن دارد

حتی در شوخی های مردانه اش!


به غایت مردانه...


مردی به نام شقایق
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۱۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر



+

گرچه باور نمیکنم اما

میروم کربلا خدارا شکر

مردم آقای مهربانم باز

راه داده مرا خداراشکر

کربلا 

مردی به نام شقایق
۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ نظر


همان "پاستیل" سابق است که سین آن بصورت نوک زبونی تلفظ شده و همزمان نیش تا بناگوش باز، گردن کمی کج، چشم ها کوچولو و قیافه به شدت مظلوم می شود! (شرح تصویری در ادامه مطلب!)

این کلمه غالبا هنگام ورود پدر به خانه و پس از خوشحالی و بالا و پایین پریدن و خنده های بلند و بغل و بوس سفت، مکررا با ترکیب "بابا پاثیل... بابا پاثیل..." بیان می گردد.

 


پ.ن:

فک کنم خونه های بهشت برای خانوما پاستیلی باشه :)))



مردی به نام شقایق
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۴ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۲ نظر

للحق


پیش گفتار:

میگن یکی از سخت ترین چیزایی که انسان از طفولیت باید تحمل کنه گرفتنش از شیر مادره.

مثل بقیه چیزهای زندگی این هم یه مرحله ایه که هر انسان در ابتدای زندگیش باید طی کنه و سختیش رو تحمل کنه برای اینکه به رشد برسه چرا که از یه سنی به بعد دیگه شیر مادر جوابگوی نیاز و رشد بچه نیست و برای اینکه بچه رشد و تکامل طبیعی خودش رو داشته باشه لازمه که سیستم تغذیه اش تغییر کنه.

از طرف دیگه وابستگی شدید بچه به شیر مادر از نظر عاطفی، بزرگترین مانع این تغییر میشه و کار به جایی میرسه که برای حفظ سلامتی کودک ناچار میشن به اصطلاح از شیر بگیرنش تا سیستم تغذیه اش اصلاح بشه و رشد ادامه پیدا کنه.

همونطور که عرض کردم چیزی که مانع این تغییر و ایجاد رشد در کودک میشه اون وابستگی شدید به شیر مادر هست. از طرف دیگه خود مادر هم وابستگی شدیدی به این موضوع داره و ترک شیر دادن به بچه بسیار براش سخت و آزار دهنده هست. اما ازونجایی که رشد طبیعی و سلامت و تکامل کودک برای مادر اولویت بالاتری نسبت به احساسات و وابستگی های خودش داره، همه ی سختیش رو به جون میخره و حتی به زور هم که شده عزیزترین فرد زندگیش رو از شیره ی وجودش منع میکنه!

تو این شرایط همه ی سیستم روحی و خلقی و جسمی کودک بهم میریزه! بچه ای که تا دیروز شاد و خوشحال مشغول بازی بود شروع میکنه به نق و نوق و گریه و زاری! حتی کار به لجباز شدن و کارهای عجیب و غریب هم میکشه و نیروی محرکه ی همه ی این تقلاها همون وابستگی شدیده.

اما چه میشه کرد؟! اگر این اتفاق طبیعی رخ نده و این دو (مادر و کودک) به هر دلیلی سختی های این کار رو تحمل نکنن مطمئنن به سلامت کودک و رشدش خدشه وارد میشه. اما اگر با وجود همه ی سختی ها و ناملایمات این مرحله رو بخوبی پشت سر بگذارند، نتیجه ی خوبی در رشد کودک مشاهده میشه. 



پس گفتار:

این روزها درگیر همین مسئله ی بالا هستیم!

دخترکی داریم به شدت فعال و شیرین و شیطان! که در حال ترک عادت شیر خوردنه.

دلبستگی شدیدش به شیر خوردن بشدت داره اذیتش میکنه و اذیت شدن اون هم مادرشو اذیت میکنه و اذیت شدن این دوتا من رو!

اما چاره چیه؟! سلامتیش مهم تره.

این تغییر در سبک زندگی، تقریبا همه ی زندگی دخترک مارو تحت تاثیر قرار داده و یکی از بارزترین تاثیراتش افزایش لگاریتمیک وابستگیش به منه و روز به روز هم بیشتر میشه!

