مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

طبقه بندی موضوعی

کلمات کلیدی

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

پیوندها

 

و این

تازه شروع ماجراست...

 

 

+

Hey US

You started

We will end it

🇮🇷💪By a huge #severe_revenge

 

مردی به نام شقایق
۱۸ دی ۹۸ ، ۰۹:۵۴ موافقین ۱۷ مخالفین ۲ ۳ نظر

مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا﴿۲۳﴾
در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.

 سوره مبارکه الأحزاب آیه ۲۳

 

 

درست است قلبمان له شده

درست است آتش گرفته

درست است همه آزادیخواهان جهان یتیم شدند

درست است هنوز حاج قاسم صدایت میکنیم و به پسوند "شهید" پشت اسمت ناباورانه نگاه میکنیم

اما....

 

اشک نمیریزیم

تا آتش دلمان شعله ور بماند

 

 این راه پایان ندارد

و هیچ آزاده ای شک ندارد

شهادت تو تازه شروع راه است...

 

ایستاده ایم

و به انتهای راه نگاه میکنیم

که تو منتظر ما ایستاده ای 

با همان لبخند دوست داشتنی همیشگی

 

وعده دیدار ما

صبح روز ظهور...

ان شاالله

 

 

پ.ن:

مالک افتاد زمین... تیغ ولی دست علی ست...

 

 

و فقط خدا میداند چه انتقام سختی در انتظار جنایتکاران است...

#hard_revenge

 

+

هر چند که رفتن تو غم داشت عزیز

در سینه ی تو عشق حرم داشت عزیز

حیف از تو نبود مثل ما میمُردی؟

نام تو فقط "شهید" کم داشت عزیز

مردی به نام شقایق
۱۴ دی ۹۸ ، ۰۹:۱۹ موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۱۰ نظر

سلام و عرض ادب

 

قبل از هر چیز و هر حرف و هر قضاوت و هر مطلبی، درخواست دارم بدون خوندن سایر نظرات عزیزان نظر خودتون رو در خصوص این تصویر اعلام بفرمایین :)

 

در واقع بیشتر منظورم موضوع این پوستر(چند همسری) تبلیغاتی هست نه خود پوستر!

 

موچکرم

 

 

پ.ن:

بعد از دریافت نظرات دوستان، ان شاالله تو پست بعد درباره این موضوع با هم صحبت میکنیم

 

 

 

+

آقا فقط خواهشا چش مارو در نیارینا!

ما تازه موضوعو مطرح کردیم!!!

نه تایید میکنیم نه تکذیب :)))

مردی به نام شقایق
۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۸ مخالفین ۴ ۲۱ نظر

بنام خدا

 

سلام و عرض ادب

 

خبر خوب:

یکی از بهترین خبرهایی که این روزا شنیدم این خبر بود:

 

 

این خبر برای اونهایی که بچه دارن و آینده و ذهن و زندگی بچه هاشون براشون واقعا مهمه بسیار خوشحال کننده و راضی کننده اس.

البته بنظرم اونایی که بچه ندارن هم باید خوشال باشن چون بالاخره یه روز با این فاجعه روبرو میشدن که وسط کارتون دیدن بچشون 10 دقیقا تبلیغات تجاری افتضاح و مزخرف و سه نقطه پخش بشه و ذهن و روح و روان و آرامش بچه رو میریزه به هم!

 

پویای بهتر:

بچه ها تفاوتی بین فکت و اَد قائل نیستن. ینی تبلیغات رو همینطور میبینن و درک میکنن که صحبتهای واقعی رو و به همین خاطره که تبلیغات بازرگانی بطور وحشتناکی براشون مضر و خطرآفرینه.

