مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

پیوندها

سلام

حس مالکیت

اولین حسی بود که نمود بیرونی داشت در دختر ما!

فرهنگ لغت حنانه خانوم به ترتیب اولین کلماتی که میگفت اینا بود:


عَم: کلا به هر چیز خوردنی اطلاق می شود

بابا: بدون شرح :))

نه: اوایل در جواب هر سوالی مطرح میشد اما کم کم جایگاه اصلی خود مبنی بر نفی را پیدا کرد.

مَننننههههه: (با تشدید نون) معادل با Its mine

بدههههههه: معادل با Give me

ماما: مادر!

سرتکون دادن: به معنی تایید و بله!

نوخام: این کلمه که با لبهای کاملا غنچه ادا می شود معادل است با I dont want



بیشترین کلمه ای که توسط حنانه خانوم ما این روزا استفاده میشه اینه: "منننههه"! 

این رو اینقدر غلیظ و پشت سر هم تکرار میکنه که گاهی وحشتناک میره رو اعصاب!

اوایل صرفا برای نیازش به یه چیز یا اسباب بازی میگفت. اما الان بسیار بیشتر و حتی نسبت به همه چیز!


این نکته برام جالب بود که احساس مالکیت اولین حسی بود که بعد از احساس به نیازهای اساسی مثل غذا خوردن و محبت دیدن در رفتار دخترم بروز پیدا کرده و بسیار هم قوی هست.

وقتی هم که بهش میگم مثلا موبایل بابا مال شما نیس و مال باباس خودشو لوس میکنه و میگه نه! منننهههه!


البته اینطوری هم نیس که هر چیزی بخواد رو بهش بدیم. گاهی هم جلوش وایمیسیم که بدونه هرچی خواست قرار نیس بهش برسه! حتی با گریه و این جنگولک بازیا!


+

جالبیش اینجاس که این منننههه رو هم برای اشیاء استفاده میکنه هم من!

تازگیا دو دقیقه خانومم کنارم بشینه مثه آژانا بدو بدو میاد و منو بغل میکنه و چش تو چش مامانش میگه منننننههههههه!

بعدم میره هولش میده میگه پاشو از کنار بابای من! خخخخخخخ!!!


ینی تا حالا تو عمرم اینقده رقابت نبوده بخاطرم! 

حتی زمان مجردی! :)



++

کاش میتونستم بهش بفهمونم باباجان!

تو این دنیا هیچ چیز مننننهههه نیس!!!

همه اش اونننهههه!


هوووووو...

مردی به نام شقایق
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

سلام


مدتیه مجدد ثبت نام کردیم کلاس زبان. یکی از خانومهای همکلاسی تو یه دوره ی صنعتی معرفی کردن و ما هم رفتیم تعیین سطح!


یادمه بچه بودم رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

تو دانشگاه هم که رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

بعد از دانشگاه هم که رفتم تعیین سطح گفت اینترمدییت هستی!

خلاصه این سری هم مطمئن بودم همین رو میگه ولی در کمال ناباروری (ناباوری!؟!) گفت پری اینترمدییت هستی!


ازین که یه تغییری در سطح زبانم ایجاد شده بود بسیار خوشحال بودم هرچند منفی! :)


خلاصه ثبت نام کردیم و یه گونی پول هم ریخیتم نقدا به حساب(این قسمت علم آموزی رو اصن دوس ندارم) و رفتیم سر کلاس!

چشمتون روز بد نبینه!


یه کلاس شیش نفره! که فقط من و استاد آقا بودیم!!! بقیه بلااستثنا دخترخانومای سن بالای ساپورتی دماغ عملکرده!

(یکیشون که بنده خدا وقتی کنار آدم میشینه انگار فرنیس کوره های پتروشیمی شیراز روشن شده! فیس فیس صدا میده دماغ عمل شده ی مبارک! من نمیدونم این دکترای بینی چیکار میکنن پس!!!)


خلاصه یه عذابی الیم (علیم؟! حلیم؟!) شده این کلاسه! از طرف متدشون خیلی عالیه و واقعا خوب کار میکنن!