کار به جایی رسیده که هر شب به محض رسیدن به خونه تقریبا یک ساعت باید با هم بازی کنیم اونم اون بازیایی که ایشون دلشون میخواد! و منه بخت برگشته حتی اجازه دستشویی رفتن و لباس عوض کردن هم ندارم!

تکون خوردن من همانا و جیغ و فریاد خانوم هم همانا! (لوس نیست اصلن چون خوب میدونه لوس بازی تو سیستم ما بهایی نداره اما از وقتی این ماجرا شروع شده به شدت حساس شده و با کوچکترین حرکت و حرفی بویژه از طرف من شدید بغض میکنه و بعضا گریه!)


عمق فاجعه اینجاست که هر شب موقع خواب باید خانوم تو بغل من باشن و نیم ساعت راهشون ببرم و هرچی نوحه بلدم یواشکی در گوشش بخونم تا خوابش ببره! وسطای شب که بیدار میشه دوباره میاد سراغم و خودشو میندازه روی سینه من و همونجا تخت میگیره میخوابه! اصن انگار نه انگار که این بنده خدا ناسلامتی بابامونه نه تشک خوشخواب!

خلاصه اینکه وابستگیش بشدت به من زیاد شده و عجیب ترش اینکه متقابلا من هم همین حس رو دارم!!!

هر چند حس میکنم که خیلی داره زجر میکشه و این ناراحتی و سختی براش خیلی سنگینه، ولی انگار این افزایش وابستگیش یه جورایی برام دلچسبه...

نمیدونم.

شایدم من بیشتر وابسته شدم...


کاش میتونستم بهش بگم که باباجان

آنچه دوست داشتنی و دلچسبه تو دنیا وابستگی میاره و وابستگی ها مثل نخ بادبادک مانع رشد و بالارفتن ما میشه و ترک وابستگی ها سختی زیادی داره و تا آدم سختی های زیادی رو تحمل نکنه


پ.ن:

توانای مطلق


ما طفل های صغیر و ضعیفی هستیم

که بی خود وابسته شده ایم به شیر دنیا


هرچند ترک وابستگی به این دوست داشتنی ترین بسیار سخت

اما بدون تحمل سختی هم رشد ناممکن

و ناممکن بدون کمک تو محال!


چه میشود ما را از شیر دنیا بگیری به جبر؟


تا وابسته شویم به حضرت پدر...

تا اینکه از دوری اش نتوانیم نفس بکشیم...



+

به فدای آن طفلی

 که شش ماهه از شیر گرفته شد...

مردی به نام شقایق
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۴ نظر



پ.ن:

از بچگی صدای حاح منصور دلمو میریخت به هم

اصن همین که بسم الله میگفت جیگر آدم کنده میشد

همیشه آرزو داشتم یبار مجلسای حاج منصور رو حضور داشته باشم.


بحمدالله امسال قسمت شد...

اولین شب،اولین شعر...


مادر آب کجایی پسرت را کشتند...


+

خوشه به خوشه گندم ری بعد کشتنت

اطعام سفره های عزای تو میشود...

مردی به نام شقایق
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۵ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

بنام حق



خانومم: عزیزم هفت مهر چه روزیه؟ :/

من: روز آتش نشانی ^_^



#سالگرد ازدواج!!!


+

ینی داغونما... له له...

مردی به نام شقایق
۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۵ نظر

سلام


رفیق، یکی از نیازهای اساسی عادم عسد! حتی اگر روانشناس ها هم نفهمند باز هم عسد!

اصلا اگر رفیق نباشه هیچی نیس! رفیق چیزیه که خلاءش رو هیچی نمیتونه پر کنه تو دنیا حتی زن و بچه!!


خصوصا که ازون آدمای خاص باشه

ازونایی که موقع خندیدن، آنقَدَر ناز میخندید که چشماش تقریبا تو صورتش گم میشد و ریش مشکی اش با پوست روشنش بدون حضور چشمها هنگام خنده بسی قیافه ی جالبی ایجاد میکرد.

چند سالی با هم هم اتاق بودیم تو دانشگاه. یکی از تاثیرگذارترین دوستان تو زندگی ام بود و هست. ازونایی که نگاه میکرد تو چشمام و شونه هام رو میگرفت و از ته دل میگفت : "حاجی علی... چته مشتی؟... این غم چیه تو چشات؟!..."

