مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۵ آبان ۹۷، ۱۵:۳۵ - میم عین :)

پیوندها

سلام


دانشمندا معتقدن هر کسی تو زندگیش کسایی رو داشته یا داره که هر از چند گاهی به یادشون میوفته و چنان غرق در خاطراتشون میشه که کلا همه چی یادش میره و حتی ممکنه غذاش هم ته بگیره! این افراد، افراد ریشه ای هستن که یه جورایی بخشی از هویت و زندگی رو تشکیل میدن و هیچ جوری نمیشه از تایم لاین زندگی حذفشون کرد.

#

آق اسدولا خان یکی از همون افرادیه که بعد از گذشت بیست و چند سال هنوز نمیتونم خاطراتش رو فراموش کنم و هنوز که هنوزه اشکایی که بالای جنازه اش ریختم قلبم رو فشار میده و چشام رو پر اشک میکنه.

#

رابطه ما و آق اسدولا که بعدها به آق اسدولا خان تغییر کرد بسیار دیرینه و قدیمی بود. به عبارت دیگه میرسید به دوران کودکی و حتی قبل تر.

روزی که آق اسدولاخان رو دیدم حتی آق اسدولا هم نبود. یه اسدولای ساده بود که به مرور زمان و با همنشینی با بنده ی نگارنده شد آق اسدولا و حتی بعد تر شد آق اسدولا خان میر فشنگیِ معروف ملقب به ساق بلند که در این خصوص حضرت فردوسی میفرمان:

 " که رستم(بخونید اسدولا ساده) یلی بود در سیستان/ منش کردمی رستم(بخونید آق اسدولا خان) داستان"


روزی که آق اسدولا خان پا گذاشت تو زندگیم کلا رنگ و بوی زندگیم عوض شد و رنگ و بوی زندگی اون هم همینطور. همه ی روز که چه عرض کنم حتی همه ی ثانیه هارو هم با هم میگذروندیم تا جایی که سر سفره همیشه کنارم مینشست و از همون غذایی که من میخوردم میخورد. گلاب بروتون موقع دست به آب رفتن هم میومد وایمیساد دم در مستراح تو حیاط تا من بیام بیرون! 

(توضیح: اون قدیما مستراح یا همون سرویس غیر بهداشتی رو مثه الان نمیذاشتن وسط پذیرایی! اصولا میبردن گوشه حیاط دورترین نقطه مرزی که فرد راحت و بی دغدغه و بی استرس بتونه به تفکراتش برسه)


موقع خواب هم میومد کنارم تو پشه بند تو ایوون و سرشو میذاشت رو بالشت من و همونجا میخوابید.

(توضیح: اون قدیما خصوصا تابستونا با پدر بزرگ خدا بیامرزم (خدا اموات شمارو هم رحمت کنه) تو ایوون میخوابیدیم. برای اینکه سوسک(اون سوسک سیاه گنده چندشا!!!!) نیاد رو سر و کلمون موقع خواب به اصرار بنده یه پشه بند نصب میکردیم که تنها هنرش این بود پشه ها و سوسکایی که از سوراخاش اومده بودن تو پشه بند رو نمیذاشت برن بیرون و تا صبح در جوار بستر ما نگهشون میداشت و بساط پذیرایی رو براشون مهیا میکرد.)


من و اسدولا با هم قد کشیدیم. با هم بزرگ شدیم. با هم نفس کشیدیم. با هم همسفره بودیم. با هم همبازی بودیم. اصن با هم یکی بودیم. دقیقا دو روح بودیم در دو بدن.

حتی اون روز که مامان جوش آورد که چرا اسدولا جیش کرده رو فرش من بجاش کتک خوردم و کلی گریه کردم! تا شب که بابام اومد و براش کهنه و مشما درست کرد که دیگه رو فرش جیش نکنه. بماند که اسدولا از بچگی زیر بار هیچ محدودیتی نمی رفت حتی پوشک!

(توضیح: اون قدیما ازین مای بیبی و پمپرس و این لوس بازیا نبود. بچه هارو با یه سری چیز پلاستیکی و کهنه زبر می بستن و مادرا هم مجبور بودن هر روز کلللللی کهنه چیز شده رو بشورن و بندازن تو افتاب رو بند که خشک بشه و دوباره روز از نو روزی از نو!)


حتی اون روز که رفته بود تو حیاط خونه اقدس خانوم اینا (همسایه ته کوچه بن بست) و ماهیتابه ی پیاز داغ آش نذری رو ریخته بود هم من بجاش کتک خوردم ولی اون روز گریه نکردم چون اسدولا خان گشنه اش بود و از رو گشنگی رفته بود سراغ پیاز داغا. البته این دلیل اصلیش نبود! شاید دلیلش این بود که اون روز که توپ پلاستیکی راه راه قرمزه افتاد تو حیاط خونه اقدس خانوم اینا توپمونو پس ندادن و وقتی پیاز داغشون رو اسدولا خان ریخت یه جورایی انتقام بازی لیگ برتر به هم خورده ی مارو تو کوچه ازشون گرفت و به کتک خوردنش هم می ارزید حتی. بماند که پیاز داغا واسه روضه بود و بعدنا حسابی دعواش کردم که بحث امام حسین با همه فرق داره و نباید بساط روضه رو به هم ریخت و اونم زل زد تو چشام که ینی ببخشید و پشیمونم و این صوبتا.

(توضیح: اون قدیما بچه ها تو کوچه بازی و حتی زندگی میکردن. نه مثه حالا که هیشکی جرئت نداره سه سوت بچشو بفرسته تا دم نونوایی!)


خلاصه که من خیلی تاوان دادم برا رفاقتم با اسدولا. اسدولا هم شیطون بود و بازیگوش ولی خب چه میشد کرد. دلم پیشش گیر بود. دوست داشتیم همو. هم پیاله بودیم دیگه. رفیق بودیم و ما هم از بچگی خراب رفاقت و اصن تو دنیای لوطی مسلکی ما چه چیزی ارزشمند تر از رفاقت. خلاصه که هر چی تاوان دادم می ارزید به یه لحظه نگاش و تن صداش و شال پر قباش.


کم کم اسدولا بزرگ شد. منم باش بزرگ شدم ولی نه به اندازه اون. ماشالا قد و قامتی پیدا کرد و هیبتی داشت نگفتنی...

تو محل شده بود انگشت نما و همه تعریفشو میکردن. همه مات هیبت و قدرتش بودن. الکی نبود که! یه محله بود و اسدولای من که حالا شده بود آق اسدولا. آق اسدولا با مرام. آق اسدولا پشت بلند. آق اسدولا کار درست. آق اسدولا لوطی صفت. آق اسدولا صدا قشنگ. اق اسدولا اصن همه چی.

بد خواه مد خواه هم کم نداشت ولی من همشون رو نفله کرده بودم. چند تا گولاخای محل رو هم خودش نفله کرده بود و خلاصه حساب کار دست همه بود که خط قرمز محل آق اسدولاست و بس.