اول کلاس همیشه یه آهنگ میزارن برای ترنسکریپشن! غالبا هم از بانو عَدِل و ریحانا و جنیفر لوپز!!!

بعد مثلا ما داریم حین گوش کردن خفن ترین آهنگ سال بانو جنیفر! ترجمه میکنیم که میرسه به اینجاش که من الان اومدم کف سالن دنس! حالا تو بیا جلو دستاتو بنداز دور کمرم و .....


بعد استاد میگه مستر حیدری یو پلیز! و پنش تا چش هم خیره میشه به آدم که معنی کنم و توضیح هم بدهم!!!


ازین مصیبت عظما (عذرا؟! بزما؟!) که بگذریم میرسیم به بخش فیلم! روزی بیست دقیقه فیلم باید ببینیم و سامری شو تعریف کنیم! سری قبل از بیست دقیقه نیم ساعتش اتاق خواب بود!!! اول جلسه دوباره استاد میفرمایند که مستر حیدری یو پلیز!


خواهران مکرمه ی همکلاسی هم اذعان میکنند که بسی باحال بود این قسمت!


ازین قسمت هم میگذریم و میرسیم به برنامه مفرح و جذاب ورد آن دِ استریت ساخته ی بی بی سی!

در این برنامه هم دختر خانومی در کمال زیبایی و طنازی مشغول آموزش هستند البته برادرشون هم هستند که خب کم از خواهر ندارن به چشم برادری!


این بار استاد رو میکنند به یکی از خواهران عزیز و میگویند آیلین یو پلیز! (خدایی نمیدونستم تا الان اینم اسمه!)

خواهر آیلین هم با ناز و عشوه ی شتری اذعان میکنند که استااااااااااااااد... میشه مستر حیدری پلیز!


و خب استاد هم روشون رو زمین نمیندازن و میفرمایند مستر حیدری یو پلیز اگین!



+

تا جوونید و به سن و سال ما نرسیدید اگه به زبان نیاز دارید برید یاد بگیرید!


++

کاش یه متد و برنامه ی بدردبخور برای یادگیری زبان بود. بچه های حوزه علمیه دارن کلاس ولی کاملا انحصاریه!

اونوخ بچه های مردم ناچارن برن تو این کلاسا و چه چیزایی ببینن و بشنون تا زبان یاد بگیرن.


+++

یه نکته ای برام جالبه

گویا یادگیری زبان به شدت روی سبک زندگی آدم تاثیر داره...

 

مردی به نام شقایق
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۴ نظر

نمیداند دل تنها، میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست



تو از کی عاشقی؟! این پرسش آیینه بود از من


خودش از گریه ام فهمید:

مدت هاست

مدت هاست...



#فاضل_نظری

مردی به نام شقایق
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۹ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

علی اکبر صالحی رئیس سازمان انر‍ژی اتمی کشورمان در گفتگو با خبرنگار حوزه دولت خبرگزاری فارس درباره درز اطلاعات ایران توسط آژانس انرژی اتمی اظهارداشت: درز اطلاعات نشان از تیزهوشی و هوشمندی مذاکره کنندگان ایرانی داشته چون همین موضوع تبدیل به یک مسئله و مشکل در خود آمریکا شده است.

وی تصریح کرد: در ارتباط با همین موضوع خود آمریکایی‌ها می‌گویند چرا گریز هسته‌ای ایران از یکسال به 4 ماه تقلیل یافته بنابراین شما نگران نباشید بلکه آنها باید نگران باشند.

پ.ن:

ماذا فاذا مستر؟!!!

مردی به نام شقایق
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۲ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلام


خوندن پست یکی از دوستان منجر به یادآوری خاطره ای تلخ از دوران جوونی و بی تجربگی شد.
خاطره ای که تلنگری بود برای الانم!
الانی که دچار همون پدیده ی معروف قورباغه و قابلمه ی آب گرم شدم و شدیم خیلیامون!
پدیده ی بی تفاوتی! بویژه بی تفاوتی اجتماعی!