 

یکی از مشکلات اصلی شبکه پویا (پویا و نهال) همین هست که مدام تبلیغات بازرگانی مرتبط و حتی غیرمرتبط با بچه هارو پخش میکرد و همین شده بود مایه اعتراض پدر مادرها تا اینکه مدیر محترم این شبکه اعلام کردن این تبلیغات دست ما نیست و جای دیگه تصویب میشه و حتی انتخابش هم دست ما نیست و ما خودمون هم مخالفیم باهاش!

 

همین شد دستمایه مردم برای فشار و اعتراض به صدا و سیما از طرق مختلف و البته خود این عزیزان هم خیلی زحمت کشیدن برا حذف این تبلیغات مضر در شبکه کودک که نتیجه اش شد خبری که خود ایشون اعلام کردن و مایه خوشحالی ما شد و ان شاالله بشه عامل بهتر شدن پویا. پویایی که وقت زیادی از بچه ها باهاش میگذره و بعضا برنامه های خوبی هم داره با همه انتقادهایی که بهش داریم.

 

 

+نمونه هایی از تاثیرات منفی تبلیغات که بارها برای خودم پیش اومده!

 

عالیس ربابی:

تقریبا همتون به حالت تهوع رسیدید از تکرار تبلیغات بیخود "عالیس" در همه جا و همه وقت.

قضیه وقتی بغرنج تر میشه که سر و کله این تبلیغات تو شبکه کودک هم پیدا میشه و با تعداد بالا بچه هارو تشویق میکنه به خرید محصولاتش!

 

یروز که از قضا مادر خانومم هم مهمونمون بود حنانه زنگ زد و درخواست که بابا اگه میشه برام ازین شیر کاکائوهای عالیس که تلویزیون نشون میده (رو نشون دادن تلویزیونش تاکید داشت!) بخرید.

 

منم یبار براش خریدم اما با هماهنگی مادر خانومم ازون به بعد خودمون با شیر محلی و پودر کاکائو براشون شیر کاکائو درست میکردیم و میریختیم تو بطری عالیس!

چون مبتکرش هم مادر خانومم بود اسمشو گذاشتیم "عالیس ربابی"

 

اسم ایشون رباب هست :))))

 

 

شیر آرزوها:

چندی بعد یکی دیگه ازین شرکتها تبلیغی رو شروع کرد که توش اینجوری مطرح میکرد که بچه ها برای اینکه به آرزوهاتون برسید باید شیرهای مارو بخورین (کاش شیرهاشون یکم حداقل کیفیت داشت و شیر واقعی بود!!!)

 

مجدد دیروز حنانه زنگ زد که بابا من میخوام به آرزوهام برسم!

گفتم خب؟

گفت خب پس ازون شیرای فلان برند رو برام بخرین تا به آرزوهام برسم!!!

 

و من سه ساعت عرق ریختم تا طی یه بحث فلسفی منطقی سنگین با یه بچه 4 ساله ثابت کنم که شیرای فلان برند ربطی به رسیدن به آرزوها و فضانوردی و رفتن تو آسمونا نداره!!!

 

 

 

پ.ن:

گویا بعد از اعلام این خبر یکی از پیرمردهای از میز کنده نشو تو سازمان اعلام کردن که این اتفاق به مرور زمان می افته نه از اول آبان!!!

مردی به نام شقایق
۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان

 

به نظر حقیر،

زیارت و راهپیمایی اربعین، بیش از اینکه یه زیارت باشه یه "مانور عظیم بین المللی"ه.

لذا فکر میکنم نوع مواجهه ما با این مسئله با این نگاه، میتونه کیفیت حضور و بروز مارو در این برنامه به شدت تغییر بده.

"مانور"ی که بزرگترین گردهمایی بشری در کل تاریخ هست و محورش هم قوی ترین و سترگ ترین قدرت جذب کننده جهان حضرت اباعبدالله علیه السلام.

 

حالا سوال اینجاست که مانور خصوصا مانور سیاسی یا نظامی برای چی برگزار میشه؟

مهمترین هدف نشون دادن "قدرت" به معنای واقعی کلمه هست و هدف بعدی آمادگی و تمرین. آمادگی فکری، اعتقادی، سیاسی، نظامی، لجستیکی، تشکیلاتی، مدیریتی و...

