مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی / رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست...

مردی به نام شقایق

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!

***

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد.

در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید و به آب باران قناعت دارد

تا همواره تشنه باشد و بسوزد.

داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون

اما میان این دو چه نسبتی است؟

*******
اگرچه برگهایی زرد دارند
و در دل شعله هایی سرد دارند
کسی اما نمیفهمد که یک عمر
"شقایق"ها دلی پر درد دارند...
******
به ظاهر مرد:.متاهل:.
کارشناسی مهندسی شیمی
ارشد مهندسی هسته ای
صنعتی اصفهان:.

مدیر مهندسی یه پتروشیمی تو جنوب کشور فعلا!:.
متاسفانه ساکن تهران!

فقط حسین...
همین.

بایگانی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۱ 7مهر

آخرین نظرات

پیوندها

نهضت سواد نیاموزی!

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۸ ب.ظ

سلام


بچه بودم. حدود دوم ابتدایی. پدر بزرگم (خدابیامرزتشون) همیشه منو بیشتر از بقیه نوه ها(تعدادشون یادم نیس!) دوست داشت چون من درسم خوب بود!

همیشه موقع عیدی دادن به همه دویست تومن عیدی میداد به من نمیداد! صبر میکن همه که رفتن به من یواشکی پونصد تومن میداد...


از بچگی خیلی باهاش عیاق بودم. بیشتر زمان بچگیم رو بغیر از طول هفته و ایام مدرسه خونه پدربزرگم بودم تو روستایی که الان جزو اصفهان شده دیگه!

یه خونه بزرگ که یه سمتش سه چهارتا اتاق بزرررررگ بود و یه آشپزخونه دراندشت. وسطش یه حیاط حدودن پونصد متری با کلی باقچه و گل و درخت و زمین های کوچیک سبزی کاری شده و یه حوض دو در سه متر بزرگ هم وسطش که تابستونا جون میداد واسه شنا. اون ور خونه هم طویله ها بود و محل نگهداری گاوها و گوسفندها و مرغ ها و کبوتر ها و ...


پدر بزرگم همیشه برای درس منو تشویق میکرد و وقتی مشق مینوشتم با یه حسرتی مینشست منو نیگاه میکرد و نصحیتش هم همیشه این بود:

"باباجون درس بوخون مِثی ما نَشی..."


بنا بود. کارش هم خیلی خوب بود. کشاورزی هم میکرد. تقریبا همه چیز میکاشت و من هم تو هر دوتا کار کمکش میکردم تو همون سن کم!


یه بار یه فکری به کلم زد.

رفتم یه دفتر چل برگ خوشگل (یه جوری میگه خوشگل انگار اون زمان هم دفتر خوشگل وجود داشت! نه بابا همون دفتر معمولیا که پشتش یه آدم آهنی پا تخته وایساده بود نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است!)


بگذریم. یه دفتر برداشتم و یه مداد مشکی و قرمز نو هم برداشتم و یه تراش از مامانم کش رفتم و پاک کنم رو هم نصف کردم و نصفش رو با همه ی اون وسیله ها گذاشتم تو پلاستیک!

شب جمعه همه ی عموها و عمه ها و بچه ها و دوست و آشناو غریبه و همسایه و کلا همه میومدن خونه پدر بزرگ واسه شام و دورهمی. اینقد هم خوش میگذشت که نگو...


به اصرار شب رو اونجا موندم. صبحش بعد از خوردن سرشیر تازه و عسل و نون خونگی که تازه از تنور در اومده بود و چایی شیرینای مادر بزرگ که الحق تک بود چون تنها کسی بود که دو تا قاشق پر شکر میریخت تو استکان من!، رفتم سراغ پلاستیک و وسایلارو در آوردم گذاشتم گوشه اتاق رو همون پتویی که پدر بزرگم مینشست کنار سماور و چایی میخورد.

تا اومد تو اتاق دویدم بغلش و بوسش کردم (اینقدر این پیرمرد زحمت کشیده بود و تو صحراها کار کرده بود نمیشد بوسش کنی از بس زبر بود پوست صورتش!)

خلاصه بهش گفتم باید سواد یاد بگیری.