دوره ی نوجونی من سرشار بود از حساسیت های اجتماعی!
با دیدن یه معتاد یا گدا تا سر حد مرگ حرص میخوردم وبه عنوان یه معلم خودم رو مقصر میدونستم
با دیدن یه بچه یتیم تا خود صبح اشک میریختم و خودم رو مقصر میدونستم
با دیدن رد کردن چراغ قرمز و ریختن آشغال تو خیابون و سد معبر و .... سرخ میشدم و حتی برخورد هم میکردم!
و هزاران مورد کوچیک و بزرگ دیگه که هر کدوم ازین موارد به نوبه ی خودشون منجر به کسب تجربیات بعضا عجیب و غریبی شدن که بشدت در زندگی و منش و روش و نگرش بنده و اطرافیان تاثیر داشتن.

ولی این روزا براحتی از کنار صدها گدا و دستفروش توی مترو و پیاده رو رد میشم
ناله های مردم بی گناه کشورهای همسایه رو میشنوم
بی قانونی و حق خوری یه عده گردن کلفت رو تو کوچه و خیابون میبینم

اما با بی تفاوتی یا بهتر بگم کم تفاوتی از کنارشون میگذرم!

یه زمانی کسی مزاحمتی برای خانمی ایجاد میکرد حداقل کارشو به بیمارستان میکشوندیم!
ولی حالا میگیم خب خودش اینجوری میخواد دیگه!!! 
(البت چادری ها همچنان از این خاصیت برخوردارن که اگر ببینم کسی جرئت کوچکترین جسارتی به خودش داده لت و پار و تیکه تیکه تحویل خونوادش داده میشه!)

این یه بیماریه عزیزان! 
یه بیماری مسری و بسیار خطرناک و البته خاموش که مثل وبا داره کل جامعه مون رو می بلعه و همچنان خوشیم به اسمی از اسلام که روی جامعمون گذاشتیم!
هر چی با خودم فکر میکنم میبینم جامعه ی ما هیچ جاش اسلامی نیس
و حتی اسلامی نبودنش بین مذهبیون به ظاهر اسلامیش هم هویداست!
جامعه ای که بی تفاوتی بیماری شایع بین آدمهاشه و کسی برای دیگری دل نمیسوزونه و دست دیگری رو نمیگیره و اونهایی هم که استثنا هستن و دست گیری میکنن با نامردی مواجه میشن...

بگذربم.
بریم سراغ خاطره ی تلخ دوران جوونی...
مردی به نام شقایق
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۹ نظر

من آن طبیبِ زمین گیرِ زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم...



+

28 تیر95

کلینیک تهران

اورژانس...


پ.ن:

الحمدلله رب العالمین

فی کل الاحوال...



++

در این دنیا چه می جویند ماهی های سرگردان؟

مرا آزاد میخواهی؟

به تُنگِ خویش برگردان!!!

مردی به نام شقایق
۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۵ نظر

سلام


با توجه به فرارسیدن سالگرد مرحوم  مغفور "برجام" و برای تسلی خاطر بازماندگان و داغ دیدگان این فاجعه ی عظیم، شما عزیزان جان و فرهیخته! را به شنیدن این موسیقی غمگین دعوت مینومایم!

همچنین احتراما درخواست میگردد جهت شادی روح آن مرحوم با صدای بلند گوش کرده و در حد توان همراهی نمایید.


با تشکر و احترام مجدد

مهندس حیدری(دامت برکاته!)


پ.ن:

خرماش رو هم تشریف ببرید سازمان از آقای صالحی بگیرید که قسم جلاله براش خورد^_^

والا...



+

 زیباترین عکسی که این چند وقت دیدم:

مردی به نام شقایق
۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۱:۵۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

بسم الله


سلام


سوال: رمضان خود را چگونه گذراندید؟

جواب: در حضیض ترین حالت ممکن!!!



+

صبح تا 6 عصر سر کار!

6 عصر تا 9 شب دنبال خونه پشت موتور ازین کوچه به اون کوچه ازین محله به اون محله!

9 تا 12 افطار و رسیدگی به کارهای منزل و بازی با دختر!

12 جنازه!!!


و این بود ماه رمضانی که من گذراندم!


بجز شبهای قدر که یه شب رفتیم مسجد صفا، یه شب رفتیم مسجد شهدا حاج آقا سماواتی، یه شب هم رفتیم رو اون پل بزرگه که مردم نشسته بودن!!! حاج آقا انصاریان!