جالبیش اینه که کلیه این آمادگی ها هم در بعد "فردی" باید ایجاد بشه هم "گروهی و اجتماعی".

 

 

برای همین هست که اربعین بزرگترین مانور جبهه حق در برابر جبهه باطل در کل تاریخ بشریته (از نظر تعداد شرکت کننده و وسعت منطقه مانور و تاثیرگذاری فردی و اجتماعی) که در همه ابعاد هم قدرت جبهه حق رو نشون میده و هم ایجاد آمادگی و تشکیلات میکنه برای روز موعود.

 

و این یکی از دلایلیه که اهمیت اربعین در تعیین آینده جهان بشری و غلبه جبهه حق و جهانگیر شدن حق طلبان و خدا پرستان (بخوانید ظهور حضرت صاحب(عج)) رو نشون میده.

 

لذا قطعا افرادی که تو این مانور شرکت دارن در آینده جهان و ظهور حجت خدا نقش داشته و ان شاالله خواهند داشت. شرکت داشتن در این مانور شامل موارد زیر هست:

  • افرادی که به هر نحوی بصورت حضوری در راهپیمایی شرکت کردن
  • افرادی که در هر جای دنیا مایحتاج زوار و شرکت کنندگان در این حرکت عظیم رو تامین کردن (چه در داخل ایران چه عراق چه هر جای دنیا)
  • کسانی که هزینه های مالی برگزاری این مانور رو متحمل شدند (حتی با دادن یک عدد خرما)
  • کسایی که لجستیک و پشتیبانی این مانور رو انجام دادن (تو حمل و نقل، تهیه آب و غذا، درمان و دارو، محل اسکان و موکب،‌ امنیت زوار و...)
  • کسانی که به هر نحوی به نشر و تبلیغ و دعوت به این مانور شرکت کردن (حتی با گفتن یه کلمه)
  • کسانی که هیچ کدوم از کارهای موارد قبلی رو انجام ندادن اما قلبا و صادقانه دلشون میخواست تو یکی از گروه های بالا باشن و نقشی داشته باشن تو این مانور

 

این نگاه کمی متفاوت از نگاه احساسی و محدود کردن این حادثه بزرگ به یک "زیارت فردی"ه. هر چند ارزش زیارت و همون بحث های احساسی هم خیلی بالاست.

 

لذا مهم نیست اربعین حتما حضوری کربلا باشیم و یا حتما پیاده به کربلا بریم. مهم اینه که تو این مانور مهم و موثر نقشی داشته باشیم هر چند در حد چند قدم، یا چند کلمه، یا چند دانه خرما

 

به عنوان جمع بندی، اگر این مدلی به اربعین نگاه کنیم دلیل عصبانیت دشمنان جبهه حق و سنگ اندازیهاشون تو این مانور کاملا قابل توجیه هست چون سخت ترین ضربه هارو ازین مانور دارن میخورن و مطمئن باشید در آینده تلاششون رو برای انهدام یا انحراف این مانور بیشتر خواهند کرد. هر چند نور خدا رو نمیتونن با دهان خاموش کنند.

 

نکته آخر:

 

پ.ن: بحمدلله امسال هم قسمتون شد و نائب الزیاره و دعاگوی دوستان بودیم تک تک و با ذکر نام و نشانی حقیقی یا مجازیشون.

ان شاالله که سالهای آینده قسمت همه عزیزان و خود ما بشه که تو این مانور عظیم شرکت داشته باشیم.

