مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۱۷ تا 1400
  • ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۹ کجا؟

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

پیوندها

اصلا بعید نیست که مهمانمان کنند

وقتی طرف حساب شود با کریم ها...


ای که چون من هزارها داری

آسمانی پُر از دعا داری

دست هایم دخیلتان هستند

بس که دستِ گره گشا داری

از گدا هم کریم می سازی

بس که اعجاز کیمیا داری

من هوای تو را به سر دارم

تو هوای دلِ مرا داری

هر چه بیمار هم بیاید باز

تو برایِ همه دوا داری

دل شکسته کسی به من می گفت:

خوش به حالت امام رضا داری



+

گنبدت مال همه باب الجوادت مال من

جای من پشت در میخانه باشد بهتر است

صحنتان را می زنم بر هم جوابم را بده

میهمان گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است


پ.ن:

نائب الزیاره و دعاگوی همه ی دوستان حقیقی و مجازی بودیم

روز اول بهترین ماه خدا...

بهترین جای زمین خدا...

مهمون بهترین خلق خدا...

مردی به نام شقایق
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۵ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

سلام

عرض ارادت خدمت همه دوستان و عزیزان


این مدت  جاهای مختلفی دعوت شدم برای صحبتای انتخاباتی با محوریت هسته ای و مذاکرات و تحریم و...

توی خیابون هم با آدمای بسیار زیادی صحبت کردم. از هر طیف، با هر زاویه نگاه.
چند تا چیز برام خیلی قابل توجه بود یکی اینکه سطح مردم نسبت به سال 88 یا حتی 92 بسیار تغییر کرده بود (مطمئنا رسانه های در دسترس بیشترین تاثیر رو داشتن) و تقریبا همه ی ادما با هر سطح تفکر و تحصیلات خودشون رو تحلیل گر برجسته میدونستند و حسابی بحث میکردند.
این هم خوبه برای کشور هم تا حدودی بد. خوبیش افزایش سطح مردم و دغدغه مندیشونه و بدیش هم کم بودن عمق نظرات و ساده نگاه کردن به پدیده های کمپلکس و بسیار پیچیده!

کمبود مطالعه چه در زمینه مسائل سیاسی و چه در سایر زمینه ها بشدت در بحث ها و نظرات مردم اقشار مختلف نمود داشت و در چه بالای شهر (تجریش و نیاوران و...) و چه در پایین شهر (شوش و مولوی و انقلاب و ...) بیداد میکرد که متاسفانه پذیرش حرف های پوپولیستی و موج های رسانه ای رو بشدت در اقشار مختلف افزایش میداد.

نکته ی قابل توجه دفاع طرفداران آقای روحانی بود که اکثر غریب به اتفاقشون (ینی حتی بعضی بچه های ستادشون که الان با هم کلی رفیق شدیم!) این بود که خودشون هم اذعان داشتن که ایشون فرد ضعیفیه در اداره کشور و به وعده هاش عمل نکرده!!! اما صرفا برای رای نیاوردن آقای رئیسی میخوان بهش رای بدن چون از ایران دوران رئیسی بشدت ترسیده بودن یا ترسانیده شده بودن!
بویژه از بی برنامگی آقای روحانی و فساد شدید دولتی ها و رانت خواری و پیرمرد سالاری و... در دفاعیاتشون رنج میبردند و تنها چیزی که نقطه قوتشون بود این بود که تو ستاد اقای رئیسی چند تا از وزرای آقای احمدی نژاد حضور دارن و اگر ایشون رای بیاره دوباره وضعیت میشه شبیه دوران احمدی نژاد و بیشتر بدی دوران احمدی نژاد رو هم در تغییر نرخ ارز و بالا رفتن قیمت ها میدونستن!
حتی بعضیاشون اذعان داشتند حاضرن فساد و اختلاس در دولت وجود داشته باشه ولی قیمت مایحتاج زندگیشون تغییر نکنه!


اما همه ی اینها رو گفتم برای یه نکته.
فردای روز انتخابات همه ی این بحثا تموم میشه و چیزی که باقی میمونه رئیس جمهور دوازدهمه با خیل وعده هاش و انتظارات بسیار بالای مردم و سیستم کشوری که مشکلات ساختاریش در دنیا جزو رتبه های برتره! ساختارهای ناکارآمد تصمیم سازی و تصمیم گیری، ساختاری چندگانه ی فساد ساز و فساز خیز، نبود نگاه سیستمی و جامع نگر و آینده گرا در بخش های مختلف تصمیم گیری، نبود مغزافزار مورد نیاز برای ایجاد هماهنگی بین قوای مختلف تصمیم گیر و اجرایی کشور، موازی کاری بشدت بالا و راندمان بشدت پایین، مراکز قدرت موازی غیرهمگرا، عدم شفافیت و بستر های اطلاعاتی برای امر مهم تصمیم گیری، عدم عزم مردمی در حل مشکلات و صرفا مقصر دونستن دیگران، سوء استفاده از عناوین و کلمات و عبارت مقدس برای اهداف و نتایج نامقدس و هزاران چیز دیگه!