ودیگر هیچ...


++

بعد از دوماه گشتن و نامردی برخی مردم این شهر!

و نقل مکان کردن دفتر کار به هفت تیر

بالاخره به لطف خدا تونستیم نزدیک محل کار منزلی پیدا کنیم برای جابجا شدن و فرار از محله ای که...



+++

ولله الحمد

فی کل الاحوال

مردی به نام شقایق
۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ نظر

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است

شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است


دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم

تنها علی(ع)، تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است


ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!

در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است


از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است


ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است



 شاعر : مهدی جهاندار

مردی به نام شقایق
۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۳ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۲ نظر


آلبرت با خوشحالی گفت: آقا بچه م خوب شد! حضرت فاطمه که گفته بودی برایشان نذر کنم، نذرم را قبول کردند و بچه‌ام را شفا دادند! 

گفتم: خب الحمدلله! حالا چه نذری کرده بودی؟ 

گفت: نذر کرده بودم حرمشان را فرش کنم!

 

 (این داستان واقعی است)


مشترک مورد نظر



+
این روزها
دلم شدیدا تنگ مادر است...


++
من نذر کرده ام که برای تو جان دهم...
مردی به نام شقایق
۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

بسم رب الشهید



و من شاهد بودم

محکم بودن را


موقع تشییع جنازه

آن وقتی که بابای تو را

در خانه ی جدیدش گذاشتند


و تو 

مبهوت

به گوشه ی قبر خیره شده بودی...

و وقتی از روی خاک برخواستی

با قامتی خمیده...


+

بین ما رسمه

شهیدو خیلی با احترام دفنش میکنن

به خونوادش خیلی احترام میذارن...


یا اباعبدالله

اگر کشتند چرا... 


پ.ن:

شهید علیرضا بابایی

این دختر همون زهرا کوچولویی بود که یه زمانی تو بغل ما بازی میکرد.



بعد نوشت:

بغض تو این کلیپ رو

فقط دخترا و پدرا میفهمن!

مردی به نام شقایق
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۳ نظر

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ*


مسئول خوابگاهمون بود تو دانشگاه

یه بچه بسیجی قدیمی

یکی که مثل پدر دلسوز بچه ها بود حتی اونایی که دوسش نداشتن

سال 88 مثه شیر جلوی جمعیت وایساده بود

انگار نه انگار اون همه حجم توهین و کنایه و زخم زبون به سمتش می اومد.


اردوی راهیانی که خواهرا رو برده بودیم تو اتوبوسی بود که من مسئولش بودم.

خودش و خانومش و دختر کوچولوش. زهرا کوچولو...

حسابی با دخترش اخت شده بودیم تو اردو.

بعد اردو میگفت علی حسابی دخترم عاشقت شده!

حیف که بیست سال تفاوت سنی دارین!!!!

پدر خانومم واسه تحقیق بهش زنگ زده بود

به شوخی بهش گفته بود دختر من عاشق فلانیه!


هم شوخ بود هم اهل دل

هم میخندید و میخندوند هم تو منطقه مثه بارون گریه میکرد که از رفیقاش جامونده...



امروز که شنیدم رفته پیش رفیقاش (+)

خوشحال شدم.

نوش جونت حاج علی رضا بابایی..

خدا قوت پهلوون...

رسیدی به اون چیزی که همیشه آرزوش رو داشتی


اشکها و گریه هات تو هیئت یادم نمیره وقتی درباره کربلا میخوندن

عاقبت بخیر شدی مَرد... فدای ارباب شدی و تو حرمش تشییع...


فقط یه خواهش

حالا که متنعم شدی

حالا که رفتی بغل ارباب


سلاممون رو برسون...

بگو چقدر دوستش داریم...



پ.ن:

اینم یه رفیق دیگه

خدایا شکرت...


+

«ترس ما از مرگ،

همان فاصله‌ ماست تا کربلا..»

فاصله‌ی ما تا کربلا، همان دوری ماست از شهادت..


*

گفتند: شهید شد..

دیدمش..

