مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

آخرین نظرات

پیوندها

اوس عباس حسن مسگر

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

سلام


پیرمرد اخلاق عجیبی داشت! 

صورت آفتاب خورده اش مهربان و دوست داشتنی و پر از چین و چروک. دستهایش پینه بسته و زمخت، اما اهل نوازش و دست گیری. لبخند همیشه بر لبهایش.



پیرمرد اهل کار بود. 

از قدیمی های هنر مسگری بود و مغازه کوچکی داشت در میدان نقش جهان. مغازه اش پاتوق بود! قوری و کتری چایی اش همیشه بیرون مغازه روی شعله کم گرم بود و هیچ رهگذری نمی توانست از هوس نشسستن روی تنه های درختی که صندلی شده بود و خوردن چایی هل دار لب سوز و پولکی اعلای اصفهان فرار کند. رفتگر، کاسب، باغبان، درشکه چی، پاسبان، گدا و هر غریبه ی بی مکانی مشتریان هر روزش بودند....



پیرمرد مهربان بود. 

با همه مهربان بود با ضعیف تر ها مهربان تر!

هنگام نهار غذا سفارش میداد از یکی از بهترین طباخی های میدان! برای خودش و نوه پنج ساله اش شش دست غذا سفارش میداد گاهی هم بیشتر! میگفت "زشته سفره آدم خلوت باشه! زشته سر سفره آدم مهمون نباشه!"

بعضی روز ها که رفتگری یا گدایی یا پاسبانی مهمان سفره نهارش نبودند خودش دست به کار میشد و میرفت و میدان را میگشت و دست آخر با سرباز یا مسافر یا غریبه ای بازمیگشت. برایش عار بود که مهمان سر سفره اش نباشد!



پیرمرد کریم بود. 

مال آنچنانی نداشت اما دستش وسیع بود. موقع کمک کردن پول نمی شمرد! هر چه در جیب داشت همونطور دسته کرده و تا خورده با همان کشی که دورش دو دور پیچیده بود میداد.

موقع کمک کردن صورتش را طوری بر میگرداند که چشم در چشم نشود با سائل! که شرمنده نشود موقع کمک گرفتن و خجالت نکشد سری بعدی!

روز اول عید نوروز با کت و شلوار نو رفت مغازه و شب بدون کت برگشت! وقتی مورد اعتراض واقع شد با لهجه ی دلنشین اصفهانی غلیظ  و خنده گفت "خب یکیو دیدم لباس نداش سردش بود. گفتم گناس"

میوه که میخرید همیشه جعبه ای میخرید! وقتی اهل خانه اعتراض میکردند که این همه میوه خورده نمیشود میخندید! میگفت "چدونس شوما؟ بابا چیزی که درمون ندارِد مرگِس. مرگ!". نوه اش را صدا میزد و میگفت "بابا اون کاسه بزرگارو بیار قوربوند برم" 

کاسه ها را یکی یکی پر میکرد. پر از زردآلو، هلو، گیلاس، آلو یا هر میوه ای که خریده بود. بعد میگفت از سر کوچه تا ته کوچه برای همه همسایه ها ببرید. همیشه برای آقا جعفر دو تا کاسه میفرستاد. آقا جعفر عیالوار بود و تا زنده بود دستش همیشه تنگ! 



پیرمرد اهل خیر بود. 

عروسی هر 5 تا دختر آقا جعفر خدابیامرز را در خانه خودش گرفت و هیچ کس هم نفهمید که میوه و شیرینی و شام را هم خودش خرید. روز عروسی روی صندلی جلوی درب ورودی نشسته بود با کت و شلوار مشکی اتوکشیده و موهایی که با آب خیس کرده بود و شانه زده بود. عصای خاتم کاری اش را دست گرفته بود و کفش های قیصری اش را هم واکس زده بود و اینقدر فرچه کشیده بود که میشد عکس مهمان ها را که وارد می شوند در آن دید!