و تا مشکل رو ریشه ای حل نمیکرد و حالت رو خوب نمیکرد و دلت رو گرم نمیکرد بیخیال نمیشد.


ازونایی که لبخندش حتی وسط نماز شب تو تاریکیای اتاق چهارنفره که هشت نفر توش خوابیده بودن هم ترک نمیشد.


ازونایی که هر چند وقت یبار دستمو میگرفت و یه گوشه ای دو نفره پیدا میکرد و حسابی موتورمو می آورد پایین! و شدید ترین انتقادات رو نثار میکرد و تهش هم یه ماچ آبدار مینداخت روی پیشونیم و می رفت و من ساعتها اونجا مینشستم و به این فکر میکردم که "عه! این از کجا فهمید من فلان ایراد رو دارم؟!" و البته خوشحال که راه حل خوبی برای حل مشکلم بهم داده و البته شیرینی اون ماچ روی پیشونی...


ازونایی که هر وقت هم رو میدیدیم و می بینیم فارق از اینکه نیم ساعت پیش با هم بودیم یا یه ساله هم رو ندیدیم با یه لبخند پهن به قاعده ی کل صورت که چشماش توش گم میشه میگه "بحححح... چطوری مششششتی..." و چنان آدمو تو بغل میگیره که همه غم و غصه های عالم از یاد آدم میره...


ازونایی که بهترین کتابشو هدیه میده به رفیقش به همراه یه شیشه عطر فسقلی!


ازونایی که وقتی تو روضه کنارت نشسته باشه با گریه ی اون گریه میکنی نه صدای روضه خون!


ازونایی که روز عید غدیر با همون لبخند همیشگی که چشماش تو صورتش گم میشه دستتو میگیره و میگه داداشم نمیای عقد اخوت بخونیم؟ و تو کیفور میشی ازینکه چنین برادری خدا نصیبت کرده...


ازونایی که حس میکنی تنهاییشو ولی سعی میکنه پنهان کنه درداشو تا جایی که ناچار میشی بغلش کنی و بچسبونیش به سینت و بگی "حاجی... انگار تو سینه ات پر از آتیشه..." و اونم آروم سرشو رو شونه ات بذاره و بعد از چند دقیقه دوباره با همون لبخند پهن همیشگی که چشماش تو صورتش گم میشه بهت نگاه کنه و بگه "خوبم داش علی... خوب شدم..." و وقتی رفت خیسی اشکای یواشکی ِمردونه شو روی شونه ات حس کنی


ازونایی که همیشه پایه ی شیطنت ها و شوخی های توی خوابگاهه حتی شب کنکور ارشد!


ازونایی که همیشه پایه ی ورزشه و وقتی ساعت دو نصف شب بهش میگی دلم میخواد برم بالای کوه پشت خوابگاه، پنج دقیقه بعدش با یه فلاسک چایی و یه ساقه طلایی و کفش ورزشی میاد سراغت، با همون لبخند پهن همیشگی که چشماش تو صورتش گم میشه!


ازونایی که وقتی برای نماز وایمیسه و اذون و اقامه میگه بعدش عین راننده های تاکسی دستاشو به هم میزنه و داد میزنه "معراج دو نفر... معرااااج... بدو رفتیما"


ازونایی که اینقدر عاشق امیرالمونینن که وقتی مدحش رو میگی یا شعری میخونه تو اتاق ناخودآگاه اشک از گوشه چشمش سرازیر میشه در حالیکه هنوز اون لبخند پهن همیشگی که چشماش گم میشه روی صورتشه...


ازونایی که وسط بازار! بین اون همه شلوغی، وسط درد دلاش میگه: "داش علی... دلم مشتعله... قلبم میسوزه... میتونی درک کنی دست ولی خدا و امام زمان رو با طناب بستن و کشون کشون تو کوچه ها بردن و...." لبخند همیشگی روی صورتش که چشماش توش گم میشد محو میشه و میزنه زیر گریه! هق هق... بلند بلند... طوری گریه میکنه که ناچار میشین بشینین روی جدولای کنار خیابون و تو دلت میخواد پابه پاش زار بزنی برای اول مظلوم عالم، ولی ناچاری جواب سوالای چشمهای متعجب مردم رو بدی!