اولش همینجور مبهوت نیگام کرد و گفت باباجون من دیگه خیلی پیرم! گفتم خب باشی. مگه پیرا باید بی سواد باشن همیشه؟

گفت آخه من که نمیتونم برم مدرسه که! من باید برم سر کار..

گفتم خودم یادت میدم. اصن شبا یادت میدم که از سر کار برمیگردی.


خلاصه هر چی گفت یه جوابی دادم و در نهایت محکوم شد و قبول کرد.

با یه شوق خاصی دفتر و مدادارو نشونش دادم و گفتم از همین الان شروع؟

خندید...

نشست کنارم. یه پشتی گذاشتم رو پاش و دفتر رو گذاشتم روش. مداد رو دادم دستش ولی الهی بمیرم دستش اینقدر پینه بسته بود که انگشتاش خم نمیشد که مداد رو بگیره. با هر مکافاتی بود مداد رو گرفت.

براش سر مشق نوشتم.

ا - ا - ا - ا - ا - ا - ا - ا - ا - ا

ب - ب - ب - ب - ب - ب - ب

با  با   با   با   با   با   با   با

آب  آب آب  آب  آب  آب  آب


از فردا شبش تا میرسید خونه با همه خستگیهاش اول دو تا استکان چایی میخورد بعد بلافاصله میرفت سر دفتر و سر مشقایی که بهش داده بودم رو مینوشت.

منم جو گیر شده بودم تیریپ معلمارو برداشته بودم . مشقاشو تصحیح میکردم و تهش امضا میزدم و مینوشتم صد آفرین :)


تا یکی دو هفته هر چی بهش مشق میدادم مینوشت بنده خدا... خیلی هم خوب مینوشت. درسته خرچنگ قورباغه مینوشت ولی خب نسبت به روز اول خیلی پیشرفت داشت.

یه روز دیدم ننوشته!

خیلی تعجب کردم. از مادر بزرگم پرسیدم فهمیدم یکی از عموهام مسخرش کرده بود پیر مردو و هی چیزش گفته بود و اونم گذاشته بود کنار...


شب که اومد با توپ پر رفتم سراغش که چرا ننوشتی مشقاتو؟


خندید و بغلم کرد و گفت باباجون من دیگه خیلی پیر شدم...

خیلی بهم برخورد. حسابی عصبانی شدم.

باهاش قهر کردم. گفتم عمو فلانی رو ببینم من میدونم و اون...


دیدم فرداش برام کادو خریده بود (هرچند سلیقه پیرمد هفتاد ساله با پسر بچه هشت ساله خیلی بهم نمیخوره!)

حوض رو پر آب کرده بود و تمیز شسته بود.


عصر با هم رفتیم تو حوض شنا...

اینقدر خوب و مهربون بود یادم رفت باهاش قهر بودم.


ولی تا آخر عمر داغ با سواد شدن به دلش بود بنده خدا...



پ.ن:

گاهی مسخره کردن یا یه چیزی گفتن

هر چند بی قصد و غرض باشه

جلوی پیشرفت های بزرگ یه فرد میگیره.



+

شادی روح همه اموات
سه تا صلوات
۹۴/۰۴/۱۰ موافقین ۴ مخالفین ۰
مردی به نام شقایق

نظرات  (۳۲)

۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۴:۵۳ سید مجتبی خوش نظر
سلام خوبی؟؟ یه پیشنهاد خوب برات دارم که می تونی کلی چیزای خوب یاد بگیری !! به سایت آموزش ما سر بزن . پشیمون نمیشی ! 

آدرس سایت ما : perfect-learning.blog.ir 

منتظرت هستم دوست من :)
پاسخ:
ترو خدا راس میگی؟!


مگه میشه؟
مگه داریم؟
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۷ بهار نارنج

سلام

مادربزرگ مادری منم خیلی دوست داشت سواد یاد بگیره ولی نشد و ماحصلش این شده که هر وقت میگم برام دعا کن فوری میگه ان شاءالله دکتراتو بگیری..

 

پاسخ:
سلام

ان شاالله شما و مادربزرگتون با هم دکتراتون رو بگیرید...

بعدشم بیاید ماه عسل تعریف کنید مردم اشک بریزن پای خاطراتتون..
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۸ ** فرکانس **
سلام

خدا رحمتشون کنه ...