– کجایی؟ چه خبر؟

گفت:

زنده‌ایم، شکر..

زنده‌ایم، شکر..

مردی به نام شقایق
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۳ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۱ نظر
بنام او
 

بی شک

زمین خوردن دختری پیش چشم پدر

زجر آورترین شکنجه ی تاریخ است.

 

این را هر پدری که دختر کوچک تازه راه افتاده داشته باشد می فهمد!

 

و من این روزها

قدم های کوچک دخترم را نگاه میکنم

و زمین خوردن هایش را

و زجر میکشم

 

و اشک میریزم

برای آن پدری که

در سیاهی دل شب

وسط بیابان کربلا

ذکر میگفت و

مشغول کندن بوته های خار بود...

 

 

++

حسین جان

سوگند بر سجاده ی بی بی رقیه

من مهربان تر از خودت پیدا نکردم...

 

پ.ن:

لالایی دختر زیبای شبنم

لالا کن روی زانوی شقایق

 

 
مردی به نام شقایق
۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۵۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ نظر

سرش گیج رفت و به زمین خورد، بالای سرش آمدم و با صدای لرزان و گریان پرسیدم بابا حالت چطوره؟ پدرم خودش مسلط شد و گفت: برای چی گریه می کنی؟ گفتم می ترسم از رفتنت.

پدرم سرش را تکان داد و گفت: اصلا دلم نمی خواهد دخترم این قدر ضعیف باشد که بخواهد با مرگ جا بزند.

بعد یک جمله ای به من گفت: که سال های سال توی گوشم فریاد می زد؛ در زندگی به جایی میرسی که می فهمی کوچکترین مشکل زندگیت مرگ من است.

و الان ۱۶ سال از فوت پدر می گذرد وقتی که پدر رفت، حدیث پیامبر آرامم می کرد؛ انا و علی ابوا هذه الامه من و علی پدران این امت هستیم

حال که روز مرد است، مانده ام به پدرم تبریک بگویم و یا روز مرد را به همسر شهیدم…

همسرم یک مرد بود که با شهادتش، مردانگیش را به کمال به رخم کشید…

مرد من مردی است که اقتدا می کند به علی و هرجا که ببیند نام ولایت در خطر است و دشمنان علی پا به میدان گذاشته اند، مردانه وار می ایستد.

مرد من، آن مردی نیست که فقط اسم علی را با خط خوش بنویسد و برای علی فقط تراکت نصب کند و آخر خداحافظی هایش یا علی بگوید…

مرد من بیش از این حرف ها به نام علی حساس است اصلا این را از پیشانی سوخته ابوذر، از تبعید در ربذه آموخته!

حساسیت به نام علی را از دست های بریده میثم و از زبان بیرون کشیده شده از حلقوم این سکیت آموخته!

علی، مردی است که اگر بخواهی به او اقتدا کنی، باید به تمام دردهای انسایت احترام بگذاری. باید به زمانی که آه از نهاد حتی یک زن یهودی می شنوی و خلخال به زور در آمده از پای او را می بینی، شبانه روز خواب نداشته باشی و هر جا که به نام اسلام داعشی که زاییده اسرائیل و آمریکای جنایتکار است، جنایتی رخ می دهد، بی تفاوت ننشینی.

مرد من مردی است که علی(ع) سرلوحه زندگیش بود و با تمام وجودش در راه رضایت او می کوشید آن قدر نام علی بزرگ است که هرکس را یارای تاب آوردن در برابر نام این ابر مرد نیست و پر بیراه نیست اگر پس از قرن ها و سال ها، هنوز هم نام علی شدت خشم و کینه شیطانی شان را به جوش می آورد.

پدر عزیزم، بعد رفتنت علی شد پدرم…

و خداوند با دادن همسری عزیز که مردی و مردانگیش در اوج بود نعمت را بر من تمام کرد.

پدرم، سخت ترین لحظه زندگی آدم، فراق عزیزانش نیست، بلکه سخت ترین لحظه زندگی آدم، دور شدن از باورهایی است که در مسیر مولا نیست.

از خداوند می خواهم همواره مرا بر راه عزیزترین بندگانش که ذات مقدس چهارده نور می باشد مستدام بدارد.