ازونایی که خوبن. خوب... به معنی واقعی کلمه...


پ.ن:

شب عروسی چنین رفیقی اتفاق جالبی برام افتاد.

توی مراسمات عروسی ما ها رسمه مداح بعد ازینکه کمی مدح و مولودی خوند پدر عروس و داماد و خود داماد رو دعوت میکنه بالای سن و از داماد میخواد که دست پدرشو ببوسه.

مداحی که اومده بود رفیق مارو نمیشناخت و بعد ازینکه مدح و مولودیش رو خوند اول داماد رو آورد بالای سن. بعد گفت پدر عروس بیاد. بعد گفت پدر داماد بیاد...

داماد رفت. پدر عروس هم رفت. اما پدر داماد!!!

هی صدا کرد پدر داماد تشریف بیارن... پدر داماد تشریف بیارن...


انگار ته قلبم داشت کنده میشد. دقیقا برای چند ثانیه نفسم حبس شده بود و صدای قلبم رو میشنیدم!

چندین بار که پدر داماد رو صدا کرد و نیومد یهو رفیقم رو کرد به مداحه و با همون لبخند پهن به قاعده ی کل صورت که چشماش توش گم بود گفت:

"حاجی... بابای من الان تو بهشته پیش حوریا... هر چی صداش کنی نمیاد..."


خنده و گریه قاطی شد...


+

خدا شاد کنه روح پدرشو

از شدت جراحات شیمیایی شهید شد تو جنگ


ولی اونشب اومد

هممون حسش کردیم...

حتی خود رفیقم...

از لبخند پهن روی صورتش پیدا بود..

مردی به نام شقایق
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۱ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۳۴ نظر

جرج جرداق مسیحى :

O'Ali

If I say you're superior to Jesus Christ, my religion cannot  accept it!

If I say he's superior to you, my conscience won't accep it!

I don't say you're God!..So, tell us yourself,

o'Ali:Who are you?!          


عید غدیر خم بر شما و خانواده ارجمندتان خجسته و فرخنده باد

مردی به نام شقایق
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ نظر
مردی به نام شقایق
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

سلام

حس مالکیت

اولین حسی بود که نمود بیرونی داشت در دختر ما!

فرهنگ لغت حنانه خانوم به ترتیب اولین کلماتی که میگفت اینا بود:


عَم: کلا به هر چیز خوردنی اطلاق می شود

بابا: بدون شرح :))

نه: اوایل در جواب هر سوالی مطرح میشد اما کم کم جایگاه اصلی خود مبنی بر نفی را پیدا کرد.

مَننننههههه: (با تشدید نون) معادل با Its mine

بدههههههه: معادل با Give me

ماما: مادر!

سرتکون دادن: به معنی تایید و بله!

نوخام: این کلمه که با لبهای کاملا غنچه ادا می شود معادل است با I dont want



بیشترین کلمه ای که توسط حنانه خانوم ما این روزا استفاده میشه اینه: "منننههه"! 

این رو اینقدر غلیظ و پشت سر هم تکرار میکنه که گاهی وحشتناک میره رو اعصاب!

اوایل صرفا برای نیازش به یه چیز یا اسباب بازی میگفت. اما الان بسیار بیشتر و حتی نسبت به همه چیز!


این نکته برام جالب بود که احساس مالکیت اولین حسی بود که بعد از احساس به نیازهای اساسی مثل غذا خوردن و محبت دیدن در رفتار دخترم بروز پیدا کرده و بسیار هم قوی هست.

وقتی هم که بهش میگم مثلا موبایل بابا مال شما نیس و مال باباس خودشو لوس میکنه و میگه نه! منننهههه!


البته اینطوری هم نیس که هر چیزی بخواد رو بهش بدیم. گاهی هم جلوش وایمیسیم که بدونه هرچی خواست قرار نیس بهش برسه! حتی با گریه و این جنگولک بازیا!


+

جالبیش اینجاس که این منننههه رو هم برای اشیاء استفاده میکنه هم من!

تازگیا دو دقیقه خانومم کنارم بشینه مثه آژانا بدو بدو میاد و منو بغل میکنه و چش تو چش مامانش میگه منننننههههههه!