راستش ما که این چیزا رو فقط تو فیلم ها دیدیم ...

خوش به حالتون ...

موفق و پیروز باشید ان شا الله ...
پاسخ:
سلام

خدا همه ی اموات شیعه رو بیامرزه به حق امام مجتبی(ع)


واقعا بعضی وقتا که فکرشو میکنم میبینم بچه های ما هیچی از زندگیشون نمیفهمن!

نه بچه گی میکنن نه شیطنت نه بازی نه....

ان شاالله شما هم به چشم خودتون ببینید و لذتش رو بچشید

یاعلی
سلام علیکم؛
این پستتون مثل بقیه مطالبی که نوشتین خیلی خوب بود...
بعضیا باید بخوننش که نزنن تو ذوق آدم!

در مورد نظر گذاشتن تو وبلاگمم حقیقتشو بخواین؛نمیدونم میشه یانه!
آخه ازنیمه اردیبهشت بلاگفا مشکل پیدا کرده بود؛اگه هم نشه کامنت بذارین ازپس لرزه های همون مشکله.
پاسخ:
سلام

لطف دارید

گاهی یه تشویق کوچیک یا یه تمسخر کوچیک زندگی یه فرد رو تغییر میده!

زندگی یه فرد ممکنه یه جامعه رو تغییر بده

اصن بقول زن ارسطو خدابیامرز:
یه میخ باعث میشه یه نعل شل بشه
یه نعل باعث میشه سواری زمین بخوره
یه سوار باعث میشه جنگی شکست بخوره
و یه جنگ سر نوشت یه مملکتو به فنا میده
و همه اینا تخیر اونیه که میخو صفت نکوبیده!


ربط داشت خدایی »:
پستاااااااااام نییییییییییییییییییییست

:-(
پاسخ:
خدایی بی خیال این بلاگفا بشید تشریف بیارید بیان.
خیلی بهتره.


۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۶:۱۶ ذره ای از تبار نسیان
سلام...

بله واقعا...گاهی یه حرفای کوچولویی می زنیم اصلا یه زندگی رو می ریزیم به هم...

خدا کمکمون کنه این زبون رو فقط نگه داریم،همه بهشتی میشیم!

بنده فانوس جزیره ای هم شدم..فرصت کردین سر بزنید،راجع به پدرمادر نوشتم اولین نوشته رو..

--
برای دوست بلاگفایی:
بیان خیلی بهتره...بلاگفا که بنده رو حذف کرد کلا! نظرات بعضی دوستان هم حذف شده...برای شما هم که پست هاتون.

تشریف بیارید بیان..خیلی هم بهتر و با امکانات تره.


پاسخ:
سلام

آره والا!

یه بار یه دختر خانومی سر کلاسمون به استاد گفت :

من موندم با استعدادهایی که دارم چه رشته ای ادامه تحصیل بدم!!!!!!!

یکی از بچه ها گفت: چی؟!!! چی داری؟!!!!


کلاس کلاس ترکید از خنده! تا دو روز به این دختر بیچاره ما میخندیدیم..

در نهایت ارشد قبول شد و اصن زندگیش ریخت به هم!
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۶ فیروزه ای
ای وای
چقدر صحنه هاش شبیه صحنه های منه
وقتی میخوندم همش اون دوران یادم میومد
یه خونه خیلی بزرگ با یه حیاط بزرگتر و پر از درخت
عصرهایی که همه عموها وعمه ها و بچه ها جمع میشدن اونجا
اخی یاد اسپندهایی ک مامان بزرگم دود میکرد بخیر
یادش بخیر که دبستان بودم و مامان بزرگ ی جلسه رفته بود نهضت
چقدر ذوق کرده بودم که باهم الان درس میخونیم
اما  قتی بابابزرگم دعواش کرد و گذاشت کنار خودن
م تصمیم گرفتم بهش یاد بدم
منم بش سرمشق دادم. دفعه اول نوشت اما دیگه ننوشت
همیشه از اینکه سواد نداشت ناراحت بود 
روحشون شاد. چقدر یاد گذشته کردم
پاسخ:
اوه اوه
صداشو در نیاریدا

الان از بانک ملی براتون پیام میاد:

به علت مرور خاطرات گذشته 56700 ریال از حسابتون کسر شد!
چه خاطره ی زیبایی
خدا رحمت کنه پدربزرگتون رو
پاسخ:
خدا همه ی اسیران خاک رو رحمت کنه

یاعلی
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۸:۲۲ فیروزه ای
و درمورد تمسخر بگم که خودم نتیجه اش رو تجربه کردم متاسفانه :(
بخاطر همین همیشه، سعی میکنم هیچکس رو ناامید از کارشون نکنم
پاسخ:
بله درست میفرمایید!