این ناکارآمدی و مشکلات سیستمی بلای جان هر کسی است که بار دولت دوازدهم به دوشش باشه. اما مسئله ای که لازمه بهش توجه بشه مردم هستند.
این انتخابات و مناظرات مربوطه و حرف و حدیث ها و دفاع ها و حمله ها و .... نباید شرایطی رو ایجاد کنه که یک ذره، حتی یک ذره اختلاف و کدورت بین آحاد مختلف و لایه های گوناگون مردم ایجاد کنه و منجر به خدای ناکرده هتک حرمت مردم توسط برخی دیگه ای از مردم بشه (حتی اگر این رفتار سخیف در برخی نامزدها متاسفانه دیده بشه!)

فردای روز انتخابات، ما میشیم همون مردم سابق که باید در کنار هم با احترام و محبت زندگی کنیم و به دولت (هر کسی که باشد) کمک کنیم تا بتونه بهتر کار کنه هر چند نظراتمون متفاوت باشه.

بنظر حقیر بزرگترین چیزی که میتونه این انتخابات و تحلیل ها و صحبت ها و ... در ما مردم ایجاد کنه "توانایی صحبت کردن با هم" هست که امیدوارم روزی برسه که به چنین مهارتی دست پیدا کنیم که در کمال تضاد فکری و سیاسی بتونیم ساعتها با هم حرف بزنیم بدون کوچکترین اتهام، توهین، تمسخر، کنایه، حقیر و...

به امید اون روز...



+
ان شاالله فردا سر صندوق خواهم بود به عنوان ناظر
دعامیکنیم برای موفقیت کشور و رئیس جمهور بعدی کشور هر کسی که باشه

هر چند
با همه ی بی سر و سامانی ام
منتظر رفتن روحانی ام :))))))
^_^
مردی به نام شقایق
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۱ موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۸ نظر

طرف نوشته با روحانی تا 1400!


بابا با این بنده خدا تا دم کوچه هم نمیشه رفت! تا 1400؟؟؟!!!!



مدام ازم سوال میکنن به کی رای میدی؟

و من هم میگم به هر کسی غیر از آقای روحانی!


پ.ن:

#نه-به-روحانی

یعنی

نه به اشرافیت

نه به دزدی و غارت اموال ملت

نه به نجومی خوارها و رانت ها و ویژه خوارها

نه به دولت پیرمردهای خسته ی بی خاصیت

نه به دولت امنیتی ها

نه به دولت بدون تخصص

نه به اسراف های میلیاردی نهاد ریاست جمهوری

نه به فامیل بازی های میلیاردی

نه به اختلاس های میلیاردی ذخایر نظام

نه به حسین فریدون ها و صفدر ها و سرخه ای ها 

نه به تز های قلابی دکترا

نه به بیکاری و گرانی و تورم

نه به تعطیلی کارخونه ها و صنایع

نه به بی احترامی به ملت

نه به لولو پنداری سایرین

نه به بی اخلاقی و بی ادبی دولتی ها

نه به مرفهین و مزدوران وارد کننده و قاچاقچی

نه به پیروی های کورکورانه و تعصبی

نه به بی توجهی به حرفهای کارشناسان

نه به ادامه ی فرو کردن دست دولتی ها در جیب مردم

نه به شکستن کمر کارگر و چرخ صنعت

نه به شکستن قلمها و بستن دهان منتقدان

نه به برخوردهای گازانبری و امنیتی با دلسوزان

نه به فتنه گران و مجرمان امنیتی

نه به مانور جاسوسان ام آی سیکس و سی آی ای در دولت

نه به تعصب و بازی دادن مردم با وعده های الکی

نه به تکذیب وعده های داده شده در کمال وقاحت

نه به دروغ و تزویر و ریا

نه به تحقیر و تحمیر مردم

نه به تعطیلی نطنز و فردو و...

نه به اخراج دانشمندان هسته ای


...


+

این چند شب باقیمونده

ان شاالله هر شب یکی از میدون های شهر

برای مردم روشن میکنیم که چرا #نه-به-روحانی


رفقا وقت کاره

با همه ی دوستان و آشنایان و اونایی که هنوز تصمیم نگرفتن صحبت کنید


اگر به اینها دوباره رای بدن هیچ وقت بساط حسین فریدون ها ازین مملکت جمع نمیشه

هیچ وقت جوون ها کاری از پیش نمیبرن تو دولت پیرمردای فسیل شده! 



تاکید نوشت:

نه بازگشت به گذشته

نه تحمل وضع موجود

تغییر به نفع مردم


مردی به نام شقایق
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۸ مخالفین ۳ ۹ نظر

سلام


ینی صبح از خواب بیدار شی و توی تاکسی تلگرامتو چک کنی و ببینی از مادر زنت 9 تا پیام برات اومده و...