راه که میرفت براش کوچه باز میکردن همه. با اون چشای پر جذبه اش نگاه که میکرد همه میچپیدن سولاخ موش. صداشو که بلند میکرد همه میشدن لااااال! قدم که میزد کرک و پر همه میریخت از لرزش زمین.


روزا میپرید رو بشکه نفت کنار حیاط و ازونجا میپرید رو کنتور گاز و بعدشم رو دیوار. همینجوری دیوارو گز میکرد تا میرسید به تاج در خونه اونجا که آقاجون یه لامپ حبابی رو یه پایه آهنی کار گذاشته بود و شبا که مهمون داشت روشن می کرد. همونجا سیخ خبردار وایمیساد عین تیمسارای ارتش. کلا نظارت بر رفت و آمد تو کوچه به عهده آق اسدولا خان بود. کافی بود غریبه بیاد تو کوچه و بخواد از در خونه ما رد بشه. از همون بالا میپرید پایین و عین عقابی که بر سر گنجشک فرود بیاد میرفت سراغش و از ازینکه مادرش زائیدتش پشیمونش میکرد.

(توضیح: اون قدیما اینجوری نبود که مهمون مایه درد سر باشه. آقاجونمم مثه الانیا نبود. سر سفره اش که مهمون نبود دلش میگرفت. وقتی هم مهمون میخواست براش بیاد کلی بساط و مقدمه داشت. حتما باید در خونه رو آب و جارو میکردن و چراغ روشن میکردن و حوض رو تمیز میکردن و یه هندونه هم مینداختن توش تا خنک بشه و با اون چاقو زنجانیه خودشون قاچ میکردن برا مهمون-برای اطلاعات بیشتر به این پست رجوع گردد)


کم کم خونواده دار و عیالوار شد. اونم چه خونواده داری. جرئت داشت کسی نزدیک عیالش بشه حتی برا سلام و علیک. چش در میاورد و خون به پا میکرد. غیرتی بود آق اسدولامون اونم یه غیرتیه متعصب. چپ کسی به منزلشون (عیالشون!) نیگاه میکرد چششو از کاسه در میاورد.

(توضیح: اون قدیما اینجوری نبود که مَرد(البت بلانسبت مرد) زن و بچش با تمبون کردی و عرق گیر بیان بیرون و عین خیالش هم نباشه! یه تار موی عیال که بیرون بود غوغا میشد! غیرت داشتن مردا. حساس بودن رو زن و بچه و ناموس. قسم میخوردن رو ناموس. آدم میکشتن برا ناموس. جون میدادن برا ناموس)


آقاجونم خدابیامرز هر چی میگفت همون میشد.

میگفت اگه کسی رو دوس دارین نذارین بقیه بفهمن! چش میکنن و امان از چش مردم نسناس! همینم شد آخرش.

همه فهمیده بودن من و اسدولاخان رابطمون چقدر عمیقه و جون میدیم واسه هم. همینم شد که بقول آقاجونم چش مردم نسناس نتونست ببینه این همه عشق و مرام و معرفت و لوطی گری رو.


فاجعه اون روزی اتفاق افتاد که من ظهر از مدرسه برگشتم و در حیاطو باز کردمو و دوویدم تو تا دم ایوون. کیفمو پرت کردم رو تخت کنار ایوون و برگشتم تو حیاط و شروع کردم اسدولاخانو صدا کردن. عادت داشت بیشتر وقتشو تو باغچه بگذرونه. اونم مثه من خیلی به طبیعت و گل و گیاه علاقه داشت ولی اینقد مرام داشت که هر وقت صداش میکردم بدو بدو خودشو میرسوند بهم.

ولی اونروز هر چی صداش کردم نیومد. همه جای حیاطو سرک کشیدم. توی ایوون. توی حال و آشپزخونه کوچیکه که همیشه بوی زردچوبه میداد. توی مهمون خونه اقاجون که همیشه باید طاقچه اش و هر چیزی رو طاقچه اش بود برق میزد. توی اتاق خاله دو قلوها که کمداش پر هله هوله و خوراکی های جور واجور بود. توی زیر زمین که رو طاقچه های خوفناکش دبه های گنده ی ترشی سیر صد ساله بود و وسطش پر آت و آشغال حاصل یه عمر بازیافت مامان جون که اقاجونم میگفت شتر با بارش گم میشه و من همیشه میگفتم آقاجون شتر از این در کوچیک و راه پله تنگ و تاریک چجوری آخه بیاد تو زیرزمین که گم بشه؟!. توی راه پله پشت بوم که مامان جون گلدونای حسن یوسف مخملی رو روی همه پله هاش چیده بود. حتی توی اتاق کوچیکه ی بالای راه پله ها که پاتوق دایی مهدی بود و اونجا درس میخوند و نی میزد موقع خستگی. رو خود پشت بوم که آقاجون منقل و زغال گذاشته بود و وقتایی که گوسفند میکشت و گوشتش رو خورد میکرد یه تیکه اش رو میبرد بالا پشت بوم و رو منقل کباب میکرد و نصفشم همونجا با هم میخوردیم و میخندیدیم و همیشه تاکید میکرد که باباجون بوی کباب نباید خونه همسایه بره و با وجودی که بوی کبابش خونه همسایه ها نمیرفت ولی همیشه چند تا سیخ کباب میداد همسایه های بغلی و پشت سری که یه وخ دلشون نخواد. حتی خود دس به آب گوشه حیاط که آدم شبا خوف میکرد بره و ما از ترس دسشویی رفتن نصفه شبا از غروب به بعد آب نمیخوردیم. حتی اونجا رو هم گشتم نبود. نبود که نبود!


مثه دیوونه ها از خونه زدم بیرون. تو کوچه از همه سراغشو گرفتم. از سر کوچه که خونه آقا نعمت اینا بود تا ته کوچه که خونه اقدس خانوم اینا بود همه رو در زدم و سراغشو گرفتم. هیشکی ازش خبر نداشت.

دلم تاب نداشت برگردم خونه. اصن خونه بدون اسدولا خان خونه نبود که! ویرونه بود! خرابه بود! اصن قبرستون بود.

اشک تو چشام جمع شده بود و بغض کرده بودم و نشسته بودم رو سنگ کنار در خونه عصمت خانوم اینا که شوهرش شوفر بود و تصادف کرده بود و به رحمت خدا رفته بود و سه تا دختر دم بخت داشت و مامان داشت براشون جهیزیه جور میکرد. همونجا که عصرا گعده پیرزنای کوچه بود و آقاجونم بهش میگفت نشست شیاطین!