 

 

+

اینجانب در حال نصیحت شدن توسط علما ساعت 3 نصفه شب :)

چقدم تاثیر داشت ^_^

 

 

مردی به نام شقایق
۲۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۰۲ موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۵ نظر

سلام

 

باید رفت،

باید دنبال پرچمت تا ابد رفت
باید موند،

باید پای این روضه ها تا ابد موند

 

 

 

اگه خدا بخواد ما هم راهی شدیم دوستان

ان شاالله فردا عازمیم و شب جمعه کربلا دعاگو و نائب الزیاره تک تکتون.

 

+ان شاالله این سفر به نیابت اول حضرت صاحب (عج)، دوم رهبر معظم و شهدا، سوم پدر مادرم، چهارم همسر و بچه هام، پنجم همه رفقای حقیقی و مجازی، ششم همه اونایی که به هر نحوی گردنم حق دارن، هفتم همه شیعه هایی که دلشون میخواست این سفر رو امسال و سالهای دیگه باشن و قسمتشون نشده، هشتم همه فرزندان حضرت آدم از ازل تا ابد که مهر و محبت اهلبیت تو دلشون هست

 

 

پ.ن:

دیشب خواب عجیبی دیدم.

خواب دیدم مراسم تشییع جنازه امیده (شهید امید علی اکبری)

ولی من روی تابوت نشسته بودم و بچه های هیئتمون داشتن تابوت رو میبردن و سدرضا هم اون جلو داشت میخوند و بقیه سینه میزدن...

 

یادمه اولین باری که کربلا رفتم با بچه های هیئتمون بود. امید هم کربلا خادم بود و اونجا کار میکرد. چه خاطرات خوب و لذت بخشی...

 

به برکت این خواب تو این سفر ویژه بیادشم...

 

 

++

رفقا حلال کنید

خوبی بدی هر چی

شاید برنگشتیم...

مردی به نام شقایق
۱۶ مهر ۹۸ ، ۱۵:۰۲ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ نظر

سلام

 

بنظرم اسکار حال به هم زن ترین تصویر این دهه از انقلاب هم میرسه به این عکس.

 

 

 

پ.ن:

آقای تخت روان چی (یکی از افراد تاثیر گذار در خسارت محض برجام) به بیماری سرطان مبتلا شده و بلافاصله در نیویورک آمریکا بستری شدن!

بعد مدیرشون ینی دکتر ظریف میخواستن برن دیدنشون دولت آمریکا بهشون اجازه نداده!

همون کسی که #قهرمان_دیپلماسی مون بود و زبون دنیارو بلد بود و خوب نیشش تا بناگوش باز میشد و رفته بود که تحریمارو برداره، خودش اینقد تحریمه که تا دستشویی هم بخواد بره باید اجازه بگیره و البته که آمریکای ناناس و مهربون اجازه نمیدن.

 

برای نسل های آینده خواهم گفت که این جکی که خوندید برای ما خاطره اس :))))) 

مردی به نام شقایق
۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۴ نظر

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان

 

کیه که ندونه یکی از اصلی ترین دلایل اختلافات زوجین و طلاق تو کشور ما متاسفانه منشا و ریشه اش مسائل جنسیه و چقدر آمار نارضایتی های جنسی متاسفانه در کشورمون بالاست! و یکی از دلایل تنوع گرایی و روابط از خارج از خانواده چه برای مردها چه زن ها در شرایط فعلی جامعه همین عدم رضایت جنسیه.

 

این مسئله دلایل متعدد و متنوعی داره که دو تا از اصلی تریناش به نظر حقیرِ کمترین ایناس:

1-عدم انتخاب مناسب شریک جنسی (عدم کفویت جنسی)=> قبل ازدواج

2-عدم آموزش مسائل جنسی (عدم مهارت جنسی کافی)=> قبل، حین و بعد از ازدواج

 

 

ان شاالله تو این پست قصد داریم در خصوص مورد 1 با هم صحبت و تبادل نظر کنیم البت بعد از گفتن چند نکته:

 

نکته اول: صحبت کردن در این خصوص بویژه در جامعه ما همیشه با حاشیه ها و نگاه ها و حرف و حدیث هایی همراه بوده و یکی از دلایل مشکلاتمون هم همینه که درباره این مسایل حیای نابجا بخرج میدیم و تهش این میشه که داریم تو سطح جامعه میبینیم!