 



پ.ن:

مادر زن به این گلی و عشقولانه ای 

مگه میشه؟!!!

مگه داریم؟!!!!




+

راسته میگن اینایی که توی یه ماه به دنیا اومدن ویژگی های مشترک زیاد دارن؟

از جالبیای زندگی اینه که من و مادر زن عزیزم هر دو اردیبهشتی هستیم و البته دخترم :)))

شواهد نشون میده خیلی بیشتر از بقیه هم رو درک میکنیم و به هم نزدیکیم...

ینی عاشقشما... (آیکون بوس!)

اصن یه وضی...

مردی به نام شقایق
۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

سلام



مقدمه مثلن:

اصولا آدم در هر سنی نیازهای مخصوص همان سن را دارد و وقتی به پیری هم میرسد نیاز های مختص پیری. بقول مدیر عامل عزیزمان (بزودی پست های ماجراهای من و آقای مدیر عامل انتشار می یابد و شما خوانندگان جان با این موجود عجیب و دوست داشتنی آشنا خواهید شد ان شالله) در جوانی آدم نیاز به داشتن زن و همدم در زندگی دارد و در میانسالی نیاز به داشتن بچه و رسیدگی به بچه ها تا جائیکه بزرگ کردنشان میشود یکی از نیازهای اساسی هر مرد زن و بچه دار!

فی الواقع در پیری این نیاز به نیاز به داشتن نوه تبدیل می شود و وقتی یک مرد میشود پیرمرد نیاز دارد که صبح به صبح دست نوه هایش را بگیرد و ببرد پارک سر کوچه و بگرداندشان و بچرخواندشان و هله هوله بخوراندشان و برگرداندشان... همه ی اینها میشود نیاز یک مرد، و نیاز چیزیست که برایش تلاش میکند، زندگی میکند و دنبالش می رود...


اصل ماجرا:

بی شک یکی از الطاف خدا به یک مرد، اینست که به او دختر عطا کند. حال اگر این الطاف ویژه باشد، این عطا کردن به فرزند اول اختصاص می یابد و از آنجا که فرزندان دختر در یک چشم بر هم زدن بزرگ میشوند و باید فرستادشان خانه بخت، نوه دار شدن آن مرد مورد لطف قرار گرفته نیز زودتر صورت خواهد پذیرفت و این یعنی برطرف شدن یکی از نیازهای اساسی آن مرد پیش از موعد که بقول اجانبه این آدر وردز، می شود لطف به توان دو!


اینجا باید اعتراف کنم که خداوند عز و جل برای این حقیر کمترین پا را ازین هم فراتر گذاشته و لطف به توان سه را نصیبم گردانیده، یعنی نه در سن پیری و نه حتی در میانسالی که هم اکنون این نیاز بنده را بصورت پیشاپیش عنایت فرموده اند.

لذا در تصویر زیر شما شاهد گروه کوچکی از نوه های عزیزتر از جان بنده خواهید بود: (ان شاالله در فرصت های آتی سایر این عزیزان را به سمع و نظر حضرات خواننده خواهم رساند تا موجبات آشنایی بیشتر فراهم گردد)



آنچه که واضح و مبرهن است گل سر سبد بودن یکی ازین نوه های عزیز است به نام سایا (همان سارای خودمان) که در تصویر نفر سوم از سمت راست یا نفر چهارم از سمت چپ می باشند و کلاه و دامن قرمز آتشی به تن و لبخندی ژکوند وار همیشه بر لب دارند.


اصولا در منزل ما یکی از مهمترین اشخاص حاضر که در هر زمان و هر مکانی می بایست حضور داشته باشد همین سرکار علیه سایاست (شما بخوانید سارا) خواه سر سفره شام، خواه در ختخواب، خواه روی تاب، خواه توی ماشین و قس علی هذا!

بویژه حضور ایشان هنگام صرف شام و نهار ضروری بوده بطوریکه بدون حضور ایشان هیچ یک از اعضای منزل حق دست زدن به غذا را ندارند!


بخش اصلی داستان ما ازین جا آغاز خواهد شد که مثلا نیمه های شب این عزیز نازنین دچار دل اوخی (دل درد) شده و گریه میکنند و دختر ما هم ما را از خواب ناز بیدار میکنند که "بااااا باااااا... سایا اوخ شده! دلش اوخ شده! " یا مثلا پس از تکان های متوالی و پکاندن خواب ناز بنده، اعلام میکنند که "بااااا باااااا.... سایا جیس کرده!" یعنی گلاب به روی شریفتان خرابکاری کرده و نیاز به زیر و بند سازی دارد!