نفهمیدم چقدر گذشت ولی دیگه بی تاب بی تاب شده بودم و حالم دست خودم نبود که دیدم آقا جونم از دور داره با دوچرخه میاد خونه. صبح قبل اینکه من برم مدرسه رفته بود میدون (میدون امام) و ظهر بعد از من میومد خونه. وسط کوچه دوویدم جلوش گریه کنون که آقاجون آق اسدولا نیس!
همه جارو پی اش گشتم نیس! بنده خدا هول شد جوری که نزدیک بود موقع پایین اومدن از دوچرخه دوباره مثه اون دفه پاش سر بخوره و بیفته زمین و زانوش زخم بشه و دو روز بخوابه تو خونه.

دوچرخه رو همون وسط کوچه رها کرد و منو گرفت بغلش و با اون دستای زبرش که مثه کیسه آبیه توی حموم بود اشکای صورتمو پاک کرد و گفت نترس بابا جون. آق اسدولا یلیه واس خودش. هیچیش نمیشه. نترس باباجون. بادمجون بم آفت نداره.

از بادمجون بدم میومد. فرقی نداشت آفت داشته باشه یا نه. از بادمجون بدم میومد. ازینکه به آق اسدولای من گفت بادمجون بیشتر اشکم در اومد.


با یه دست دست منو گرفت و با اون یکی دست دوچرخه رو گرفت و اومدیم خونه. دوچرخه رو تکیه داد به درخت سیب کنار دیوار که هیچ وقت سیب نداد و بعد ها فهمیدیم اصن درخت نارونه و الکی به ما گفته بودن سیبه!

من همونجا با اشاره آقاجون لب حوض نشستم که دست و صورتمو بشورم. آقاجون هم دستاشو شست تو حوض و رفت سمت پله ها و یا علی گفت و دستش رو گذاشت روی زانوش و از دو تا پله ی ایوون رفت بالا. کفشاشو درآورد و رفت تو. 

چند ثانیه نگذشته بود که صدا داد و بیدادش بلند شد. نمیشنیدم چی میگفت ولی پیدا بود که عصبانی شده و داره با مامان جون دعوا میکنه. گفتم شاید دوباره مثه اوندفه مامان جون وسایلشو جابجا کرده بی اجازه یا چایی شو دیر آورده ولی این جور وقتا فقط یه کوچولو غر میزد و هی بهش میگفت پیر زن پیر زن! ولی ایندفه صداش تا ته حیاط داشت میومد و تعجبی بود چون آقاجونم همیشه میگفت صدای آدم نباس بره خونه همسایه و من هم میگفتم آخه آقاجون صدای آدم مگه بوی کبابه که نباس بره خونه همسایه؟ میخندید و میگفت باباجون صدای آدم از بوی کباب هم بدتره!

دعوا بالاگرفته بود و منم جرئت نمیکردم از لب حوض تکون بخورم. غم ندیدن آق اسدولا کم بود حالا غصه ناراحتی آقاجون هم بهش اضافه شده بود و داشت قلبمو از جا در می آورد. اخه یه جورایی آقاجونمم لوطی مرام بود و آق اسدولا رو دوسش داشت.

صداش اومد پایین. چند دقیقه ای هیچ صدایی نیومد. بعد یهو در کوچیکه ی حالو باز کرد و نیگام کرد و زیر لب یه چیزی گفت که فقط مامان جون شنید ولی ظاهرش پیدا بود که حرف خوبی نبود! صدام کرد گفت بابا بیا تو کارت دارم. همین که اینجوری گفت بیا تو کارت دارم هووووری دلم ریخت رو هم.

بزور اون چند تا قدم بین حوض تا ایوون و در کوچیکه ی حال رو طی کردم و رسیدم بهش. همینجوری که سرم پایین بود دست کشید رو سرم گفت فدا سرت بابا!

اون روز نمیفهمیدم فدا سرت ینی چی و چه وقت به یکی میگن فدا سرت. ولی وقتی بعد از فدا سرت گفت غم نبینی باباجون فهمیدم غم ینی چی! ولی همیشه فکر میکردم غم مال خونه عصمت خانوم ایناس که شوهرش شوفر بود و تصادف کرده بود تو جاده و به رحمت خدا رفته بود و چند تا دختر دم بخت داشت.

اقاجون بغلم کرد و نشست لب پله های پشت بوم که از تو حال دو دور میچرخید تا برسه به اتاق کوچیکه ی دایی و بعدشم میرسید به در پشت بوم. همون پله ها که سنگای مرمر زرد و سبز داشت و انگار یکی نقاشی کرده بودشون. منو گذاشت رو زانوش و محکم فشارم داد به سینه اش.

غم همه وجودمو گرفته بود هر چند نمیدونستم غم چیه ولی همه سلول های بدنم منتظر شنیدن خبرای بد بودن هر چند سلول هم نمیدونستم چیه.

آقاجون یه آهی کشید و با یه لهن محزونی گفت باباجون... این دنیا خیلی بی مرامه. خیلی معرفته... این دنیا به هیشکی وفا نکرده.... لوطی مسلکی تو مرامش نی! امون از چش مردم نسناس... امون از چشم حسود و بخیل...

حسود رو میدونستم ینی چی ولی بخیل رو نه. تو کلاس قرآن قبل هیئت حاج آقا یه سوره یادمون داده بود که خیلی سخت بود آخرش حسود داشت. من شر حاسد اذا حسد. حسد داشت البته نه حسود ولی خب حاج آقا گفته بود که حسود از حسد میاد.

گفت بابا جون بیا بریم مهمون خونه امروز ناهارو با هم بخوریم. مامان جونت آبگوشت گذاشته با ترشی لیته. نون سنگک هم هست. بح بح. بریم بسازیم خودمونو...

سرمو آوردم بالا. از نگاهم فهمید که تا وقتی خبری از اسدولا خان نشه من لب به غذا نمیزنم. کلافه بود. قشنگ پیدا بود پشت اون لبخند ساختگیش یه خبر بدی قایم شده. چشای آقاجونم هیچ وقت دروغ نمی گفت مثه زبونش.

سرشو برگردوند و داد زد یجوری که مامان جون تو آشپزخونه بشنوه! گفت کجاس حالا؟

مامان جون هم با صدای لرزون گفت تو جعبه. کنار حیاط. آخه آقا همسایه ها اعتراض...

حرفشو قطع کرد و با عصبانیت گفت بسه دیگه! ادامه نده! مگه صاحاب نداره این خونه که سر خود هر کاری دلتون میخواد میکنین؟ همسایه ها بی خود کردن اعتراض کردن! همسایه ها غلط کردن...


دفعه اولی بود که آقاجون اینجوری میگفت درباره همسایه ها. دستمو گرفت و با هم اومدیم تو حیاط. هر قدمی که بر میداشتیم انگار داشت یه خنجر میخورد به قلبم و خون می پاشید رو زمین.

رفتیم تو حیاط و من اصن نفهمیدم که دمپایی قرمزارو تا به تا پام کردم. کش کش دمپاییا میکشید رو زمین و صدا میداد و آقا جون هم یادش رفت بهم تذکر بده که مرد نباس کفشش بکشه رو زمین و صدا بده. اونم حواسش نبود انگار.