لذا اجازه میخوام از دوستان عزیز و فرهیخته که در ادامه مطلب یکم بی پرده و صریح در این خصوص صحبت کنم. لذا دوستانی که حساس هستن و ممکنه این صحبتهارو حمل بر بی حیایی بنده و ترویج فلان و بهمان بدونن خواهش میکنم از مطالعه ادامه مطلب صرفنظر کنن.

 

نکته دوم: بنده صرفا مواردی که باهاشون مواجه شدم در دوستان و نزدیکان و یا از اساتیدم در حوزه روانشناسی و جامعه شناسی شنیدم و همچنین حاصل مطالعات و تجربیات خودم رو به اشتراک میذارم. مسلما وحی منزل نیست و جای اشکال هم داره. لذا علاوه بر اینکه خوشحال میشم از شنیدن نظراتتون و انتقاداتتون در این خصوص، خواهشم این هست که این پست رو همگی به عنوان مقدمه ای از مطالعات و بررسی های تکمیلی و کامل تر قرار بدیم و به هم کمک کنیم که رشد و تکامل بیشتری رو در این بعد از زندگی تجربه کنیم.

 

نکته سوم: طبق آموزه های دینی ادیان توحیدی، سکس و روابط جنسی (با اجازتون زین پس اسمش رو میخوام بذارم "عشق ورزی" که مفهوم بهتر و کامل تری داره) یکی از موهبت های خداوندیه و بسیار مقدس و ارزشمند توصیف شده. پس حرف زدن دربارش، بحث کردن، آموزش دیدن، مشورت کردن و ... نه تنها بد نیست! بلکه اگر در طول و راستای اهدافی که خدا برای این مسئله تعریف کرده باشه کاملا امری ثواب و موجب پاداشه.

لذا لازمه اون "حیای منفی" که در دین هم بکلی رد شده رو کنار بذاریم و این مباحث رو بیشتر از قبل تو جامعه مطرح کنیم و در این خصوص به هم کمک کنیم.

 

 

نکته چهارم: از طرف دیگه چه بخوایم چه نخوایم یکی از ارکان زندگی متاهلی همین مسئله اس که به عنوان یه چسب یا ملات میتونه آجرهای زندگی رو در کنار هم نگه داره و زندگی خونوادگی رو شکل و قوام بده.

پس مهمه. از مهم هم مهمتره. پس باید براش اهمیت قائل شد. باید برای یادگیریش و ارتقاش وقت گذاشت. هزینه کرد. مطالعه کرد. پیش متخصص رفت و قص علی هذا.

اینو یادتون باشه یکی از اولین سوالاتی که در مشاوره زوجین مشاورا میپرسن اینه که وضیعت عشق ورزیتون چطوره! بنظرتون چرا اینقدر مهمه این سوال که اول کار بررسی میشه قبل از چیزای دیگه؟

دوستان متاهل شاهدن که چقدر این مسئله در حل مسائل و برطرف کردن کدورت ها و تشنج های زندگی مهم و کاربردیه.

برای همین باید از قبل از ازدواج به فکرش بود و براش آموزش دید. لذا این پست بیشتر مخاطب عزیزان در آستانه ازدواج و انتخاب شریک زندگی هستن.

 

خب. اگر نکات بالا رو مطالعه فرمودید بریم ادامه مطلب که برسیم به اصل مطلب ^_^

 

(یه خواهش دیگه. دوستان اگه فکر میکنن این مدل پست ها رمز دار باشه حتما بهم اطلاع بدن. ممنونم)

 

مردی به نام شقایق
۳۰ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۳۱ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۴ نظر

 

 

 

پ.ن:

متنی که شب عاشورا تو کانال تلگرام آقای زائری دیدم و الحق اشکمو دراورد...