بعدم میره هولش میده میگه پاشو از کنار بابای من! خخخخخخخ!!!


ینی تا حالا تو عمرم اینقده رقابت نبوده بخاطرم! 

حتی زمان مجردی! :)



++

کاش میتونستم بهش بفهمونم باباجان!

تو این دنیا هیچ چیز مننننهههه نیس!!!

همه اش اونننهههه!


هوووووو...

مردی به نام شقایق
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۰ نظر

سلام


مدتیه مجدد ثبت نام کردیم کلاس زبان. یکی از خانومهای همکلاسی تو یه دوره ی صنعتی معرفی کردن و ما هم رفتیم تعیین سطح!


یادمه بچه بودم رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

تو دانشگاه هم که رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

بعد از دانشگاه هم که رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

خلاصه این سری هم مطمئن بودم همین رو میگه ولی در کمال ناباروری (ناباوری!؟!) گفت پری اینترمدییت هستی!


ازین که یه تغییری در سطح زبانم ایجاد شده بود بسیار خوشحال بودم هرچند منفی! :)


خلاصه ثبت نام کردیم و یه گونی پول هم ریخیتم نقدا به حساب(این قسمت علم آموزی رو اصن دوس ندارم) و رفتیم سر کلاس!

چشمتون روز بد نبینه!


یه کلاس شیش نفره! که فقط من و استاد آقا بودیم!!! بقیه بلااستثنا دخترخانومای سن بالای ساپورتی دماغ عملکرده!

(یکیشون که بنده خدا وقتی کنار آدم میشینه انگار فرنیس کوره های پتروشیمی شیراز روشن شده! فیس فیس صدا میده دماغ عمل شده ی مبارک! من نمیدونم این دکترای بینی چیکار میکنن پس!!!)


خلاصه یه عذابی الیم (علیم؟! حلیم؟!) شده این کلاسه! از طرف متدشون خیلی عالیه و واقعا خوب کار میکنن!


اول کلاس همیشه یه آهنگ میزارن برای ترنسکریپشن! غالبا هم از بانو عَدِل و ریحانا و جنیفر لوپز!!!

بعد مثلا ما داریم حین گوش کردن خفن ترین آهنگ سال بانو جنیفر! ترجمه میکنیم که میرسه به اینجاش که من الان اومدم کف سالن دنس! حالا تو بیا جلو دستاتو بنداز دور کمرم و .....


بعد استاد میگه مستر حیدری یو پلیز! و پنش تا چش هم خیره میشه به آدم که معنی کنم و توضیح هم بدهم!!!


ازین مصیبت عظما (عذرا؟! بزما؟!) که بگذریم میرسیم به بخش فیلم! روزی بیست دقیقه فیلم باید ببینیم و سامری شو تعریف کنیم! سری قبل از بیست دقیقه نیم ساعتش اتاق خواب بود!!! اول جلسه دوباره استاد میفرمایند که مستر حیدری یو پلیز!


خواهران مکرمه ی همکلاسی هم اذعان میکنند که بسی باحال بود این قسمت!


ازین قسمت هم میگذریم و میرسیم به برنامه مفرح و جذاب ورد آن دِ استریت ساخته ی بی بی سی!

در این برنامه هم دختر خانومی در کمال زیبایی و طنازی مشغول آموزش هستند البته برادرشون هم هستند که خب کم از خواهر ندارن به چشم برادری!


این بار استاد رو میکنند به یکی از خواهران عزیز و میگویند آیلین یو پلیز! (خدایی نمیدونستم تا الان اینم اسمه!)

خواهر آیلین هم با ناز و عشوه ی شتری اذعان میکنند که استااااااااااااااد... میشه مستر حیدری پلیز!


و خب استاد هم روشون رو زمین نمیندازن و میفرمایند مستر حیدری یو پلیز اگین!



+

تا جوونید و به سن و سال ما نرسیدید اگه به زبان نیاز دارید برید یاد بگیرید!


++

کاش یه متد و برنامه ی بدردبخور برای یادگیری زبان بود. بچه های حوزه علمیه دارن کلاس ولی کاملا انحصاریه!

اونوخ بچه های مردم ناچارن برن تو این کلاسا و چه چیزایی ببینن و بشنون تا زبان یاد بگیرن.