رفتیم تا دم اون جعبه کارتونی لعنتی کنار دیوار حیاط... جعبه ای که تو یه ثانیه ده سال منو پیر کرد.

اقاجونم زانو زد رو زمین. اصنم یادش نبود که شلوار مشکی فاستونیش خاکی میشه و خط اتوش به هم میخوره.

در جعبه رو باز کرد... چند ثانیه همونجوری مکث کرد... یه آهی کشید و بهم نگاه کرد که ینی بیا جلو...

با ترس و دلهره آروم خودمو یه قدم کشیدم جلو. خدا برا هیشکی نخواد اون چیزی که من دیدم رو.


 آق اسدولا خان بود... غرق خون...

یجوری خوابیده بود که انگار سال هاست خوابه...


و ازون روز من یه تیکه از قلبم کنده شد...

(توضیح: اون قدیما میگفتن مرد گریه نمیکنه. البت واقعا هم مرد بودنا! نه مثه الانیا فقط ادا مردارو در بیارن. آقاجونم میگفت مردی به ریش سیبیل و صدای کلفت نیس. به مرام و معرفت و لوطی گریه. میگفت حتی بچه هم اگه لوطی مسلک باشه مرد میشه.

منم مرد شده بودم به گفته آقاجون و اصولا نباید گریه می کردم! گریه هم نکردم ولی خب اشک انگار مردی و مردونگی حالیش نیس. وقتی یه تیکه قلبت کنده میشه خود بخود سرازیر میشه. اینو ازونجا فهمیدم که آقاجونم هیچ وقت گریه نمیکرد ولی بعضی وقتا صورتش خیس بود از اشک.)



پ ن:

این داستان واقعیست...



+

آق اسدولا خان خدابیامرز به همچین شمایلی داشت

مردی به نام شقایق
۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

للحق



دخترم به یکی از آرزوهاش رسید ^_^

آرزویی که بخاطرش دوماهه هر شب التماس کرده بود

آرزویی که بخاطرش دو ماهه پول جمع کرده بود

آرزویی که بخاطرش دو ماهه هر شب کیف پولشو آورده بود و یکی یکی جلوی باباش شمرده بود

آرزویی که بخاطرش دو ماهه هر شب به باباش اعلام کرده بود بااااااااابااااااااا... پولام خیلی شده هااااااااااااا...

آرزویی که بخاطرش دو ماهه کلییییییییییییییی کار خوب کرده بود که جایزه بگیره

آرزویی که چند شب پیش خوابشو دیده بود و صبح با اشک برا باباش تعریف کرده بود

آرزویی که با دیدنش چشاش خیس شد و لبخندش تا بناگوش پهن




#اسکوتر_قرمز!


پ.ن:

حضرت بابا

دو ماه که هیچ!

من یه عمره کار خوبی نکردم که جایزه بگیرم

من یه عمره هیچی جمع نکردم که بیارم برات و خوشحالت کنم

من یه عمره یادم رفته آرزوهام رو

من حتی تو خواب هم آرزوهامو ندیدم

من حتی اشک هم نریختم برا آرزوهام


اما میشه تو بزرگی کنی؟

میشه منم به آرزوم برسم؟

میشه چشای منم خیس بشه از خوشحالی؟



+

خودت میدونی همه آرزوهام

یعنی تو

مردی به نام شقایق
۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۱ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

عشق....

   ینی به تو رسیدن
      ینی نفس کشیدن
           تو خاک سرزمینت
عشق...
    ینی تموم سالو
       همیشه بی قرارم
           برای اربعینت




+
زندگیمو دستت دادم....
مردی به نام شقایق
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۴۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۲ نظر
بسم الله
 
 
 
گاهی فکر میکنم
بعضی ها هم هستند
که خدا به آن ها می گوید
من غیر از تو کسی را ندارم
 
 
 
+
 و حسین ع
بی شک
سردسته ی آن بعضی هاست...
 
 
پ.ن:
خدایا...
در این دنیای عظیم
ما هم غیر از حسین کسی را نداریم...
به تنهایی ات قسم.
 
 
 
برگرفته از حتی بیشتر
 
مردی به نام شقایق
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۱ موافقین ۶ مخالفین ۳ ۵ نظر

گر چه فراموشت کرده ام

ولی دلیل نمیشود دلم برایت تنگ نشود...


خدا شاهد است

همه آیت الکرسی های اول صبح ها را

برای سلامتی تو خوانده ام




+

من امروز کجامو... تو امروز کجایی؟...




++
جمعه های بی کسی...
مردی به نام شقایق
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر

سلام


آقا ما هی میخوایم رعایت اصول تواضع و افتادگی رو بکنیم این دوستان (بویژه آقا مرتضی فیشنگار یا همون دچار سابق!) نمیذارن.

ورداشته مارو دعوت کرده به چالش!!! (لقت به ریا ما نمیخوایم لو بره چققققددددرررر کتابخونیم خب ^_^‌ )

چالش؟!!!

داداش ما خودمون چالشیم کلن...

بعدشم نمیگی یهو یکی کتاب خون نیست آبروش میره؟!


+

جریان چالش آقای تد عزیز اینه:

پس قرارمون چی شد؟! اون کتاب یا کتاب‌هایی که تأثیرِ مستقیم تو زندگیتون [ حالا فرق نداره تو چه جنبه و زمینه ای از زندگی و شخصیتتون ] داشتند رو تو یه پستِ مجزا به دوستاتون معرفی کنید و بگید چه تغییری تو زندگیتون ایجاد کردن. دقت کنید که نگفتم بهترین کتاب‌هایی که خوندید! اون کتاب یا کتاب‌هایی مدِ نظر هستند که تأثیرِ مهم و مستقیم داشتند تو زندگیتون. پس میتونه یه کتاب هم باشه! بعد اگه دوست داشتید سه نفر یا حتی بیشتر از دوستاتون رو هم به این جریانِ وبلاگی دعوت کنید.



اصل قضیه:

وقتی صورت مسئله رو خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید یه کتاب بود که تو جوونی خوندم و بهتر بگم زندگی کردم! ینی تابلوی تابلو بود که بیشترین تاثیر رو این کتاب روی زندگی من داشته. شاید برای خیلیا تعجب برانگیز باشه که یه کتاب ساده چطور میتونه اینجوری زیر و رو کنه زندگی یه جوون شر و شیطون رو با کله ای سرشار از بوی قرمه سبزی :)


ولی ازونجایی که همه چی دست ما نیست، گاهی وقتا میشه آنچه که باید بشه :)


تو راه برگشت از دانشگاه تو تاکسی نشسته بودم که دیدم یه تیکه کاغذ رو صندلی افتاده. کنکاوی (همون فضولی سابق!) امونم نداد. بالاخره ورش داشتم و شروع کردم به خوندن. چند خط بود از یه کتاب. یه خاطره ی کوتاه کوتاه چند خطی...