خدا این روحیه شمارو تکثیر کنه به تعداد همه آدما
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۸:۵۳ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
سلام
طاعاتتون قبول 
عیدتون هم مبارک


بعدشم حقیقت همینه
همونطور که یه تشویق کوچولو باعث پیشرفت میشه 
یه تمسخر حتی کوچیک هم باعث عقب نشینی میشه 

اینم همون صلواتا:
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل الفرجهم
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل الفرجهم
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل الفرجهم
پاسخ:
سلام


البته واسه من یکی که فرق داشت!

هر چی به این دخترای کلاسمون خندیدیم و مسخرشون کردیم برعکس شد!!!
همشون ارشد قبول شدن...
البته بعضیاشون هم تونستن ازدواج کنن...


و همه اینا اثر مسخره کردنای ما بود!

یه همچین معجزه هایی بودیم ما...
۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۹:۰۵ منور الفکر
هم نشینی آن پیامبر امی که خدایش خواندن و نوشتن به او آموخت( صلی الله علیه و آله)، نصیب اجداد طاهرمان ان شالله...
پاسخ:
ان شاالله

ممنون

خدا برکتتون بده

یاعلی
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

با اوصاف دو بند اول پست یا اون نوه ها خیلی جوونمرد بودن یا چاه اون اطراف نبوده نخبه جان :)

فعلا
پاسخ:
سلام

چاه هم داشتیم اتفاقا!

کسی زورش نمیرسید به ما!!!

علیکم الفعلا
چقد خوب بود پست...

هوای گریه داشت حتی!!

تولد امامتون بر شما مبارک

پاسخ:
به خاطر همین پست دیروز غروب رفتم سراغشون.

انگار نه انگار که این همه سال گذشته!

هنوز مثل قبل عکسش زل میزنه بهم و میگه:

"درس بوخون بابا مثی ما نشی..."
۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۲:۴۲ فاطمه سادات
در ادامه ی نظر بالایی!
بلاگفا مثه زادگاهمونه!حداقلبرای من این جوریه!
داغ باسواد شدن تو سینه ی خیلی از پدر بزرگ ها و مادربزرگاهست!
پاسخ:
واسه ما هم زادگاه بود.

ولی وقتی زادگاه ادم خوب نباشه آدم باید هجرت کنه دیگه!

مام بعد از 5 الی  6 سال اومدیم بیان و الان هم خیلی راضی هستیم.

فقط زماش رو بیشتر کنن!
خدا رحمت کنه.  از وقتی میرم بیمارستان و با افراد پیر سر و کار بیشتری دارم، عمیق تر پیرا رو درک میکنم.خصوصا پیرمردا.
پاسخ:
سلام

خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه


من با پیرمردای زیادی رفیقم.
این رفاقت هام تو زندگی خیلی برام برکت داشته.
بعضی وقتا به تنها کسی که میتونم حرفای دلم رو بزنم همین پیرمردان.

حرف آدم رو میفهمن...

اصن بعضی وقتا قبل ازینکه بگم میفهمن!!!
۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۵ مهندس بهشت
آی گفتی
کاش مسخره کردنی د رکار نبود
اه اعصاب ندارما
پاسخ:
با توجه بهاین اعصاب بنده اصن هیچی نگم بهتره!
:|
۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۲:۴۰ گمـــــــشده :)
کباب شدم که...:|
پاسخ:
چرا خب؟

چیزی نبود که!
۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۱ عباس زاده
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم




سلام علیکم مومن
بله همین طوره که شما گفتید
گاهی نه اگثرا همین جوریه که مسخره کردن آدم ها رو از مقاصدشون وا میداره
خصوصا کسانی که خیلی توی راهشون ایمان ندارند
حالا این که درسه
آدمهایی که توی دین با این مسخره شدن ها وا موندند  و مومن نشدند
کسایی که مسخره کردنشون وا مصیبتها است
باید پاسخگوی دین اونها هم باشن

عاقبتتون بخیر به حق حضرت ابوتراب
پاسخ:
سلام

خدا ببخشه اون حرفایی رو که زدیم و نفهیمیدیم که یه نفر رو تو راهش سست کرده...
آره والا!