+++

یه نکته ای برام جالبه

گویا یادگیری زبان به شدت روی سبک زندگی آدم تاثیر داره...

 

مردی به نام شقایق
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۴۱ نظر

نمیداند دل تنها، میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست



تو از کی عاشقی؟! این پرسش آیینه بود از من


خودش از گریه ام فهمید:

مدت هاست

مدت هاست...



#فاضل_نظری

مردی به نام شقایق
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

علی اکبر صالحی رئیس سازمان انر‍ژی اتمی کشورمان در گفتگو با خبرنگار حوزه دولت خبرگزاری فارس درباره درز اطلاعات ایران توسط آژانس انرژی اتمی اظهارداشت: درز اطلاعات نشان از تیزهوشی و هوشمندی مذاکره کنندگان ایرانی داشته چون همین موضوع تبدیل به یک مسئله و مشکل در خود آمریکا شده است.

وی تصریح کرد: در ارتباط با همین موضوع خود آمریکایی‌ها می‌گویند چرا گریز هسته‌ای ایران از یکسال به 4 ماه تقلیل یافته بنابراین شما نگران نباشید بلکه آنها باید نگران باشند.

پ.ن:

ماذا فاذا مستر؟!!!

مردی به نام شقایق
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۲ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلام


خوندن پست یکی از دوستان منجر به یادآوری خاطره ای تلخ از دوران جوونی و بی تجربگی شد.
خاطره ای که تلنگری بود برای الانم!
الانی که دچار همون پدیده ی معروف قورباغه و قابلمه ی آب گرم شدم و شدیم خیلیامون!
پدیده ی بی تفاوتی! بویژه بی تفاوتی اجتماعی!

دوره ی نوجونی من سرشار بود از حساسیت های اجتماعی!
با دیدن یه معتاد یا گدا تا سر حد مرگ حرص میخوردم وبه عنوان یه معلم خودم رو مقصر میدونستم
با دیدن یه بچه یتیم تا خود صبح اشک میریختم و خودم رو مقصر میدونستم
با دیدن رد کردن چراغ قرمز و ریختن آشغال تو خیابون و سد معبر و .... سرخ میشدم و حتی برخورد هم میکردم!
و هزاران مورد کوچیک و بزرگ دیگه که هر کدوم ازین موارد به نوبه ی خودشون منجر به کسب تجربیات بعضا عجیب و غریبی شدن که بشدت در زندگی و منش و روش و نگرش بنده و اطرافیان تاثیر داشتن.

ولی این روزا براحتی از کنار صدها گدا و دستفروش توی مترو و پیاده رو رد میشم
ناله های مردم بی گناه کشورهای همسایه رو میشنوم
بی قانونی و حق خوری یه عده گردن کلفت رو تو کوچه و خیابون میبینم

اما با بی تفاوتی یا بهتر بگم کم تفاوتی از کنارشون میگذرم!

یه زمانی کسی مزاحمتی برای خانمی ایجاد میکرد حداقل کارشو به بیمارستان میکشوندیم!
ولی حالا میگیم خب خودش اینجوری میخواد دیگه!!! 
(البت چادری ها همچنان از این خاصیت برخوردارن که اگر ببینم کسی جرئت کوچکترین جسارتی به خودش داده لت و پار و تیکه تیکه تحویل خونوادش داده میشه!)

این یه بیماریه عزیزان! 
یه بیماری مسری و بسیار خطرناک و البته خاموش که مثل وبا داره کل جامعه مون رو می بلعه و همچنان خوشیم به اسمی از اسلام که روی جامعمون گذاشتیم!
هر چی با خودم فکر میکنم میبینم جامعه ی ما هیچ جاش اسلامی نیس
و حتی اسلامی نبودنش بین مذهبیون به ظاهر اسلامیش هم هویداست!
جامعه ای که بی تفاوتی بیماری شایع بین آدمهاشه و کسی برای دیگری دل نمیسوزونه و دست دیگری رو نمیگیره و اونهایی هم که استثنا هستن و دست گیری میکنن با نامردی مواجه میشن...

بگذربم.
بریم سراغ خاطره ی تلخ دوران جوونی...
مردی به نام شقایق
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۴ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۹ نظر