 

"پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من چند ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم مفهوم شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند چیست ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید )

بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟
روزی در سن حدود بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست 
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را تعریف کرد:


در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشان بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند.


از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد و من همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار کنم.

ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنّایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد.


من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدام بدهی؟ کدام بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد.


گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته.


آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم.
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده  زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت.


وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد: 
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند.

من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم!!


تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه افتادیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده، بگونه ای که آنروز  پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم!

وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده  دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده، و هنگامی که برای عاشورا سفره نذری می انداخته دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده است.

 

 

 

+

خدایا مارو اینطوری "امام حسینی" کن...

 

 

++

حسین جان

وقتی نوکرات اینجوری آقایی میکنن

خودت چطور آقایی میکنی عزیز دلم...

مردی به نام شقایق
۲۴ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۰۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۸ نظر

بسم الله

 

رفت توی بیابون

یه جایی که هیچکس نبینه

زانو زد

با دستاش خاکهارو کنار زد

اندازه یه قبر کوچیک

بچه اش رو گذاشت توی قبر

با دستاش آروم آروم خاک ریخت...

اشک ریخت...

خاک ریخت...

اشک ریخت...

 

زانوهاش توان نداشت

هر کاری کرد نتونست از جاش بلند بشه

صورت گذاشت روی قبر

فقط زیر لب گفت

حسین جان... فدای دل سوخته ات...

 

 

 

+

شش سال پیش

بچه ام رو که خاک کردم

فقط دلم خوش بود گلوش پاره پاره نبود...

مردی به نام شقایق
۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۴۴ موافقین ۲۵ مخالفین ۰

 

 

 

پ.ن:

همه ی گفتنی هایی که در دل هست

در این فایل کوتاه گفته شده...

 

 

+

#لبیک_یا_حسین

مردی به نام شقایق
۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۳۲ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳ نظر

سلام

 

غدیر نوشت (با تاخیر!)

عید غدیر همیشه خاصه. هر سال خاص تر از پارسال.

اصن یه جوریه که نمیشه وصفش کرد. نمیشه دربارش حرف زد حتی!

فقط میشه یه گوشه نشست و تصور کرد ماجراهای اون روز رو و غرق لذت شد...

 

شاد باشید به حق امیرالمومنین علیه السلام.

 

 

عیدی نوشت

یکی از بهترین عیدی هایی که تو عمرم گرفتم رو امسال استادم یا بعبارتی بهترین دوستم با 40 سال اختلاف سن لطف کردن. تابلویی که خودشون سالها پیش نوشتن و سالها بالای سرشون نصب بود تو دفترشون و من از حدود 18 سال پیش چشمم به این تابلو بود و هر وقت میدیدمش دلم قنج میرفت براش و فکرش رو هم نمیکردم که سالها بعد این تابلو از بالا سر استاد به دیوار خونه خودم منتقل بشه :)

 

 

خنده نوشت

همه وسایل کمک آموزشی که مادرای دوران ما استفاده میکردن درد داشت

ولی این یکی لامصب با همش فرق داشت

قشنگ فلج میکرد...

مردی به نام شقایق
۰۶ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۶ نظر

سلام

 

خداروشکر بعد از سالها قسمت شد مجدد

ان شاالله دعاگوی همه دوستان خواهم بود ^_^

 

مردی به نام شقایق
۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۲۰ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۹ نظر


My tiny doctor vs My great doctor...

My daughter and My father...

#Terminator


پ.ن:

سلام

دو تا چایی ریختم با قندون گذاشتم تو سینی و اومدم کنار بابام رو مبل نشستم و چایی رو گذاشتم رو میز!

مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم بصورت نامحسوس داره بهمون نزدیک میشه!