یه بار یه دختر خانومی سر کلاسمون به استاد گفت :

من موندم با استعدادهایی که دارم چه رشته ای ادامه تحصیل بدم!!!!!!!

یکی از بچه ها گفت: چی؟!!! چی داری؟!!!!


کلاس کلاس ترکید از خنده! تا دو روز به این دختر بیچاره ما میخندیدیم..

در نهایت ارشد قبول شد و اصن زندگیش ریخت به هم!

+

البته واسه من یکی که فرق داشت!

هر چی به این دخترای کلاسمون خندیدیم و مسخرشون کردیم برعکس شد!!!
همشون ارشد قبول شدن...
البته بعضیاشون هم تونستن ازدواج کنن...


و همه اینا اثر مسخره کردنای ما بود!

یه همچین معجزه هایی بودیم ما.

سلام جناب حیدری
ببخشید من رک صحبت میکنم و درلفافه نمیگم!
به قول یکی از دوستان کاری که اشتباهه آدم نباید در بوق و کرنا کنه! 
این رفتارها زشت بوده، اهل بیتی نبوده، همه مون شیطنت داشتیم ولی نباید دیگه دوباره بیانش کنیم!
خدا از سر تقصیرات همه ما بگذره.
گرچه الان هم در برخی جملاتتون بوی تمسخر هست!
نظر ناشناس هم فعال کنید بیزحمت، آدم یک تذکر میخواد بده در معذوریت قلرار نگیره
موید باشید

پاسخ:
سلام

بله خب فرمایشتون متین.

اون زمون جاهل بودیم (البت الان بدتریم فک کنم!)

الان که دیگه نیست که! هست واقعا؟


+
البت ما مسخرشون نمیکردیم واقعا. خودشون یه کارایی میکردن که موجب خنده میشد.
حالا اگر وقت شد چند تا از خاطراتشون رو مینویسم تا در جریان قرار بگیرید!


++
ممنون از تذکرتون


یاعلی
پس نظر من کجاست عایا؟
پاسخ:
نظر شما کجاس واقعا؟


اون درو ببندید. هیشکی ازین جا بیرون نمیره...


۲۱ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۶ مدافعان حرم
پایگاه رسمی مدافعان حرم http://www.modafeon.blog.ir
ما را با درج لینک در وبگاه خود حمایت نمائید
یاعلی
پاسخ:
مدافعان حرم...

مامان من یه خاله دارن بالای 70 سال سنشونه یه مدت به طرز شگفتی آوری علاقه مند شده بودن به یادگرفتن زبان انگلیسی

رفته بودن کتاب زبان گرفته بودن و به نوه هاشون میگفتن بشون یاد بدن

الان هم اصلن از تکنولوژی عقب نمیمونن. واتساب و وایبر و...  از اجزای لاینفک زندگیشونه

 

نتیجه اخلاقی: اصلن آدم اشتیاق و پشتکار بعضی از این پدربزرگ مادربزرگارو میبینه رسما از خودش شرمنده میشه(رونوشت به خودم)

پاسخ:
احتمالا عینک دودی هم میزدن دیگه؟

ولی مادر بزرگ من خدابیامرز خیلی با تکنولوژی حال نمیکرد.

تا روز آخر عمرش هم با وجود اینکه براش ماشین لباسشویی خریده بودن می نشست سر حوض و تو تشت مسی های قدیمی با تاید لباسارو میشست و میچلوند و پهن میکرد تو آفتاب!