حال مسئله ای که به هیچ وجه مطرح نیست اینست که نصفه ی شب، من گردن شکسته از کجا باید بفهمم که نی نی عزیز دقیقا کجای دلش اوخ شده و حال باید چه کرد برای رفع دل اوخی سرکار علیه! و مع الاسف در مورد دوم ناچار به همراهی ایشان تا درب دستشویی جهت تعویض زیر و بند می باشم و این برای مردی که بقول قدیمی های خدا بیامرز از خروس خوان تا شغال خوان سر کار است و بعدش می رود باشگاه و ورزش و خرید و در نهایت بصورت جنازه ای غیرمتحرک به خانه می رسد و حال دقیقا مثل جناب خرس خوابیده تا فردا حداقل جان اندکی برای انجام کارهای محوله و سر کله زدن با یک تیم مهندس اصطلاحا جونیور و زبان نفهم را داشته باشد، به مثابه ی قتل با آلت قتاله ی مضغال (قیچی) می باشد.


با همه ی این سختی ها، باید اعتراف کرد داشتن چنین نوه های عزیز و نازی جزو الطاف به توان سه بوده و با همه ی این مصیبت ها خستگی را از آدم میگیرد...


خداوند بر تعدادشان بیافزاید به حق آمین گوی بلند...



پ.ن:

ابن پست در شبانگاه چهارشنبه

دوازدهم اردیبهشت ماه

درنمازخانه فرودگاه قشم

و در خلال تاخیر 4 ساعتی

و پس از یک روز کاری سخت

نگاشته شده است...

مردی به نام شقایق
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۰ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ نظر


عمیق نگاه کنیم...


مردی به نام شقایق
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۳ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

سلام


بچه ی باهوش و با استعدادی بود! هم خوشتیپ هم خوش هیکل هم خوش صحبت. هر کار فنی رو که هیچ جا نمیتونستن انجام بدن میاوردن اون شهرک صنعتی و تو شهرک هم اگر کسی از پسش بر نمیومد علی بر میداشت انجام میداد!

نمیدونم چجوری توصیفش کنم. یه گوله استعداد!

تکنسین مکانیکم بود و تو یکی از شهرهای کوچیک اطراف اصفهان زندگی میکرد. صبح ساعت 4 صبح میرفت دو تا دیگ آش وحلیم میگرفت و میبرد دم مغازه عموش باهم میفروختن تا ساعت 7. ساعت 7 میومد شرکت تا 5.5 عصر. 6 هم میرفت سراغ یه سری کارای دیگه...

یه همچین آدم کاری و زرنگی بود اما حیف که سر و گوشش میجنبید اونم چه جنبیدنی!!!


یه روز نزدیکای ظهر گفت مهندس من یه امانتی باید برم تحویل بدم نیم ساعته برمیگردم. برم؟

گفتم علی زود برگرد باید فلان قسمت خط تولید رو باز کنی...

رفت. یک ساعت گذشت. دو ساعت گذشت. عصر شد. شب شد. نیومد. فرداش هم نیومد. پس فرداش هم نیومد.

روز سوم یه پیرمرد اومد دم شرکت گریه کنون! میگفت باباشه.


سریع اومدم تو کارگاه گفتم چی شده؟ گفت گرفتنش!!!

-چرا؟!!!!

-نمیدونم!


شروع کردیم پیگیری کردن! دیدم که بعله! عزیزان نیروی انتظامی علی آقا رو همون روز دستگیر کردن.

به چه جرمی؟ معامله ی یک کیلو و پنجاه گرم هروئین!!! هروئینی که بالای سی گرمش اعدام داره! طرف مامور نیروی انتظامی حدود دو سال بوده داشته باهاشون معامله میکرده و الان تو بزرگترین معاملشون که رئساشون هم بودن گرفته بودنشون!

تازه بعد ها فهمیدم دو کیلو هم تو خونه داشته و یکی از رفقاش با اسلحه ها برده ریخته تو رودخونه!


انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن روم...


برای خودش اصن هیکی دلش نمیسوخت چون خیلی جنایتا کرده بود و ما خبر داشتیم. همه نگران اون دختر بیچاره بودن که تازه زنش شده بود و دوسش داشت.


یادم افتاد همین دو هفته قبلش بود که تو ماشین داشتم باهاش صحبت میکردم! تازه سه چهار ماه بود ازدواج کرده بود. داشبورد ماشینشو که باز کردم یه کلت توش بود. بهش گفتم علی هنوز ول نکردی؟! لامصب دیگه زن داریا!

گفت مهندس یه پنجاه میلیون دیگه این دوماهه بدهکارم. اینارو بدم میذارم کنار.


بخوام از کارای خلاف وعجیب غریب خودش و رفقاش بگم تا صبح طول میکشه! از الواطیا و مزاحمتاشون، از دزدیای وحشتناکشون، ازدعواها و قمه کشیاشون، از عرق خوری ها و عرق فروشیاشون، از تجاوزای ده بیست نفری به زنا و دخترا و...