موقع خطبه خواندن دخترهای جعفرآقا خدا بیامرز بجای پدر از پیرمرد رخصت میگرفتند برای بله گفتن. از خوشحالی گریه میکرد موقع خواندن خطبه!



پیرمرد هنرمند بود. 

فقط دو نفر از اساتید قلم زنی رخصت قلم زنی کارهایش را داشتند در آن اصفهان درندشت و پر از استاد قلم زنی! 

آثارش خریدار داشت. عمده خریدارها برای صادرات یا برای پولدارهای تهران سراغش می آمدند. قدیمی های میدان امام میشناختندش. گلدان یک متری را یک تکه در می آورد... کارهایش قیمتی بود.



پیرمرد دردکشیده بود. 

در کودکی یتیم شده بود و بار یک خانواده و دو برادر و دو خواهر بر دوش. میگفت " از روزی که یاد دارم زحمت کشیده ام. بدون یک روز استراحت". پینه های دست ها و چین های پیشانی اش گواهی میداد.



پیرمرد عاشق بچه ها بود.

 هر مهمانی که به خانه می آمد دم در بچه کوچکشان را بغل میگرفت و تا آخر مهمانی با بچه ها بازی میکرد. خودش بچه میشد موقع بازی! انقدر گرم و صمیمی که بچه ها یادشان میرفت پدر و مادر را. بی علت نبود که موقع رفتن همه بچه ها گریه کنان پیش پدر و مادر برمیگشتند!



پیرمرد شجاع بود. 

از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسید. زمان شاه یک فراری را شش ماه تمام در خانه اش نگهداری کرده بود. میگفتند در جوانی شش نفر را یکجا با چاقو زده سر اینکه در محله شان مزاحم ناموس مردم شده اند.



پیرمرد پهلوان بود. 

از جوانی اهل ورزش و زورخانه. گاهی نوه پنج ساله اش را می نشاند جلوی دوچرخه و می رفتند تا زورخانه بازار و در راه از قدیم ها و جوانی اش می گفت. از ورزش و پهلوانی و کشتی و میل و کباده...

محرم ها لباس مشکی می پوشید و نوه اش را می نشاند روی دوشش و میرفتند هیئت. سنگین بغض میکرد و خیره میشد به علم...



پیرمرد جوانمرد بود. 

دو بچه یتیم را سی و چند سال در خانه اش بزرگ کرد بدون اینکه یک بار، حتی یک بار بچه ها بی پدری حس کرده باشند. همه می دانستند که از بچه های خودش بیشتر هواشان را دارد. کوچک ترین ناراحتی به بچه ها می رسید چشمانش می بارید... تحمل اشک بچه ها را نداشت.



پیرمرد پناه بود. 

برای همه. برای بی پناه ها بیشتر. هر کسی با زنش دعوایش می شد، هر کسی بی پول می شد. هر کسی ورشکست می شد. هر کسی تصادف می کرد. هر کسی دلش گرفته بود. هر کسی غریب بود.

اما خودش اهل درد دل نبود. میریخت توی خودش... دلش پر از غم بود اما لبش خندان.

یکسال چهره ماندگار شده بود. آمده بودند برای مصاحبه و عکس و اینها. زندگی نامه اش را در کتابچه چهره های ماندگار اصفهان چاپ کردند با کلی عکس! سواد نداشت. هر شب کتاب را می اورد و از نوه کلاس اولی اش خواهش میکرد برایش بخواند. هر شب زندگی نامه اش را کلمه کلمه پا به پای خوانش یک کلاس اولی گوش میکرد و خیره میشد به عکس روی طاقچه اتاق! عمیق آه میکشید...



پیرمرد عاشق بود... 

عاشق... بی هیچ وابستگی و دل بستگی... ساده زیست، ساده مُرد... اما در دل آن ها که میشناختندش جاودان ماند...