+
بله واقعا.
عزم و اراده ی قدیمیا بخاطر مشکلاتی زیاد و امکانات کمی که داشتن خیلی بیشتر از ما بود.
۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۲:۲۴ صحبتِ جانانه
چه پدر بزرگ خوبی
:)
ان شاءالله که خدا روحشون رو قرین رحمت بکنه

و شما چه کودکی قشنگی داشتید پس:)
خوشا به سعادتتون

من هیچی یادم میاد یا روی دیوار بودم
یا روی درخت بودم
یا بادبادک به دست روی تپه ها و کف کوچه و حیاط
یا درحال گِل بازی گوشه ی حوض پدر بزرگی
کلا شیطنت و بازی و سرگرمی
والبته شبها ستاره شناسی!
و سوالات پایان ناپذیر پرسیدن و مغز بزرگان را در فرغون کردن
:|

همچین بچه ای بودیم
خدا ببخشه
پاسخ:
خیلی خوب بود به خدا. خیلییییی

وقتی خاکش کردیم انگار یه تیکه از وجود من موند زیر خاک...



+
ما یه همچین بچگی داشتیم اون وخ مادر بزرگ من میگفت "الهی بیمیرم بچام بِچِگی نی می تونن بوکونن حالا! ما بِچِگی میکردیم زمون خودمون!"
دانشمندان هنوز نتونستن کشف کنن اونا دوران بچگیشون چیکار میکردن!!!

ولی واقعا بیچاره بچه های ما!
خونه های قوطی کبریتی و ننه بابای سوسول و معلمای......

دلم واسه نسل های بعدی میسوزه واقعا!
سلام
شما هم دخترای کلاستون رو سرکار میذاشتید؟!(قابل توجه حاج خانم)
چهره مظلوم شما در حین مسخره کردن دخترای کلاستون برام قابل تجسم نیست... 
البته پسرای مذهبی درنوع خودشون اساسا ی پا آتیش پاره ن...  :-)
پاسخ:
سلام

به هیچ وجه!

ما هیچ وقت کسی رو سر کار نمیذاشتیم شخصا.

البت خود خانومای کلاس بعضا اینقدر سر کار بودن خودشون و به خاطر همین سرکار بودن یه حرفایی میزدن و یه کارایی میکردن که باعث میشد تا 48 ساعت آقایون بصورت ناخودآگاه بهشون بخندن!!! حتی کشته و زخمی هم داشتیم تو این مورد!


آتیش پاره شاید بودیم ولی مسخرشون نمیکردیم!

فقط اونا یه کارایی میکردن که باعث خنده ما میشد! همین :)

باسلام

وقتی اصحاب پیامبر از اینکه جاهلان ومردم پیامبر را امی و بی سواد خطاب می کردن عصبانی شدند.

پیامبر خطاب به اصحاب فرمودند: آنها راست می گویند من بی سوادم

سواد یعنی خواندن ونوشتن و من خواندن ونوشتن نمی دانم

من علم دارم نه سواد .

پس نتیجه می گیریم که سواد بی علم غصه دارد ، نه علم بی سواد

خدایا به ما علم عنایت فرما چرا که سواد را بهایی نیست اگر علم درآن نباشد

 

پاسخ:
سلام

همینه واقعا.

قدیمیا با همه ی بی سوادیشون علی الظاهر، درک و شعورشون از من و امثال من با یه من مدرک! به مراتب بیشتر بود.


خدا به هممون علم بده

یاعلی
خدا رحمت کنه مادربزرگم رو. یه بار رو یه کاغذ یسری شکل های بی معنی مثل کلاه آ، کشید و گفت من چی نوشتم؟ گفتم هیچی! گفت هیچیه هیچی؟ گفتم هیچی!
حالا یه عمره حسرت میخورم که جرا یادش ندادم :-(
پاسخ:
حالا فکرشو بکنید همین قضیه واسه خود ما پیش میاد چند سال دیگه!

بچه ها و نوه هامون با کامپیوتراشون(که دیگه اون موقع نمیدونم تبدیل به چی شده!) یه کارایی میکنن که ما اصن فکرشم نمیتونیم بکنیم!

بعد اونا هم به ما یاد نمیدن و ما میمیریم. اونهم بی سواد...
بی سواد در دید اونها!