اما انگار برق سه فاز به همه وجودم وصل شده بود!

نتونستم تحمل کنم. ینی روح سرکشم نذاشت! برگشتم دانشگاه و مستقیم رفتم کتابخونه و خداروشکر تونستم اونجا پیداش کنم. گفتم چند صفحه ای میخونم و بعدش میرم خوابگاه کمی استراحت و بعدشم میرم باشگاه. اما به خودم که اومدم که دیدم ساعت 7 شبه و نگهبان میزنه به شیشه و دست اشاره میکنه که (میای بیرون با پای خودت یا بیام با پای خودم بیرونت کنم مردک!). ده پونزده صفحه ازش بیشتر نمونده بود که اون رو هم زیر نور کم سوی گوشی و تو اتوبوس تا برسیم خوابگاه خوندم.

تموم شد. ولی شروع شد...

از فرداش نه. از همون لحظه شروع شد. انگار یه چراغ روشن کرده بودن تو مغزم. همه چیو با نور اون میدیدم. اصن نمیشد یه لحظه هم بهش فکر نکرد. یه کلمه کلمه اش. به لحظه لحظه اش. همه نوشته ها و حالت ها و گفته ها و نگاه ها و رفتارها جلوی چشمم بود.

فرداش رفتم بازار با هر بدبختی بود برا خودم گیر اوردمش. دوباره خوندم. دادم همه همه اتاقیامم خوندن. ازونروز به خیلیا هدیه دادمش که بخونن. حتی به خانومم هم جزو اولین هدیه ها دادم (هرچند کتاب هدیه دادن به خانوما بعضا اشتباهه!)


میتونم بگم شاکله فکری و سیر نظری و عملی زندگیم رو این کتاب که یه کتاب خاطرات ساده اس بدون بحثای فلسفی و حرفای قلمبه سلمبه شکل داد و هنوز که هنوزه بهش علاقه دارم و مدیونشم.


و این کتاب چیزی نیست جز خاطرات مرحوم رجبعلی نگوگویان (رجبعلی خیاط خودمون) به نام کیمیای محبت.


توصیه میکنم اگر نخوندید حتما بخونید. اگر هم خوندید یه بار دیگه بخونید :)

مردی به نام شقایق
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

سلام


پیرمرد اخلاق عجیبی داشت! 

صورت آفتاب خورده اش مهربان و دوست داشتنی و پر از چین و چروک. دستهایش پینه بسته و زمخت، اما اهل نوازش و دست گیری. لبخند همیشه بر لبهایش.



پیرمرد اهل کار بود. 

از قدیمی های هنر مسگری بود و مغازه کوچکی داشت در میدان نقش جهان. مغازه اش پاتوق بود! قوری و کتری چایی اش همیشه بیرون مغازه روی شعله کم گرم بود و هیچ رهگذری نمی توانست از هوس نشسستن روی تنه های درختی که صندلی شده بود و خوردن چایی هل دار لب سوز و پولکی اعلای اصفهان فرار کند. رفتگر، کاسب، باغبان، درشکه چی، پاسبان، گدا و هر غریبه ی بی مکانی مشتریان هر روزش بودند....



پیرمرد مهربان بود. 

با همه مهربان بود با ضعیف تر ها مهربان تر!

هنگام نهار غذا سفارش میداد از یکی از بهترین طباخی های میدان! برای خودش و نوه پنج ساله اش شش دست غذا سفارش میداد گاهی هم بیشتر! میگفت "زشته سفره آدم خلوت باشه! زشته سر سفره آدم مهمون نباشه!"

بعضی روز ها که رفتگری یا گدایی یا پاسبانی مهمان سفره نهارش نبودند خودش دست به کار میشد و میرفت و میدان را میگشت و دست آخر با سرباز یا مسافر یا غریبه ای بازمیگشت. برایش عار بود که مهمان سر سفره اش نباشد!



پیرمرد کریم بود. 

مال آنچنانی نداشت اما دستش وسیع بود. موقع کمک کردن پول نمی شمرد! هر چه در جیب داشت همونطور دسته کرده و تا خورده با همان کشی که دورش دو دور پیچیده بود میداد.

موقع کمک کردن صورتش را طوری بر میگرداند که چشم در چشم نشود با سائل! که شرمنده نشود موقع کمک گرفتن و خجالت نکشد سری بعدی!

روز اول عید نوروز با کت و شلوار نو رفت مغازه و شب بدون کت برگشت! وقتی مورد اعتراض واقع شد با لهجه ی دلنشین اصفهانی غلیظ  و خنده گفت "خب یکیو دیدم لباس نداش سردش بود. گفتم گناس"

میوه که میخرید همیشه جعبه ای میخرید! وقتی اهل خانه اعتراض میکردند که این همه میوه خورده نمیشود میخندید! میگفت "چدونس شوما؟ بابا چیزی که درمون ندارِد مرگِس. مرگ!". نوه اش را صدا میزد و میگفت "بابا اون کاسه بزرگارو بیار قوربوند برم" 

کاسه ها را یکی یکی پر میکرد. پر از زردآلو، هلو، گیلاس، آلو یا هر میوه ای که خریده بود. بعد میگفت از سر کوچه تا ته کوچه برای همه همسایه ها ببرید. همیشه برای آقا جعفر دو تا کاسه میفرستاد. آقا جعفر عیالوار بود و تا زنده بود دستش همیشه تنگ! 



پیرمرد اهل خیر بود. 

عروسی هر 5 تا دختر آقا جعفر خدابیامرز را در خانه خودش گرفت و هیچ کس هم نفهمید که میوه و شیرینی و شام را هم خودش خرید. روز عروسی روی صندلی جلوی درب ورودی نشسته بود با کت و شلوار مشکی اتوکشیده و موهایی که با آب خیس کرده بود و شانه زده بود. عصای خاتم کاری اش را دست گرفته بود و کفش های قیصری اش را هم واکس زده بود و اینقدر فرچه کشیده بود که میشد عکس مهمان ها را که وارد می شوند در آن دید!

موقع خطبه خواندن دخترهای جعفرآقا خدا بیامرز بجای پدر از پیرمرد رخصت میگرفتند برای بله گفتن. از خوشحالی گریه میکرد موقع خواندن خطبه!



پیرمرد هنرمند بود. 

فقط دو نفر از اساتید قلم زنی رخصت قلم زنی کارهایش را داشتند در آن اصفهان درندشت و پر از استاد قلم زنی! 

آثارش خریدار داشت. عمده خریدارها برای صادرات یا برای پولدارهای تهران سراغش می آمدند. قدیمی های میدان امام میشناختندش. گلدان یک متری را یک تکه در می آورد... کارهایش قیمتی بود.



پیرمرد دردکشیده بود. 