رفقای جالبی هم داشت! یه نمونه از رفقاش همینایی بودن که تو خمینی شهر جلوی چشم شوهرا به چند تا زن تو باغ تجاوز کرده بودن و اعدامشون کردن.


بهش گفتم علی تا الانم قاچاقی زنده موندیا! میگفت بدهیم رو که بدم فقط یه کار ناتموم دارم!

شروع کردم چپ چپ نگاهش کردن چون میدونستم منظورش چیه!

میگفت بابامو میکشم و بعد همه خلافارو میذارم کنار و با زنم میشینیم سر یه زندگی خوب. بابام هیچ غلطی براممون نکرده! من هرچی دارم از رفیقام دارم.(اسم یکی از رفقاشو مدام میاورد که الان اون رو هم باهاش دستگیر کردن و در واقع طراح و مغز متفکر تیمشون بوده)

بهش گفتم بد بخت اگه یه روزی اتفاقی برات بیافته تنها کسی که سراغتو میگیره و میاد سراغت همین باباته. خو لامصب هر کی مثه تو تو محل تابلو باشه باباش باهاش بدخلقی میکنه دیگه!

میگفت نه! فقط رفیقامن که به دادم میرسن...

خدا و پیر پیغمبر و اینا رو هم چرند میدونست!


حالا اون تو زندان بود و بابای پیر بدبختش دنبال کاراش که خونه شو بفروشه سر پیری و برای پسر ناخلف خلافکارش وکیل بگیره...

همین کار رو هم کرد. وکیل هم گرفت. دادگاه هم برگزار شد! حکم هم داده شد. 


اعدام!


و تنها کسی که گریه میکرد هنوز اون پیرمرد خمیده با دستای پینه بسته بود که قرار بود پسر جوونشو بکشن بالای طناب!




+

بزودی روند وب تغییر خواهد کرد ان شاالله

با رویکرد جدید و مفید

مردی به نام شقایق
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۸ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۴ نظر


🔴 علی اکبر صالحی - 19 مهر 1394:


«اینجا (صحن مجلس) دارم شهادت می دهم، وقتتان را بیشتر از این نمی گیرم، ولله، ولله، ولله (با اجرای برجام) در مسایل هسته ای نه با کندی روبرو خواهیم شد نه با توقف، ، تحقیقاتمان سر جایش خواهد بود، غنی سازی مان خواهد بود،  غنی سازی را اجرا خواهیم کرد.»


 🔴همان علی اکبر صالحی - 19 فروردین 1396


قرار شده بود ۹۰۰ تن اورانیوم در یک دوره سه‌ساله از قزاقستان به ایران منتقل شود که در لحظات آخر با ممانعت انگلیس فعلاً معلق شده!


#قسم_دروغ

#خسارت_محض


مردی به نام شقایق
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۷ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

1:  روزگاری نه چندان دور مهندس مهدی بازرگان در آخرین دادگاه خود رو به قاضی و یا در حقیقت خطاب به شخص شاه گفت: 

” ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان قانون سخن خواهیم گفت و پس از ما نسلی خواهد آمد که به زبان سلاح با حکومت حرف می‌زنند ".  


2: ما اخرین نسل از فدائیان هستیم!. کدام فدائیان؟ آنان که در میان آرمان انقلاب اسلامی و سیستم امروز { که خود را جمهوری اسلامی می نامد } ایستادند و حاضر شدند چوب دو سر طلا باشند. نسلی که از هست و نیست خود و خانواده شان گذشتند تا شاید رفاقتی بین شرایط موجود و آرمانهای مطلوب انقلاب اسلامی به وجود بیاید. نسلی که در بیرون دایره ی متشبثان به حزب الله،  دائم مورد طعن و لعن بود که #خمینی_چی است و مواجب بگیر نظام  و  در درون متلبسان حزب الله مورد تحقیر و تکفیر بود که سر سازش ندارد، پرسشگر است و در مشت #نهاد و #نهادمخفی جا نمی شود!.


3: ما چگونه فدا شدیم؟. بسیار آسان!. ما شقه شدیم!. ما که با یک دست اعتقاد به انقلاب اسلامی و با دست دیگر انتقاد از عملکرد سیستم حاکم را به جان  خودمان و خانواده مان خریده بودیم، در میان این گسل و از میان دو کتف، دوتا شدیم!. سرنوشت شخصی هیچکدام از ما مهم نبوده و نیست!. ما در این حال هنوز هم دغدغه مان حفظ آرمانهای انقلاب اسلامی است.

 هر چند بدون ابزار!. ابزار ما شعارهای ما بود!. نوشته هایی بر روی پرچم های ذهن مان که تابلوی رسیدن به مقصد و گم نشدن در تاریکی #ایستها و #ایسمها بود. دو دستی که بند دو طرف گسل بود دیگر توان جلو گیری از دزدی شعائرش را نداشت و اینگونه شد که واژه، واژه مان را یکی یکی مصادره کردند.