+

پیرمرد پدر بزرگم بود

اوس عباس حسن مسگر



پ.ن:

ممنون میشم شادی روحش یه فاتحه براش بخونید

مصاحبه استاد کیخسروی


چهار برادری که ایشان ذکر کردند پدربزرگ بنده و برادرهاشون هستند که همه به رحمت خدا رفتند

 استاد حسین، استاد عبدالعلی، استاد عباس و استاد حاج قاسم سطوت 


۹۷/۰۵/۲۹ موافقین ۴ مخالفین ۰
مردی به نام شقایق

نظرات  (۱۰)

خدابیامرزدشون.
اون نوه‌ی پنج شش ساله که باهاشون نهار می‌خورده، شما نبودین؟
سنتون به اون نوه‌ی کلاس اولی که فک نکنم بخوره!
پاسخ:
خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه

جفتشون من بودم :)

کلا یکی از بزرگترین تفریحات من در کودکی گذروندن زمان با پدربزرگهام بود.
یعنی حول و حوش سال‌های هفتاد هم چهره‌ی ماندگار و اینا بوده؟!
پاسخ:
دو سه بار از ایشون تجلیل کردن تو مراسمات بزرگ یکیش همون اوایل دهه هفتاد بود. دو سه بار هم اواخر دهه هفتاد.

اوناییش که الان من دارم تو خونه همون اخرین باره که چهره های ماندگار بود و مال اواخر دهه هفتاده. زندگی نامه هه مال اوایل هفتاده فک کنم. باید چک کنم الان دقیقش یادم نیس متاسفانه
پس سنتون رو یه دهه بیشتر در نظر گرفته بودم!!!
پاسخ:
ادم دهه سوم زندگی رو که رد کنه دیگه سن میشه یه عددی که تقریبا بی ارزش میشه

می افته تو سرازیری...

اگه آدم هدف بزرگی نداشته باشه واقعا دچار بحران میشه

سن بدیه این سن. مثه دوران بلوغ میمونه ولی خیلی بدتر. چون دقیقا میدونی چه بلایی داره سرت میاد :)))))
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۴ واقعیت سوسک زده
سلام خداوند بیامرزدشون ، اهل دل نایاب اند این روزها
پاسخ:
سلام

خدا همه رفتگانو رحمت کنه

قدیمی ها جواهر بودن بعضا
کم یاب
نایاب...

حیف که قدرشون رو ندونستیم
خدا رحمتشون کنه.
خوش به حالتون که بچگی‌هاتون با چنین آدم‌های خوب و بزرگی هم‌نشین بودید:)
+ لهجه‌ی اصفهانی واقعا قشنگ و دلنشینه:)
پاسخ:
خدا اموات شمارو هم رحمت کنه

حیف که قدر ندونستیم. فقط دنبال بازی و شیطنت های خودمون بودیم

+
نظیر نداره اصن لهجمون :)))
ای کاش ما الگو بگیریم
اینطور آدم هایی قدیم هم کم بودند و الان هم کمیاب ترند...

پاسخ:
بله

ای کاش...
یعنی کیف کردم اسلام و مسلمونی رو این بزرگان معنی کردن بقیه واقعا اداشو درمیارن واقعا لحظاتی حظ بردم
خدا رحمتشان میکند ان شاالله بخدا امثال ایشون باید از اون دنیا برای ما دعا کنن
پاسخ:
دلم براش خیلی تنگ شده...

ینی خیلیا... :(
روحشون شاد
پاسخ:
ممنونم

خدا اموات شمارو هم شاد کنه
خداوند رحمتشون کنه
پاسخ:
خدا همه رفتگان رو بیامرزه

خصوصا اون داش مشتیاشونو :))
جااان دلم به پیییر مرررد...
قیدار لنگ بندازه...
همنشین شبگرد کوفه است حتمی پیرمرد...
پاسخ:
خدا خیرتون بده و روح گذشتگانتون رو شاد کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">