+
کاش یادش داده بودید...
۲۳ تیر ۹۴ ، ۲۰:۵۵ از تبار باران
خدا رحمت کنه پدربزرگتون رو .
پدربزرگ منم همیشه بهم میگه درس بخون .
تابستونا هم ول کن نیست .
پاسخ:
سلام

خو تابستونا هم واسه دل اون بنده خدا بخونید.

از قدیم گفتن توانا بود هر...

عه ببخشید!

ز گهواره تا گور دانش بجوی...
حتی تابستونا!

ما منتظر تحلیل شما از توافق نامه هستیم

هیچ جا نمیریم همینجا هستیم :)

پاسخ:
سلام


همین جا تشریف داشته باشید من الان میام!
سلام مهندس بزرگوار
طاعات و عباداتتون قبول بی صبرانه
منتظر نظر کارشناسیتون در مورد مذاکرات وین هستیم
ما که کمرمون زیر بار تحلیل های مختلف مخالفان و مدافعان دولت شکست شما که دستتون تو کاره تحلیلتون رو بگید لطفن
پاسخ:
سلام

طاعات شما هم قبول و عیدتون مبارک

والا این متن دیگه نظر کارشناسی نمیخاد!

یکم حوصله میخواد که آدم بشینه 159 صفحه متن رو به انضمام پیش نویس قطعنامه شورای امنیت رو بخونه!
همه چیز دستش میاد.


در نهایت چند تا لینک خدمتتون معرفی میکنم مطالعه بفرمایید اگر حال خونندن 159 صفحه رو نداشتید مثه من!!!
۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۹ فیروزه ای
سلام
عیدتون مبارک
الهی سال دیگه نماز عیدو پشت سر آقامون اقامه کنیم
پاسخ:
سلام

عید شما هم مبارک

ان شاالله

+
هر سال عید همین رو میگم ولی....
۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۸ منور الفکر
سری به خانه قدیمی بزنید...
پاسخ:
حتما
سلام
عیدتون مبارک

چند بار اومدم وقت نشد نظری بنویسم.

این مدت مادربزرگم رو از دست دادم
ایشون سواد داشتن و بسیار ریاضی رو دوست داشتن
حساب کتاب میکردن از صدتا ازینا که ادعای ریاضی دان بودنشون میشه بهتر

و من وقتی سال اول دبستان بودم و تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم و همه حتی اونا که یه سال ازم بزرگتر بودن میگفتن ما انقد دوس داریم به یکی دیکته شب بگیم بیا بشین بهت بگیم...
منم میگفتم وایستین هوا تاریک شه دیکته شب رو باید تو  شب بگن نه روز...
به این ترتیب از دستشون گاهی فرار میکردیم

و به شدت ناراحت بودم که آخه چرا ... برا چی هر کی از راه میرسه  میخواد سوادش به رخ من بکشه...

به مادربزرگم شکایت بردم و ایشون(که خدارحمتشون کنه و همه اهل لا اله الا الله رو  ) گفتن خب تو هم بیا به من دیکته شب بگو ازون ببعد دیگه من هرشب هم دیکته شب مینوشتم هم تند تر کارهام رو انجام میدادم تا سر ساعت برم به مادربزرگم دیکته بگم.

و انصافا همواره درست مینوشتن

خوش بحالشون که درست و خوب زندگی کردن و عاقبت شون هم بخیر شد...
بله من هم بخشی از وجودم رو با ایشون دفن کردم.
طاقت رفتن عزیزان رو ندارم  واقعا خدا صبر بده به مادران فلسطین و سوریه و یمن و.... همه مظلومان جهان


راستی کتاب سلام بر ابراهیم رو بخونید اگر تاحالا نخوندیدش جالبه زندگی شهدا از نوزادی یجور دیگه بوده انگار

اللهم الرزقنا شهادت

یا علی


پاسخ:
سلام

خوش بحالتون! من از بچگی دلم میخواست به یکی املا بگم!

+
من کتاب شاهرخ ضرغام رو بیشتر میپسندم تا کتاب شهدایی که از بچگی یه جور دیگه بودن.

شاهرخ تا آخر عمرش مثه خیلی از خلافکارا بود.
هیچ چیز خاصی هم علی الظاهر نداشت.

ولی شد اونی که باید میشد.

من با شاهرخ خان بیشتر حس نزدیکی میکنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">