4:  #ابوذر. #بصیرت. #عمار . #عدالت . #مستضعفین . #پابرهنگان . #کار_جهادی . #مهندسی_معکوس. #مرید . #فرقان . #امت. #شهید . #انقلاب . #جنگ. #استقلال . #قیام . #ساده_زیستی . 


5: هر چند در داستان اسوه یا اسطوره گونه ما آمده است که، مادر واقعی در کشاکش فرزند از خوف خطر، دست فرزند را رها کرد تا آسیبی نبیند اما در داستان واقعیِ ما  نه انقلاب اسلامی دست ما را رها کرد و نه ما دست از او کشیدیم.  بلکه به تدبیر اصحاب سفره، دست ما به تدریج از قلم و زبانمان از گفتن بازماند و جای ما را نسلی دیگر پر کرد.


6: اما نسل بعد از ما چه نسلی است؟ نسلِ حزب الله منتفع!. نسلی که نیامده است تا #هزینه بپردازد!. بلکه آمده است تا سهم خویش را از سفره انقلاب! بردارد. این بزرگترین آموزه مربیانش است. شاید بپرسی کدام سهم؟ یا سهم کدام خدمت؟ 

خدمت نمایش حضور بر روی سن های نمایش و رزمایش و همایش و روخوانی و روانخوانی و میدان داری و پرچم کشی و صف پرکنی و رصد نمایی و موسسه زنی و نهاد مخفی علم کنی و مِنّا پروری و نشریه پراکنی و کلیپ سازی و برآورد فرمایی و بودجه گیری و فاکتور سازی و سند بازی،برای تغذیه ساده سلف موسسه و سلفی پای پرچم و مداد کشی دور چشم همراه با رجز خوانی برای استکبار جهانی و میلیون میلیون،که چه قابل؟میلیارد میلیارد بودجه از باجی گرفتن و برای فرزند خوانده حاجی خرج کردن به اضافه نماز اول وقت در مسجدِ نهاد و سازمان، زیر دستگاهِ بخارساز از عطرِ گلابِ قمصرِ کاشان، کنار عکس شهید همت قربتا الی الله.


7: ما آخرین نسلیم که برای انقلاب اسلامی و نقد شرایط موجود هزینه می پردازیم.نسل بعد که همین امروز در حال ورود به عرصه های مذکور و بازسازی سانتیمانتال از پیراهن چینی و کفش کتانی دهه شصت است، نسلی است کاسبکار که همچون فرماندهانش تنها به دنبال استمرار پوسته ی ظاهری نظام است زیرا بقای منافعش به حضور این پوسته گره خورده است.  


8: شناخت این نوع از #حزب_الله_معاشی سخت است. اما شاید بتوانید او را از بی اعتراضی اش بشناسید که اعتراض مسلک خمینی چیان و دوستان انقلاب است نه مخنثان. شاید او را از تمسک به اشعار قجری و سر دست گرفتن واژه هایی چون #شهدای_وطن!، #نبرد_برای_یک_وجب_خاک، #حفظ_امنیت_ملی و .. بشناسید. شاید او را از داستان زدگی اش بشناسید چرا که نویسنده داستانِ راستان ترسی از اتهام ایدئولوژی زدگی ندارد!. شاید او را از هیئت عزاداری اش بشناسید که خرج دیوانه وارش هیچ ربطی به دخل نداشته اش ندارد!. از فیلمهایش که رانتی ساخته میشود. #حزب_الله_بت_ساز و #حزب_الله_سلبریتی_باز. 

و از همه مهمتر اگر خود اهل نور باشیم درک ظلمت به سادگی میسر است. عالم ثنوی آفرید شده و هر آنچه در عالمِ نور است ما به ازایی نیز درعالم ظلمت دارد. 

#حزب_الله_منتفع همان مخلوقِ جهان ظلمانیِ ضد ایدئولوژی و ضد حرکت و ضد هزینه است که در بزرگداشت ها و همایش ها بر پیکر نورانی #حزب_الله_متعهد می گرید!.او حامی پر شور وضع موجود است. 

مسئله را شخصی نکنیم.مهم شخص و اشخاص نیست بلکه شهادت یک #جریان و مرده خوری جریانی دیگر است. 

#تشیع_مکتب_اعتراض


یاسرعرب.



+
مدت زیادی بود در این باره میخواستم بنویسم. دیدم این دوست عزیز بهتر از بنده مطرح کردند.

باشد که مجددا تعریف کنیم عرزشی بودن را! حزب الهی بودن را! انقلابی بودن را! بسیجی بودن را! فدایی بودن را! اصولگرا و اصلاح طلب بودن را! 
و حتی شیعه بودن را! مسلمان بودن را! انسان بودن را!...