حنانه صداش کرد که کجا میری؟

خیلی جدی برگشت اشاره کرد به ما و گفت: "اَند" (ینی قند)


به بابا گفتم باباجان بی زحمت آروم اون قندونو بذارید کنار خودتون که این نره سراغش!

تا حرکت بابامو دید خیلی سوسکی و ریز با کلی ناز و عشوه اومد بغل بابام و بوسش کرد.

در همین حین دستش رفت سمت قندون!

بلافاصله بابام دستشونو گذاشتن رو در قندون!

تا دید ترفندش لو رفت از بغل بابام اومد پایین و رفت تو آشپزخونه.


به بابا گوشزد کردم که باباجان این هر کاری کرد گولشو نخورینا! 

بابام خندیدن و گفتن نترس کسی سر من کلاه نمیتونه بذاره...


چند ثانیه بعد یه چیزی تو بغلش گرفته بود و بدو بدو از آشپزخونه اومد طرف بابام و با خنده اشاره کرد به قندون. تو دستش در قندون بود و اشاره میکرد که بذارین در قندونو بذارم.


بابام هم بنده خدا خام قیافه مظلومش شد و دستشو از در قندون برداشت که ینی خانوم بتونه در قندونو خودش بذاره. 

ینی به طرفه العینی در حین گذاشتن در قندون یه قند هم کش رفت و سریع انداخت تو دهنش و یه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفته پیچید به بازی و رفت دنبال حنانه!


بابام هم بنده خدا همینجوری با بهت به قندون و در قندون نیگا میکردن...

بعد خندیدن و گفتن تا حالا اینجوری کسی سرمون کلاه نذاشته بودا...


مردی به نام شقایق
۰۷ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۷ نظر

سلام

یکی از معضلات ما تو دوره ارشد این بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون میشد بسیار کم.


یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!

هرچی سوال ازش میکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمی و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه امیدی ازدواج کنن و این صوبتا... (انگار من نماینده دولت و حاکمیتم سر کلاس حضرت والا)

منم خندیدم گفتم اتفاقا دعوت نامه هم زیاد میفرستن استاد! ما منتظریم اول شما برید بعد ما بیایم خارج!

شاکی شد! گفت شما که این حرفو میگی یه سال دیگه که فارق التحصیل شدی میفهمی حرفمو! وقتی کار گیرت نیومد میفهمی!

گفتم استاد کار هست! بستگی به آدمش داره که هم اهل کار باشه هم کار بلد!!!!

دیگه خیلی شاکی شد! گفت مثلا چه کاری هست؟

گفتم ته تهش اگه هیچ کاری پیدا نکردیم میریم استاد دانشگاه میشیم دیگه!!! (خنده بچه های کلاس....)
دیگه این کارو که میتونیم انجام بدیم!

دیگه از شاکی و اینا هم گذشت!

شروع کرد داد و بیداد که شماها که هیچی بلد نیستین و فلانین و بهمانین و هیچ کاری بهتون نمیدن و...


یکی از بچه ها بهش گفت استاد این حیدری الان شرکت نفت تو عسلویه مشغول به کاره!

حالا هم که سر کلاسه تو رستشه وگر نه کلاس نمی اومد!


یهو برگشت گفت جدی؟

منم خندیدم بهش گفتم:

من که گفتم استاد! کار هست! بستگی به آدمش داره که هم اهل کار باشه هم کار بلد! اگه هم هیشکدوم نبود تهش میشه استاد دانشگاه دیگه :)


کلاس داشت منفجر میشد از خنده!
استاد هم بزور خودشو کنترل کرد فوش نده :)  گفت خب دیگه بسه. وقت کلاس تمومه! جلسه اینده هم کوئیز میگیرم!



+
البته این بنده خدا اینجوری بودا!
و الا استاد با سواد و بدردبخور هم کم نیست تو دانشگاه :)


مردی به نام شقایق
۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۳۸ موافقین ۹ مخالفین ۲ ۲۲ نظر