در کودکی یتیم شده بود و بار یک خانواده و دو برادر و دو خواهر بر دوش. میگفت " از روزی که یاد دارم زحمت کشیده ام. بدون یک روز استراحت". پینه های دست ها و چین های پیشانی اش گواهی میداد.



پیرمرد عاشق بچه ها بود.

 هر مهمانی که به خانه می آمد دم در بچه کوچکشان را بغل میگرفت و تا آخر مهمانی با بچه ها بازی میکرد. خودش بچه میشد موقع بازی! انقدر گرم و صمیمی که بچه ها یادشان میرفت پدر و مادر را. بی علت نبود که موقع رفتن همه بچه ها گریه کنان پیش پدر و مادر برمیگشتند!



پیرمرد شجاع بود. 

از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسید. زمان شاه یک فراری را شش ماه تمام در خانه اش نگهداری کرده بود. میگفتند در جوانی شش نفر را یکجا با چاقو زده سر اینکه در محله شان مزاحم ناموس مردم شده اند.



پیرمرد پهلوان بود. 

از جوانی اهل ورزش و زورخانه. گاهی نوه پنج ساله اش را می نشاند جلوی دوچرخه و می رفتند تا زورخانه بازار و در راه از قدیم ها و جوانی اش می گفت. از ورزش و پهلوانی و کشتی و میل و کباده...

محرم ها لباس مشکی می پوشید و نوه اش را می نشاند روی دوشش و میرفتند هیئت. سنگین بغض میکرد و خیره میشد به علم...



پیرمرد جوانمرد بود. 

دو بچه یتیم را سی و چند سال در خانه اش بزرگ کرد بدون اینکه یک بار، حتی یک بار بچه ها بی پدری حس کرده باشند. همه می دانستند که از بچه های خودش بیشتر هواشان را دارد. کوچک ترین ناراحتی به بچه ها می رسید چشمانش می بارید... تحمل اشک بچه ها را نداشت.



پیرمرد پناه بود. 

برای همه. برای بی پناه ها بیشتر. هر کسی با زنش دعوایش می شد، هر کسی بی پول می شد. هر کسی ورشکست می شد. هر کسی تصادف می کرد. هر کسی دلش گرفته بود. هر کسی غریب بود.

اما خودش اهل درد دل نبود. میریخت توی خودش... دلش پر از غم بود اما لبش خندان.

یکسال چهره ماندگار شده بود. آمده بودند برای مصاحبه و عکس و اینها. زندگی نامه اش را در کتابچه چهره های ماندگار اصفهان چاپ کردند با کلی عکس! سواد نداشت. هر شب کتاب را می اورد و از نوه کلاس اولی اش خواهش میکرد برایش بخواند. هر شب زندگی نامه اش را کلمه کلمه پا به پای خوانش یک کلاس اولی گوش میکرد و خیره میشد به عکس روی طاقچه اتاق! عمیق آه میکشید...



پیرمرد عاشق بود... 

عاشق... بی هیچ وابستگی و دل بستگی... ساده زیست، ساده مُرد... اما در دل آن ها که میشناختندش جاودان ماند...




+

پیرمرد پدر بزرگم بود

اوس عباس حسن مسگر



پ.ن:

ممنون میشم شادی روحش یه فاتحه براش بخونید

مردی به نام شقایق
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

سلام

به اصرار یکی از اقوام رفتیم خدمت یه آقای دکتر ازین عزیزان سنتی کار واسه اصلاح طبع و این صوبتا!

آقا این بنده خدا دست راست مارو گرفت و یه جاهایی از کف دستمون رو هی چلوند و اینور و اونور کرد 

با همه ابهت و هیبت دکتر نشد سر به سرش نذارم :)


گفتم دکتر بالاخره دختره یا پسره؟!


از بالای عینک یه نیگاه عاقل اندر فقیهی به ما کرد و گفت:

داغونه داغونه!


گفتم چی دکتر؟

گفت کبدت! بالاش خشکه! پایینش چربه! این ورش فلانه! اون ورش بهمانه!


خندیدم گفتم حالا مجموعا چند وقت دیگه مهمونیم تو این دنیا؟

 یه سری تکون داد و گفت تا الانشم قاچاقی مهمون بودی!

باید حسابی شوک بدیم یه سیستم کبدت و الا کار دستت میده.


گفتم خب حالا باید چیکار کنم؟


گفت اصن نگران نباش (ینی از وقتی این جمله نگران نباشید رو از روحانی شنیدما اصن هر کی میگه نگران نباش خود بخود چار ستون بدنم میلرزه)

طی چند ماه درستش میکنم و طبعت رو هم بر میگردونم رو طبع خودت.


بعد پرسید با انگور میونت چطوره؟

گفتم خوبه خداروشکر. سلام میرسونه!


گفت نه ینی میتونی بخوری؟

گفتم آقای دکتر ما غیر گلوله و موارد مشابه همه چی میتونیم بخوریم.


گفت خب باید انگور بخوری!

گفتم مشکلی نیس دکتر جان. ما کلن پایه ایم.


گفت نه! کلن باید انگور بخوری!!!


دیدم انگار شوخی شوخی داره جدی میشه! گفتم ینی چی؟

گفت غیر انگور چیز دیگه نباس بخوری!!

 این رژیمی که برات مینویسم رو کامل باید رعایت کنی!


بعد شروع کرد رو کاغذ نوشتن:

صبح ناشتا سه قاشق ترنجبین رو تو آب جوش حل میکنی صاف میکنی با یه لیوان عرق زیره قاطی میکنی و توش خاکشیر میریزی و میخوری!

تا دو ساعت بعدش هیچی!

از دوساعت بعدش هر ساعت یه خوشه انگور فقط باید بخوری!

عصری هم یه پودر دیگه هست دم میکنی میخوری

فقط شام چند تا تیکه کباب گوسفندی! (هه! بنده خدا انگار هنوز از قیمت گوشت بی خبر بود :) )



گفتم ناهار؟

گفت فقط انگور!!!


آخر کار گفتم حاجی مطمئنی این رژیمه زودتر از کبد مارو نمیکشه؟!


خندید گفت درسته مرگ حقه و ما دکترا فقط وسیله ایم ولی خیالت راحت :))


هیچی دیگه!

خدافظی کردیم اومدیم بیرون.


+

حالا هم ما موندیم و این رژیم سراسر انگور! که یه ماه باید رعایت بشه تا تازه بعدش ببینیم امیدی به زنده بودن هست یا نه :))))


هر جوری فک میکنم حس این خدابیامرزو دارم:




پ.ن:

مراقب سلامتیتون باشین

کار همیشه هست :)


اول از همه باید سیستم غذاییمون رو تغییر بدیم قبل اینکه تو چهل سالگی ببرنمون باغ رضوان :))

مردی به نام شقایق
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ نظر

سلام

در ادامه پست دیالوگ های پدر دختری 2



9

(بهش آدامس داده بودیم. عادت داره آدامسو قورت میده زود)

+حنانه جون بابا نباید قورت بدی آدامسو ها! باید بجوی!