وقتی مفهومی درست تعریف و تبیین نشود
هر چیز نامفهومی خود را قالب آن میکند.

و دلم پر است از این نامفهومان قالب شده در مفاهیم مذکور...




پ.ن:
همچنان معتقدم

ما ماموران انقلاب اسلامی هستیم
نه مسئولان جمهوری اسلامی...

باشد که باشیم و بمانیم.
مردی به نام شقایق
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

-بابادون؟ (باباجون)

-جونم عزیزم!

-چی اُشد؟ چی اُشد؟ (چی شد؟!)

-برق رفت بابا جون...

-تُجا؟؟؟!!!

o_O



+

باسلام خدمت همه دوستان عزیز

عذرخواهی میکنم بابت این چند وقتی که بعلت مشغلات بسیار زیاد نتونستم خدمتتون برسم و نوشته های زیباتون رو بخونم.

بزودی مزاحم همه خواهم شد :)))

ضمنا کامنتها هم درحال پاسخ دادن و تایید شدن هستند.

 

مردی به نام شقایق
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۹ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

پ.ن:

دخترم شام درست کرده!

چایی هم برام ریخته :)


+

برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست...

مردی به نام شقایق
۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۲۵ مخالفین ۰ ۲۷ نظر

اشعث ابن قیس خطاب به امیرالمومنین (علیه السلام) پساز ماجرای ابوموسی اشعری و حکمیت:


-علی! مافریب خوردیم... تو چرا پذیرفتی؟



روحانی:‌ ما هیچ قدمی در مسئله برجام برنداشتیم مگر آنکه با مقام معظم رهبری مشورت کردیم، جلسه گذاشتیم و ایشان نامه‌های مکتوب‌شان است نامه‌هایی که به بنده خطاب کرده‌اند و دستوری که بنده بر روی نامه‌های ایشان داده‌ام



#نقض برجام

مردی به نام شقایق
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۹ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ نظر

37 سال پیش به صلای الله‌ اکبرها مردمانی هوای پر زدن در افقی تازه برداشتند. 

پیرمردی با لباس اساطیری از دل دی‌روز آمد و با دست خالی دوره‌ای از جاهلیت را شکست 

و مشتی مفاهیم متروک و غریب را از زیر قبر و غبار بیرون کشید 

و دوباره بر سر زبان‌ها انداخت از قبیل معنویت و ساحت غیب و چه می‌دانم همین کلام‌های کهنه‌ای که زیر آوار اعداد و علم دفن بود 

یا تحت سلطه‌ی حساب‌گری و سلطنت شهوت اسیر.

روح‌الله بود در کالبد زمان.

انقلابش باز پای آسمان را به زمین باز کرده بود. بی‌نظمی‌‌ای در نظم نیهیلیستی افتاده بود. انقلابش اسلامی بود نه صنعتی.

افق‌ش تمدن تکنیکی نبود. غایت‌ش تکنولوژی نبود. حرف‌ها همه حول الله بود.

 الله اکبر آن‌روزها شعاری فقط زبانی نبود. خدا در نظرها راستی‌راستی بزرگ‌تر از آن بود که وصف شود. بزرگ‌تر از علم. بزرگ‌تر از سلاح. بزرگ‌تر از پول. بزرگ‌تر از هرچیزی که بزرگ به نظر می‌رسید. و آزمون بزرگ از راه رسید. جنگ.

نه یک‌بار و دوبار؛ چند ده‌هزاربار فرزندان خمینی مرگ را میراندند و معلوم شد آن الله‌اکبرها لغلغه‌ی زبان نبود. شمس گفته بود: چنان دنبال مرگم که شاعر دنبال قافیه. بی‌دل می‌گفت:

مردان نفس به یاد دم تیغ می‌زنند. این دو تا را نوشتم تا فرهیخته بودن من دست‌تان بیاید و الّا سرتاسر این تقویم مندرس می‌بینی شاعر و عارف را که دربه‌در دنبال مرگ بوده‌اند.

و آنچه در چند قرن فقط گفته‌ می‌آمد حالا راستی‌راستی به چشم می‌آمد: مرگ‌آگاهی.

جنگ که تمام شد، انقلاب هم تمام شد. انقلابی که برای بسط خود برنامه‌ای نداشت افتاد در دام فتنه‌ی توسعه.

انقلاب اسلامی بود یا صنعتی؟ در انقلاب اسلامی هدف بقا و به روز شدن است؟

یا حکومت ارزش بر تاریخ؟ امیرالمومنین عمروعاص را گردن نزد درحالی که می‌دانست خدعه می‌زاید و بودنش شر. چرا؟ اگر هدفش اصلاحِ آنی و بقا بود که باید می‌کشت.

اما در مرام علی کسی که آن‌طور اظهار ذلت کرده بود حتی ارزش تعقیب نداشت.