همسر عزیزم، این بهترین تبریکی است که از صمیم قلبم به تو مرد شجاعم و غیرتمندم که به ناموس علی حساس است، می گویم.

مرتضای عزیزم، دوستت دارم…

به اندازه حجم تمام تنهایی هایم دوستت دارم…

عمر زندگیم با تو کوتاه بود، به اندازه تمام لحظاتی که با تو نزیسته ام دوستت دارم…


ملیحه طینه زاده همسر شهید مدافع حرم مرتضی زارع (به مناسبت سیزدهم رجب)


پ.ن:

بین مَرد بودن

و مذکر بودن

یه دنیا فرقه!

:(


پ.ن2:

مخاطب خاص دارد

مخاطبی که بین مذکر بودن و مرد بودن

گیر کرده!



+

من از شنیدن این صوت سیر نمیشم چرا؟

.منم باید برم

مردی به نام شقایق
۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۸ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۸ نظر

سلام


چندین ماه آموزش دیده بودم. کلی روی نوشتن طرح درسی و روش ارائه و این چیزا که یه معلم نیاز داره کار کرده بودم. تا اینکه روزش رسید. اولین روزی که قرار بود برم سر کلاس.

اولین کلاسم با پسرا بود.

بسم االله گفتم و رفتم تو...

باهاشون آشنا شدم و خیلی راحت و بدون استرس درسم رو دادم تا کلاس تموم شد. اصلا انگار نه انگار که اولین بارم بود.

اینقدر عاشق این کار بودم که انگار کل زندگیم رو تمرین کرده بودم واسه اون روز.


کلاسم که تموم شد بلافاصله اومدم آموزشگاه استادم. اون کسی که ماه ها و سال ها بهم آموزش داده بود. نه فقط ریاضی رو! نه فقط ریاضی درس دادن رو! بلکه زندگی کردن رو...


تا وارد شدم بدو بدو اومد بطرفم و بازوهام رو گرفت و با اون چشمای آسمونی رنگش زل زن تو چشام و گفت چی شد پسر؟ چیکار کردی؟

هول شده بودم! اینقدر آدم با جذبه و بزرگی بود که اصن انتظار چنین حرکتی ازش نداشتم! با تردید گفتم: هیچی تموم شد!

گفت ینی رفتی کلاس؟ چطور بود؟

گفتم بله! عالی بود. خداروشکر...


منو گرفت تو بغلش. صدای قلب پیرمرد رو میشنیدم که از خوشحالی چطور تالاپ تولوپ میکرد...

دوباره تو چشام خیره شد. حلقه ی اشک رو تو چشمای آبی رنگش میدیدم. عین آسمون بهاری قبل از بارون...


گفت به جمع بیچاره های دنیا خوش اومدی...

از امروز دیگه روز خوش تو زندگیت نمیبینی...


مونده بودم بخندم، تعجب کنم، گریه کنم، ناراحت بشم، خوشحال بشم یا....


عین بچه ها دستمو کشید و گفت بیا بریم تو دفتر. برام چایی ریخت. انگار هیجانش کمتر شده بود و کنترلش روی رفتارش بیشتر!

هی بهم نیگاه میکرد و لبخند میزد...

بعد از چند بار تکرار نگاه های با لبخند گفت: پس بالاخره معلم شدی؟ ها؟ پس بالاخره عاشق شدی؟ ها؟

سرمو انداختم پایین. نمیفهمیدم چی میگه و نمیخواستم این نفهمیدن رو از توی چشام بخونه!


شروع کرد به خوندن این شعر:

یک چند ز کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

اکنون بنگر عاقبت کار چه شد!

از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم...


پ.ن:

روز معلم تبریک

به همه ی معلمای عزیز

بخصوص استاد مهربد عزیزتر از جان

پیرمرد شوخ و شیطونی که با هشتاد سال سن

یکی از بهترین دوستان در کل زندگیمه

کسی که مسلمون شدنم رو مدیون اون هستم.

معلم ریاضی خوبم...




+

اون روز نمیفهمیدم چی میگفتن

الان با گوشت و پوست و استخونم حس میکنم

مردی به نام شقایق
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ نظر