-باشه چشم! قول میدم... می جوم!


(دو ساعت بعد حین صحبت کردن با همسر یه چیزی جواب داد در حد نیم متر زبون!!!)

+به خانومم گفتم: این دو روز دیگه درسته قورتمون میده ها!

-(با چشای کوچیک شده و لبخند!) قورت نمیدم بابا! می جوم! قول دادم...


10-

(دو تا دستشو مشت کرده و گرفته جلوم! ینی گل یا پوچ میخواد بازی کنه!)

-بابااااا...

+جانم عزیزم؟

-تو تودومِشه؟

+اینه! (زدم رو دست چپش!)

-سوختیییییییییییییییییییییی (با خنده و برق چشم و دست و جیغ و هورا!)

-بابا حالا تو تودومشه؟ (دوباره همون دستاشو گرفته جلوم و با دست چپش که خالیه اشاره میکنه به دست راستش و آروم میگه اینو بگو! اینو بگو!)

+اینه! (زدم رو دست راستش!)

-آآآآآفففففففففففرییییییییییینننننننننن  (دقیقه عین این خاله های مهد کودک!)

-مامان برا بابا دس بزن!!!



11

(خانومم شروع کرد بلند بلند صحبت کردن چون فکر میکرد من هنوز توی اتاقم و ندید که من اومدم بیرون و نزدیکشم! بدو بدو اومده به مامانش میگه:)

-مااامااان! دعبا کردی بابامو؟؟!!! (با تعجب و کمی دلخوری!)

× نه مامان جون! بلند صحبت کردم صدامو بشنوه!

-دعبا نکنین! دوس باشین با هم! (تیریپ پیرزنای فامیل در حال نصیحت کردن نوه ها!!!)

×چشم ننه جون! :))


12

(داریم با هم شعر میخونیم و بازی میکنیم! بهش میگم:)

+نباتی و نباتی، تو دختره؟ (قرار بود بگه تو دختره باباتی!)

-بابامم!!!



پ.ن:

دیالوگ ها مربوط به بیش از یک سال پیشه

الان دیگه باید حرفاشو سانسور کرد! نمیشه اینجا گذاشت :)))

مردی به نام شقایق
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۷ نظر

سلام و درود و احترام


خب یه مدت که آدم نباشه بعدش انگار دو تا هالتر صد کیلویی بستن به انگشتای آدم! اصن نمیشه هیچی نوشت:)


ولی خب باید شکست این سد رو!

لذا اومدم که عرض کنم خدمت عزیزان ما همچنان هستیم. 

فکر کنم 5 ماه نشد که اینجا بیام و دلم هم بسیار تنگ شده بود(بقول جوونا تنگیده بود!) برای بسیاری از دوستان ولی خب ان شاالله بزودی تعریف میکنم که این 5 ماه چه ها بر سرمان آمده و چه ها گذشته :)


فعلا مختصر اینو داشته باشید که خداروشکر موفق شدیم به فرار کردن از تهران بزرگ :))))))

بنده همیشه معتقد بودم و هستم که غیر تهرانی هایی که مثل ما از شهرستان های کشور ساکن تهران شدند حالا به هر دلیلی، به محض اینکه بتونن بهتره برگردن (حتی باید!) و خب خداروشکر تونستم خودم هم عملیش کنم و ازین بابت بسیار خوشحال و خرسندم.


هر چند فعلا اصفهان ساکن نشدم و به یه شهر جدید با هزار تا چیز جدید نقل مکان کردیم که هر روزش برامون جالبه و خاطره انگیز!


فقط در همین حد براتون بگم که تو این گرمای خرما پزون ما اینجا خونمون کولر نداره و شبا ناچاریم پنجره هارو ببندیم که بچه ها سرما نخورن! هوای خنک و پاک... آب با کیفیت... مواد غذایی خصوصا لبنیات بسیار عالی... سکوت و آرامش بی نظیر... و خیلی چیزای دیگه که فقط برای ما که از تهران فرار کردیم معنی داره اینجا و برای مردمش تقریبا عادیه :)



پ.ن:

با همه زجرها و سختی هایی که این چند وقت کشیدم، حال الانم دقیقا حال این آهنگه از حاج آقا برایان آدامز دامت برکاته

مردی به نام شقایق
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

«دختر بچه‌هایی که در برج میلاد رقصیده بودند را احضار کرده بودند. شناسنامه‌هایشان را بررسی کردند تا ببینند نه سالشان شده یا نه. یکی از دختربچه ها را از یک ظهر تا نه شب در وزرا نگه داشته بودند و بازجویی کرده بودند»

🔹 منبع اولیه خبر بالا روزنامه نگاری ساکن ایران است. کاربران حرفه‌ای فضای مجازی که بسیاری‌شان در اجاره نهادهای شناخته‌شده وزارت خارجه آمریکا مثل «توانا» هستند بلافاصله در خط مقدم نشر خبر قرار میگیرند. ژنرالهای دعوای جناحی داخل کشور که خود بخشی از نظام سیاسی حاکم در ایران هستند و دولت و نیمی از مجلس و نیمی از ساختار اقتصاد نفتی-رانتی کشور را در اختیار دارند و سودش را میبرند بلافاصله به انها میپیوندند و در خط میانی آتش می‌ایستند. و در نهایت کاربران عادی معصوم ولی غیر پرسشگر هم پیاده نظام میشوند. خبر در کمتر از یکساعت مثل توپ صدا میکند.

🔸 در مرحله بعد، رسانه‌های فارسی زبان دولتهای غربی وارد میشوند و بلافاصله خبر را بازنشر میدهند تا خبر از فضای محدود مجازی خارج و در سطح ملی منتشر شود. حالا افکار عمومی جامعه در ابعاد وسیع «تحریک» و احساسات بخشی از جامعه «جریحه‌دار» شده. حالا هر کس موظف است موضع خود را ابراز کند.

🔹  سلبریتی‌های سینمایی و ورزشی و هنری، یعنی همان «مراجع اجتماعی» طبقه متوسط جدید، پشت تریبون‌ها و منبرهای مدرن خودشان در توییتر و اینستاگرام و تلگرام میروند و از این واقعه «ابراز انزجار» میکنند. در پایین منابرشان، افکار عمومی بسیج میشوند، با مشت‌های گره کرده و دهن های کف کرده و گاه کفن پوش شعار میدهند. اول به مسببان این «جنایت»، بعد به نظام سیاسی جمهوری اسلامی که این «جنایت» را بوجود آورده، بعد به زندگی در ایران و در نهایت هم به خود «ایران» لعنت و نفرین میفرستند. قبلا خود را با مردم بقیه کشورها و زندگی خوشبخت شان مقایسه میکردند، تازگی‌ها هم که به اصلاحات دروغین عربستان اشاره میکنند، و مانند مراسمی آیینی، به صورت جمعی حسرت میخورند و در موجی هیجانی و هیستریک پر از عقده میشوند. حرف ساده همه شان در یک کلمه این است: «خاک بر سر ما». 