علی شمشیر می‌زد تا ارزش بر تاریخ حکومت کند. اباعبدالله به مسلخ رفت و قبلش وعده داده شده بود که ان‌الله شاء ان یراک قتیلا. هدفش فراتر از بودن و بقای مقطعی بود.

رفت و با رفتنش ماند و بر تاریخ حکومت کرد.

انقلاب خودش را جدی گرفته. انقلابی که در 37 سالگی از عاشورا درس مذاکره می‌گیرد

تابوت می‌خواهد نه تولد.

مساله روحانی و احمدی‌نژاد نیست. مساله این دولت و آن دولت نیست.

مساله جهل جوانی‌ست که نمی‌فهمد انقلاب برای چه بود؟

برای ساخت موشک و فتح فضا و اقتصاد؟ آوینی می‌گفت:

«ما بر خلاف تمام دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان»

راستی که خاک سرد است و هوای زمانه‌ی نیست‌انگار از خاک سردتر.

مساله جهلِ جوانِ تمامیت‌خواهی‌ست که جای شرافت و انسانیت را در سیاست گم کرده، هدف غایی انقلاب را نمی‌داند.
     
به من گفتند «تو احمدی‌نژادی هستی! تو احمدی‌نژادی هستی!» گفتم برادر!

من احمدی‌نژادی نیستم. من از نژاد غربت‌م. نمی‌بینی آدم را که غریب است؟

که از یار و دیار دورافتاده؟ که وطن ندارد و هیچ‌کجا امان ندارد؟

آدمی که درد و دغدغه‌ی فراق دارد و قرار ندارد انقلاب 57 را طور دیگری می‌فهمد.

 

گفتند: «این حرف‌ها مزخرف است. مملکت باید پیش‌رفت کند» گفتم برادر!

پیش کجاست؟ پس کجاست؟ این بی‌راهه‌ای که انقلاب در آن پا گذاشته همانی‌ست که صدسال قبل غرب رفت و نمی‌بینی سرنوشت فضیلت‌ها را؟
نمی‌بینی سرنوشت عشق و عدالت را؟
 ذبح صداقت و ادای شرافت در مجامع بین‌المللی را؟

نمی‌بینی عفونت تمدن تکنیکی را؟ که چطور فطرت بشر را به ستوه آورده؟

گفتند:«شاعرانه حرف می‌زنی! آدم از زندگی ناگزیر است و باید خوب زندگی کند.»

گقتم برادر! به هر بالاوپایین‌پریدن و چریدن برای دو روز فعالیت بیش‌تر سلول‌ها می‌شود گفت زندگی؟

اختلاط دنیای عرفی و قدسی بیش از هر زمانی نظم و نظام زندگی را به هم ریخته.

تجدد در بستری از تعلق سیر کرده، عالم تجدد عالم تعلقات است و ما در این بستر اسیریم.

مرگ|شهادت، نسبت وجود آدم است با هرچیزی که به آن قید خورده و متعلق شده.

من انقلابی که از عاشورا درس مذاکره بگیرد دوست ندارم.

من انقلابی که به زندگی در این کثافت‌کده دعوت کند و نامردهای غرب و شرق را

به رسمیت بشناسد دوست ندارم. من بدجنس و بدخواه ملت نیم.

من آن کودک کودن کلاس سال‌های پسینم که پیش پنجره می‌نشست و همیشه در آسمان

دنبال چیزی بود که نبود.


منبع:

وبلاگ وزین صدرالمتوهمین*


*

وبلاگی به غایت مردانه

مردانه ی مردانه.


جدای از همه ی اشتراکات فکری، شخصیتی، خاطراتی، تجربی، آرمانخواهی و...

ازمعدود وب هاییست که منتظر پست های جدیدش می مانم

و با اشتیاق می خوانم.


بدور از لوس بازیهای معمول و مرسوم این فضا

همیشه حرفی برای گفتن دارد

حتی در شوخی های مردانه اش!


به غایت مردانه...


مردی به نام شقایق
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۱۲ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ نظر



+

گرچه باور نمیکنم اما

میروم کربلا خدارا شکر

مردم آقای مهربانم باز

راه داده مرا خداراشکر

کربلا 

مردی به نام شقایق
۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ نظر


همان "پاستیل" سابق است که سین آن بصورت نوک زبونی تلفظ شده و همزمان نیش تا بناگوش باز، گردن کمی کج، چشم ها کوچولو و قیافه به شدت مظلوم می شود! (شرح تصویری در ادامه مطلب!)

این کلمه غالبا هنگام ورود پدر به خانه و پس از خوشحالی و بالا و پایین پریدن و خنده های بلند و بغل و بوس سفت، مکررا با ترکیب "بابا پاثیل... بابا پاثیل..." بیان می گردد.

 


پ.ن:

فک کنم خونه های بهشت برای خانوما پاستیلی باشه :)))



مردی به نام شقایق
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۵ نظر