🔸 ایدئولوژی ایران‌ستیزی موفق شده یکبار دیگر همه را در مقام استنطاق و بازجویی قرار دهد و توپخانه ایران‌ستیزی موفق شده‌است یکبار دیگر روان بخشی از هشتاد میلیون ایرانی را ناامن و‌ به آنها دز و میزان بالایی از داروی «نفرت از خود» تزریق کند. داروی استعماری شناخته‌شده‌ای که سیستم ایمنی ملتها را تضعیف میکند و به آنها احساس حقیر و ضعیف بودن القا میکند. دارویی که آنها را مستعد پذیرش ذلت و بردگی و سرخم کردن مقابل ملتها و قدرتهای دیگر میکند. بیست و چهار ساعت بعدتر خبر به آرامی و در سکوت تکذیب میشود. به همین سادگی!

🔹 روزنامه‌نگار به نقل از یکی از مادران این کودکان خردسال اعلام میکند: «دلیل حضور ما در وزرا بخاطر اتفاقات برج میلاد نبود بلکه من در روز هشت مارس در میدان انقلاب توسط نیروهای لباس شخصی بازداشت شدم و از آنجایی که بچه با من بود، او را هم به وزرا آوردند. سوالهایی هم که از ما شد ارتباطی با موضوع برج میلاد نداشت.» 

🔸 این تکنیک شناخته شده‌ای است. خبر فیک و دروغ در صدر می‌ایستد و میلیونها نفر آن را می‌بینند. یعنی عملا در صفحه اول و با حروف درشت چاپ شده ولی تکذیبیه وقتی که موج خوابیده و عملا در صفحات میانی و جایی که هزار نفر هم با آن درگیر نمیشوند و حتی اگر ان را بخوانند تاثیرش بر انها چندان نیست.

🔹  خبر وقتی تکذیب میشود که ناامنی و نفرت از خود و دیگران، وقتی که  ناامیدی و سیاه دیدن همه چیز و همه کس، وقتی میل به رفتن از ایران و مهاجرت، وقتی بی‌تفاوتی به سرنوشت آینده ایران و...  در ذهن مردم عادی این کشور رسوب کرده و ته نشین شده. این ساختار ایران ستیزی است. و بسیاری از ایرانیان هم بی انکه بدانند پیاده نظام لشکر همین ایران ستیزی هستند.

(علی علیزاده)



پ.ن:

من مریض شده ام رفقا!

ما مریض شده ایم رفقا!


مرض خود بد بینی حاصل از جهل!


مردی به نام شقایق
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۰ نظر


?!Is every thing clear 

پ ن:

چه انتظاری از ما مردا دارین خدایی :)))

مردی به نام شقایق
۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

سلام


تو اتوبوس داشتیم برمیگشتیم تهران. من بودم و حنانه.

بغل دستمون یه دختر خانوم دانشجو بود که حسابی با حنانه رفیق شدن تو مسیر . البته داشتن چند بسته آلبالو خشکه و پاستیل هم بی اثر نبود :)


ازش پرسید اسمت چیه خانوم کوچولو؟

اونم با یه عشوه ای گفت حنانه خانوم (قشنگ مرزهای اعتماد به سقف رو جابجا کرد یجا)


گفت اسم مامانت چیه؟ جواب داد. گفت اسم بابات چیه؟ یه جوابی داد که حسابی منو برد تو فکر!


گفت اسم بابام "علی آقا"ست ولی اسم بابای امیر علی "بهرام"ه!!!




پ.ن:

بچه ها دقیقا اسکن پرینتر هستن! هرچی ببینن هرچی بشنون هر رفتاری رو حس کنن تکرار میکنن.

این یه نمونه کوچیک بود تو قضیه صدا کردن اسم همدیگه تو خونه!

حالا این رو باید تعمیم داد به همه ی رفتارها و کنش ها و واکنش هایی که یه بچه از پدر مادرش تو خونه می بینه.


نمونه اون وریش هم هست. غالبا مادرشون رو تو خونه "خانوم" صدا میکنم. حنانه هم وقتایی که میخواد صدا کنه از همین پسوند استفاده میکنه و میگه "مامان خانوم". حالا بماند که این پسوند رو بنده خدا فکر میکنه باید برای بقیه هم استفاده کنه و به زهرا هم میگه "آبجی خانوم" و به من هم بعضی وقتا میگه "بابا خانوم"!!!


مردی به نام شقایق
۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۱ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

سلام


ینی شما یه همچین نوشته ای روی کمد خواهرتون میدیدید چه فکری میکردید؟

مرموز نیست این خواهر کلاس هفتمی؟!



پ.ن:

کاشف به عمل اومد اون موارد سمت چپی لیست اختراعات و ایده هایی هست که ایشون در ذهن دارن!

مردی به نام شقایق
۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۳۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

سلام


چند وقت پیش بود

آلارم گوشیم به صدا در اومد راس ساعت 7.

اومدم بلند شم دیدم حنانه خانوم اومده دستشو حلقه کرده دور گردنم و تخت خوابیده :)


دیدم هر کاری کنم بخوام بلند شم بیدار میشه...

یه صدایی در اندرونم نجوا کرد:

"ولش کن... گور بابای کار..."


ازونجایی که من همیشه به نجواهای درونی گوش میدم منم باش تکرار کردم "آره... گور باباش..."

جاتون خالی با لذت تمام تخت خوابیدیم تا ساعت 9!!!

ساعت 10 هم رسیدم سر کار و دیدم مدیر عامل محترم نشسته تو اتاقم!


بعد سلام و احوالپرسی گفتن "مهندس دیر اومدین امروز؟"

گفتم بله و قضیه رو تعریف کردم.


ایشون هم بشدت تاکید کردن که 

"بسیار خوب کاری کردین مهندس :))

بعضی وقتا لحظاتی تو زندگی آدم پیش می یاد که تا آخر عمر دیگه تکرار نمیشه...

اون لحظه هارو باید ثانیه ثانیه زندگی کرد و لذت برد...

خیلی خوب کاری کردی مهندس... خیلی!

من الان با وجودی که دخترم بزرگ شده دلم میخواد مثه بچگیاش بدوئه بپره بغلم و منم بگیرم غرق بوسه اش کنم..."



پ.ن:

با همه ی سختیها و مشغلات و فشارهای کاری این روزا

دلم نمیخواد این ثانیه ها و سر و کله زدن با بچه ها زود طی بشه...

بر خلاف اینکه خیلیا فکر میکنن بچه ها به پدر نیاز دارن

حس میکنم پدر بیشتر به بچه ها نیاز داره...

خصوصا دختر ^_^

مردی به نام شقایق
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۹ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۲ نظر